*ادامه فصل اول: زمزمههای شهر خاموش**
*ادامه فصل اول: زمزمههای شهر خاموش**
«پس... زمزمهها درست بود.» جیمین با صدایی که انگار از اعماق غاری کشیده میشد، تکرار کرد. چشمان سردش، حالا با کنجکاوی و شاید کمی تحسین، آلیس را برانداز میکرد. «قدرت کنترل انرژی... و شکل دادن به عناصر. شما دو نفر، واقعاً خاص هستید.»
جونکوک، که کمی از جیمین جلوتر ایستاده بود، نگاهش را از الا گرفت و دوباره به آلیس دوخت. آن نگاه سرد و نافذ، حالا چیزی شبیه به یک بررسی دقیق را در خود داشت، انگار که در حال ارزیابی ارزشی ناشناخته بود. «اما فکر نمیکنم این تنها قدرت شما باشه.»
آلیس هنوز نفسنفس میزد، اما توانسته بود لرزش خفیف دستهایش را کنترل کند. انرژیای که از درونش فوران کرده بود، او را هم شگفتزده کرده بود. انگار دریچهای به روی بخشی از وجودش باز شده بود که تا به حال از آن بیخبر بود. «شما... شما کی هستید؟ و از کجا میدونید؟»
جیمین، با آن لبخند مرموز که حالا کمی کمتر تهدیدآمیز به نظر میرسید، آرام به سمت آلیس قدم برداشت. حرکاتش هنوز هم لغزنده و بیصدا بود، اما دیگر حس تهاجمی نداشت. «ما؟ ما فقط... مسافرانی هستیم.» صدایش نرمتر شده بود، گویی که میخواست اعتماد آنها را جلب کند. «مسافرانی که به دنبال سرنخهایی میگردند. سرنخهایی که شما دو نفر، به نظر میرسه همین الان پیداشون کردید.» او با اشارهای نامحسوس به سمت برج ساعت قدیمی و تاریک اشاره کرد. «اون نور آبی... اون موسیقی... اونها فقط پیشدرآمدی بودن، فالورهای عزیز. کلید اصلی، جایی در اعماق اون برج مخفی شده. جایی که... راه ورود به مکانی است که قرنهاست گم شده.»
جونکوک، که حالا کنار جیمین ایستاده بود، صدایش کمی جدیتر و رساتر شد. «و ما اینجا هستیم تا مطمئن بشیم که این راه، به درستی باز میشه... یا اگر لازم شد، بسته بشه.» او لحظهای مکث کرد و نگاهش دوباره به آلیس افتاد. این بار، نگاهش کمی نرمتر بود، اما همچنان پر از سوال. «اون انرژی که از خودت ساطع کردی... شگفتانگیز بود. اما من حس میکنم قدرت عمیقتری در تو نهفته است. چیزی فراتر از کنترل انرژی.»
آلیس با تعجب به جونکوک خیره شد. چطور ممکن بود او این را بفهمد؟ تا به حال کسی این را نگفته بود. حتی خودش هم به طور کامل متوجه آن نشده بود.
اللا که حالا کمی اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرده بود، با کنجکاوی به جونکوک و جیمین نگاه کرد. «یعنی شما میدونید اونجا کجاست؟ اون مکان گمشده؟»
جیمین سرش را به نشانه تایید تکان داد. «میدونیم که وجود داره. و میدونیم که کلیدش در دست شماست... یا حداقل، در دست یکی از شما.» او نگاهی معنیدار به آلیس انداخت.
آلیس حس کرد که قلبش تندتر میزند. این برخورد، فراتر از یک اتفاق تصادفی بود. این مردان، با ظاهر ترسناک و قدرتهای عجیبشان، انگار که از دنیایی دیگر آمده بودند و او و الا را به مسیری ناشناخته هدایت میکردند. مسیری که شاید به کشف قدرتهای پنهان خودشان ختم میشد.
«اما چرا ما؟» آلیس پرسید، سعی میکرد صدایش تا حد امکان عادی باشد. «چرا باید به شما اعتماد کنیم؟ شما حتی نگفتید کی هستید.»
جونکوک پوزخندی زد که بیشتر شبیه به یک کج شدن لب بود تا یک لبخند واقعی. «اعتماد؟ اعتماد چیزی است که باید به دست بیاید، نه اینکه به راحتی داده شود. اما فعلاً، هدف مشترکی داریم. یک معما که باید حل شود. و من حدس میزنم که شما دو نفر، نقش مهمی در حل آن خواهید داشت.» او نگاهی به برج ساعت انداخت. «بنابراین، پیشنهاد میکنم که به جای ایستادن در این خیابان سرد، با هم به سمت برج ساعت برویم. شاید آنجا، بتوانیم سرنخهای بیشتری پیدا کنیم.»
آلیس و الا به هم نگاه کردند. تردید در چشمان الا موج میزد، اما آلیس، با حسی قوی که از درونش میجوشید، میدانست که راه دیگری ندارند. این برخورد، این مردان مرموز، و این سرنخها، او را به سمت ماجرایی میکشاندند که نمیتوانست از آن چشمپوشی کند.
«باشه،» آلیس گفت، و صدایش قاطعتر از آن چیزی بود که انتظارش را داشت. «ولی از همین الان بهتون بگم، ما دو تا دختر معمولی نیستیم.» او نگاهی به الا انداخت و هر دو لبخندی مرموز زدند. «و قراره حسابی غافلگیر بشید.»
جیمین خندید؛ خندهای که بیشتر شبیه به صدای خشخش برگهای خشک بود.
جونکوک اما، فقط سرش را به آرامی تکان داد، انگار که در حال ارزیابی موقعیت بود. اما در اعماق چشمان سردش، جرقهای از کنجکاوی دیده میشد که شاید، فقط شاید، کمی بیشتر از کنجکاوی صرف بود.
آن شب، زیر آسمان تاریک و ساکت اِلدوریا، چهار نفر، با انگیزههای متفاوت و رازهای پنهان، قدم در مسیری گذاشتند که سرنوشتشان را به هم گره میزد. مسیری که از برج ساعت قدیمی آغاز میشد و به سوی دنیایی گمشده و ناشناخته میرفت...
«پس... زمزمهها درست بود.» جیمین با صدایی که انگار از اعماق غاری کشیده میشد، تکرار کرد. چشمان سردش، حالا با کنجکاوی و شاید کمی تحسین، آلیس را برانداز میکرد. «قدرت کنترل انرژی... و شکل دادن به عناصر. شما دو نفر، واقعاً خاص هستید.»
جونکوک، که کمی از جیمین جلوتر ایستاده بود، نگاهش را از الا گرفت و دوباره به آلیس دوخت. آن نگاه سرد و نافذ، حالا چیزی شبیه به یک بررسی دقیق را در خود داشت، انگار که در حال ارزیابی ارزشی ناشناخته بود. «اما فکر نمیکنم این تنها قدرت شما باشه.»
آلیس هنوز نفسنفس میزد، اما توانسته بود لرزش خفیف دستهایش را کنترل کند. انرژیای که از درونش فوران کرده بود، او را هم شگفتزده کرده بود. انگار دریچهای به روی بخشی از وجودش باز شده بود که تا به حال از آن بیخبر بود. «شما... شما کی هستید؟ و از کجا میدونید؟»
جیمین، با آن لبخند مرموز که حالا کمی کمتر تهدیدآمیز به نظر میرسید، آرام به سمت آلیس قدم برداشت. حرکاتش هنوز هم لغزنده و بیصدا بود، اما دیگر حس تهاجمی نداشت. «ما؟ ما فقط... مسافرانی هستیم.» صدایش نرمتر شده بود، گویی که میخواست اعتماد آنها را جلب کند. «مسافرانی که به دنبال سرنخهایی میگردند. سرنخهایی که شما دو نفر، به نظر میرسه همین الان پیداشون کردید.» او با اشارهای نامحسوس به سمت برج ساعت قدیمی و تاریک اشاره کرد. «اون نور آبی... اون موسیقی... اونها فقط پیشدرآمدی بودن، فالورهای عزیز. کلید اصلی، جایی در اعماق اون برج مخفی شده. جایی که... راه ورود به مکانی است که قرنهاست گم شده.»
جونکوک، که حالا کنار جیمین ایستاده بود، صدایش کمی جدیتر و رساتر شد. «و ما اینجا هستیم تا مطمئن بشیم که این راه، به درستی باز میشه... یا اگر لازم شد، بسته بشه.» او لحظهای مکث کرد و نگاهش دوباره به آلیس افتاد. این بار، نگاهش کمی نرمتر بود، اما همچنان پر از سوال. «اون انرژی که از خودت ساطع کردی... شگفتانگیز بود. اما من حس میکنم قدرت عمیقتری در تو نهفته است. چیزی فراتر از کنترل انرژی.»
آلیس با تعجب به جونکوک خیره شد. چطور ممکن بود او این را بفهمد؟ تا به حال کسی این را نگفته بود. حتی خودش هم به طور کامل متوجه آن نشده بود.
اللا که حالا کمی اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرده بود، با کنجکاوی به جونکوک و جیمین نگاه کرد. «یعنی شما میدونید اونجا کجاست؟ اون مکان گمشده؟»
جیمین سرش را به نشانه تایید تکان داد. «میدونیم که وجود داره. و میدونیم که کلیدش در دست شماست... یا حداقل، در دست یکی از شما.» او نگاهی معنیدار به آلیس انداخت.
آلیس حس کرد که قلبش تندتر میزند. این برخورد، فراتر از یک اتفاق تصادفی بود. این مردان، با ظاهر ترسناک و قدرتهای عجیبشان، انگار که از دنیایی دیگر آمده بودند و او و الا را به مسیری ناشناخته هدایت میکردند. مسیری که شاید به کشف قدرتهای پنهان خودشان ختم میشد.
«اما چرا ما؟» آلیس پرسید، سعی میکرد صدایش تا حد امکان عادی باشد. «چرا باید به شما اعتماد کنیم؟ شما حتی نگفتید کی هستید.»
جونکوک پوزخندی زد که بیشتر شبیه به یک کج شدن لب بود تا یک لبخند واقعی. «اعتماد؟ اعتماد چیزی است که باید به دست بیاید، نه اینکه به راحتی داده شود. اما فعلاً، هدف مشترکی داریم. یک معما که باید حل شود. و من حدس میزنم که شما دو نفر، نقش مهمی در حل آن خواهید داشت.» او نگاهی به برج ساعت انداخت. «بنابراین، پیشنهاد میکنم که به جای ایستادن در این خیابان سرد، با هم به سمت برج ساعت برویم. شاید آنجا، بتوانیم سرنخهای بیشتری پیدا کنیم.»
آلیس و الا به هم نگاه کردند. تردید در چشمان الا موج میزد، اما آلیس، با حسی قوی که از درونش میجوشید، میدانست که راه دیگری ندارند. این برخورد، این مردان مرموز، و این سرنخها، او را به سمت ماجرایی میکشاندند که نمیتوانست از آن چشمپوشی کند.
«باشه،» آلیس گفت، و صدایش قاطعتر از آن چیزی بود که انتظارش را داشت. «ولی از همین الان بهتون بگم، ما دو تا دختر معمولی نیستیم.» او نگاهی به الا انداخت و هر دو لبخندی مرموز زدند. «و قراره حسابی غافلگیر بشید.»
جیمین خندید؛ خندهای که بیشتر شبیه به صدای خشخش برگهای خشک بود.
جونکوک اما، فقط سرش را به آرامی تکان داد، انگار که در حال ارزیابی موقعیت بود. اما در اعماق چشمان سردش، جرقهای از کنجکاوی دیده میشد که شاید، فقط شاید، کمی بیشتر از کنجکاوی صرف بود.
آن شب، زیر آسمان تاریک و ساکت اِلدوریا، چهار نفر، با انگیزههای متفاوت و رازهای پنهان، قدم در مسیری گذاشتند که سرنوشتشان را به هم گره میزد. مسیری که از برج ساعت قدیمی آغاز میشد و به سوی دنیایی گمشده و ناشناخته میرفت...
- ۴۳۰
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط