خون و عسل

part 30
با خوشحالی تو قصر چرخ میزد و به محیط اطراف نگاه می‌کرد که عکس بانو فلور رو دید و متوجه شد از وقتی اومده تو این قصر یا بانو ملاقاتی نداشته...
سمت دفتر کار دازای رفت و محافظ دم در درو براش باز کرد و چویا تشکر کرد و وارد شد که دازای رو عصبی دید
_ چطور یادت رفته به این منطقه رسیدگی کنی؟ مگه من نگفته بودم حیوانات این منطقه باید شکار بشن...فلیکس احمق...
چویا سرفه ساختگی ای کرد که دازای به محض دیدنش به فلیکس گفت
_ از جلو چشمام گمشو...چهار روز مهلت داری به این قضیه رسیدگی کنی.
فلیکس با ناراحتی از اونجا رفت و به محض خارج شدن لبخند رو لبای دازای نشست
_ صبح بخیر ملکه ی من
+ بهتره همون اسمم رو صدا بزنی
دازای پشتش ظاهر شد و محکم بغلش کرد و با لجبازی گفت
_ هر چی دلم بخواد صدات میکنم
+ واقعا خودخواهی.
دازای هومی کشید و برآید استایل بغلش کرد و رو صندلیش نشست و چویا رو روی میزش گذاشت و بهش نگاه کرد
_ خب...بنظر نمیاد اومده باشی به شوهر آینده ات سر بزنی
چویا کمی سرخ شد ولی حرفشو زد
+ اومدم درمورد بانو فلور بپرسم...ندیدمش اصلا
_ تو زندانه
+ چرا؟؟
_ دلایل خودشو داره
چویا اخم کرد که دازای جدی نگاهش کرد
_ چیشده؟ از اینکه ناراحت یا اخمالو ببینمت میدونی متنفرم
+ پس فلور ساما رو آزاد کن
_ نمیتونم
+ میتونی
_ فعلا وقتش نیست
چویا کمی فکر کرد و ایده ای شرم آور به ذهنش رسید ولی چاره ای نداشت
+ د...دازای!
_ هوم؟
خودشو از رو میز پایین آورد و رو پاهاش نشست و به کمرش قوس داد و دستاشو دور گردنش حلقه کرد و پیشونیش رو به پیشونی دازای چسبوند
_ داری دیوونم میکنی...حواست هست؟
+ واقعا؟ مگه چیکار میکنم؟
کمرشو گرفت و به خودش چسبوند و تا خواست ببوستش چویا عقب کشید و گردنش رو لیس زد که دازای با دستش موهاشو عقب داد
_ چویا بس کن
+ چرا علیاحضرت؟ مشکلی هست؟
دازای عصبی خندید و گفت
_ از این بازی اصلا خوشم نیومد
+ ولی من لذت میبرم
دستشو وارد موهاش کرد و آروم نوازشش کرد و زبونش رو از گردنش تا زیر گوشش رسوند که دازای نفس لرزونی کشید و تا خواست لمسش کنه چویابهش اجازه نداد
_ چویا...لطفا تمومش کن
چویا اولش خجالت کشید اما وقتی دید دازای داره بهش فشار میاد ابن کار براش لذت بخش شده بود
+ چیو تموم کنم؟
دازای خواست لباشو لمس کنه که چویا عقب کشید و دستشو رو لباش گذاشت
+ نه
دستشو به گونه اش رسوند و نوازشش کرد...پوستش داغ بود و معلوم بود بهش احتیاج داره ولی دازای داشت تنبیه میشد.
نفس عمیق و لرزونی کشید و گفت
_ تلافی میکنم
+ تا تلافی...فعلا باید تحمل کنی پادشاه مغرور...ازم خواهش کن
_ عمرا...اگه این کارو کنم
چویا خواست بیشتر تحت فشارش بزاره برای همین موهاش که از بالا بسته بود رو باز کرد و دو تا دکمه اول لباسش رو هم باش کرد و خودشو کش داد تا دستش به پنجره پشت دازای برسه که بدنش کاملا به دازای چسبید و همین باعث سد کنترلش رو از دست بده و محکم بگیرتش و رو میزش بخوابونتش. پیشونیش عرق کرده بود و موهاش به پوستش چسبیده بود و همین جذاب ترش می‌کرد ولی چویا می‌خواست اذیتش کنه و حالا حالا ها قصد تسلیم شدن نداشت.
_ داری از حدت فراتر میری
+ هیچ اجازه ای بهت نمیدم.‌.الکی دلتو صابون نزن
_ این دیگه دست منه
دستاشو بالا سرش قفل کرد و یا دست آزادش خواست لباسشو در بیاره که چویا تقلا کرد و گفت
+ نه...نه لطفا
_ نباید با پادشاه بازی میکردی...حالا نوبت توعه تنبیه بشی
+ خواهش میکنم...معذرت میخوام...دازای لطفا الان آماده نیستم!
تو چشمای آبی رنگش اشک جمع شد و با مظلومیت به دازای نگاه کرد که تچی زیر لب گفت و ولش کرد و خودشو رو صندلیش انداخت
_ اینبار رو ازت می‌گذرم ولی حتی نزاشتی ببوسمت...منو از خودت محروم میکنی ؟
چویا میدونست حالش خوب نیست و مقصر هم خودش بود ولی از طرفی حقش بود نباید رو حرف همسر آینده اش حرف می‌زد اصلا هم مهم نیست که یه پادشاهه.
+ فلور ساما رو آزاد کن تا منم...
_ باشه دستور آزاد کردنشو میدم
دستش رو گرفت و سمت خودش کشید و محکم و با اشتیاق بوسیدش.
_____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

ابلیس

[•] عمارت عشق [•]Part: ²¹تو راهروی مدرسه راه میرفت، دنبال خی...

ابلیس

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

بهار بدون تو

رمان دومپارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚چشم های اقیانوسی...

ابلیس

#عشق_مافیای_من پارت۳٠(بعد مدت ها) ادمین: راستی علامتا یادم ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط