My Arirang
My Arirang
Part ۲۰
جیمین: عذر میخوام بد موقع اومدم ولی میشه خصوصی حرف بزنیم!
حرف جیمین باعث شد کن تهیونگ کمی با اخم به او خیره بشه و بعد به جونکوکی که عمیقاً در فکر بود که این درخواست رو بپذیره یانه ...
تهیونگ احساس میکرد که حضور اومگا شاهزاده جوان رو غمگین کرده ولی چیزی که درک نمیکرد این بود که دوست نداشت این مهمون بی موقع اصلأ میومد تو این افکار بود که ....
جونکوک: باشه ،تهیونگ میشه چند دقیقه تنهامون بزاری؟ ...
جیمین نگاهی به آلفا که ظاهراً واقعاً ناراحت و عبوس شده بود انداخت و البته خارج شدنش رو شاهد بود .
(صدای بسته شدن در)
جیمین ناخداگاه چشمش به ماسک ببر نما مرد که روی زمین خامونده بود نگاه انداخت و در سکوت آب دهانش رو عمیق قورت داد ...
جونکوک:(عصبی و ناراحت) چرا اومدی مگه نگفتم نمیخوام ببینمت ...
جیمین: 😢 جونکوک عزیزم اونجوری که فکر میکنی نیست ...
جونکوک: حتی اگه اینطور هم نباشه من دوست نداشتم با شنیدن صدای ناله تو بفهمم با یه آلفا وارد رابطه شدی ،من ....من برات ناراحت نیستم ولی ،،،،،من ناراحتم چون تو اصلأ نمیخواستی بهم بگی
جیمین چند قدم جلو اومد و گفت
جیمین: چرا چرا اتفاقا همون روز قرار بود برات راجبش بگم اما خب ،بازم میگم چیزی نیست که فکر میکنی !
جونکوک: چرا هی اینو تکرار میکنی؟؟؟
جیمین: چون ،چون من ،ببخشید ما، واقعاً تو رابطه نیستیم
جونکوک: چرا نمیفهمم چی میگی؟
جیمین: آم میشه بشینی تا کامل برات توضیح بدم
جونکوک آروم نشست .
جیمین: ببین ماجرا مربوط به همون زمانیه که ما نتونستیم همو ببینیم!
اون موقع من یک شب یک مهمونی خیلی بزرگ دادم که خب خودت میدونی تعدادی هم از اشراف اونجا بودن افتتاح مروارید سیاه بود و هیجان داشتم سر همین من یکم اون شب زیاد روی کردم
جونکوک: یکم !؟؟؟😑
جیمین: حالا شاید یکم بیشتر از یکم !
جونکوک: هیونگ...
جیمین: باشه خیلی خورده بودم و ،،، اون شب یکی توجهم رو جلب کرد و البته نمیدونستم که اون لعنتی هم نظرش جلب شده ، ببین ما اون شب
جونکوک: وای خدا ادامه نده ،،، حتماً باهم
جیمین: بیا کمتر به خجالت آور بودنش بپردازیم ،،، من فکر میکردم اونم یکیه مثل همه میفهمی! یه رابطه مثل قبلیا ولی ...
جونکوک: وایسا ببینم ! یعنی داری میگی که وزیرجنگ ژنرال مین یونگی اونی بود که اون شب باهاش بودی و .... اون شب که باهم رفتیم مروارید سیاه هم .
جیمین: آره ! ولی موضوع اینکه من اونو پیچونده بودم قرار نبود اون شب ببینمش ! اون منو بعد چهارماه پیدا کرد و ...
جونکوک: خدای من
جیمین: بابت همین چیزی بهت نگفتم چون این موضوع جدی نبود و حتی میشه گفت الان هم نیست من ،،،، من نمیخوام ما باهم باشیم ولی اون ... اون دست بردار نیست
جونکوک: منظورت چیه ؟ اون که نمیتونه ترو به زور به چنگ بیاره خانوادت ،حتی خودت این اجازرو نمیدی
جیمین: آه جونکوک به این راحتی ها نیست ! من نمیتونم اصلأ با خانوادم حتی دو کلمه حرف بزنم چه برسه به اینکه بخوام ازشون کمک بخوام یادت رفته چرا از قصر بیرون موندم؟؟؟؟
جونکوک: ولی بازم اینا دلیل خوبی برای پنهان کاریت نیست هیونگ من قصد دارم قهر بمونم ( با اخم و لپ های باد شده به سمت دیگری نگاه کرد که)
جیمین: امروز دعوامون شد و ... من بهش گفتم ما عاشق هم شدیم !
جونکوک: چییییی!؟!؟؟!؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!؟
جیمین: دست خودم نبود میخواستم ،میخواستم ،،، نمیدونم دقیقا چی میخواستم میخواستم پشیمون بشه و دست از سر من برداره ولی فکر کنم زیاد روی کردم
جونکوک: فکر کنی!!!!!!! تو فکرم میکنی ! وای خدای من ، باید بری بهش بگی دروغ گفتی!
جیمین: میخوام واقعاً میخوام ولی ... نمیتونم
جونکوک: اصلاً چرا اون باید این دروغ رو باور کنه؟
جیمین : خب من قبلاً ...
جونکوک: هیونگ ناموساً با اومگا هام آره 😐💔
جیمین: تجربیات خوبی نبود خب حالا ...
جونکوک: وای خدایا چی میشد میومدی و فقط میگفتی ببخشید و منم قبول نمیکردم و همه چیز خوب پیش میرفت
جیمین: قبول نمیکردی!!!!! چطور دلت میاد ! تو تنها دوست منی
جونکوک: ...
جیمین: یادت بیاد وقتی اون محافظ وحشتناکت داشت منو میبرد که بکشه گفتی دوستتم!!!
جونکوک: تهیونگ وحشتناک نیست ! فقط ... یکم هنوز با آشنا های من آشنا نیست
جیمین: از کل حرفم اینکه اون آلفا چجوریرو متوجه شدی کوکی!!!
Part ۲۰
جیمین: عذر میخوام بد موقع اومدم ولی میشه خصوصی حرف بزنیم!
حرف جیمین باعث شد کن تهیونگ کمی با اخم به او خیره بشه و بعد به جونکوکی که عمیقاً در فکر بود که این درخواست رو بپذیره یانه ...
تهیونگ احساس میکرد که حضور اومگا شاهزاده جوان رو غمگین کرده ولی چیزی که درک نمیکرد این بود که دوست نداشت این مهمون بی موقع اصلأ میومد تو این افکار بود که ....
جونکوک: باشه ،تهیونگ میشه چند دقیقه تنهامون بزاری؟ ...
جیمین نگاهی به آلفا که ظاهراً واقعاً ناراحت و عبوس شده بود انداخت و البته خارج شدنش رو شاهد بود .
(صدای بسته شدن در)
جیمین ناخداگاه چشمش به ماسک ببر نما مرد که روی زمین خامونده بود نگاه انداخت و در سکوت آب دهانش رو عمیق قورت داد ...
جونکوک:(عصبی و ناراحت) چرا اومدی مگه نگفتم نمیخوام ببینمت ...
جیمین: 😢 جونکوک عزیزم اونجوری که فکر میکنی نیست ...
جونکوک: حتی اگه اینطور هم نباشه من دوست نداشتم با شنیدن صدای ناله تو بفهمم با یه آلفا وارد رابطه شدی ،من ....من برات ناراحت نیستم ولی ،،،،،من ناراحتم چون تو اصلأ نمیخواستی بهم بگی
جیمین چند قدم جلو اومد و گفت
جیمین: چرا چرا اتفاقا همون روز قرار بود برات راجبش بگم اما خب ،بازم میگم چیزی نیست که فکر میکنی !
جونکوک: چرا هی اینو تکرار میکنی؟؟؟
جیمین: چون ،چون من ،ببخشید ما، واقعاً تو رابطه نیستیم
جونکوک: چرا نمیفهمم چی میگی؟
جیمین: آم میشه بشینی تا کامل برات توضیح بدم
جونکوک آروم نشست .
جیمین: ببین ماجرا مربوط به همون زمانیه که ما نتونستیم همو ببینیم!
اون موقع من یک شب یک مهمونی خیلی بزرگ دادم که خب خودت میدونی تعدادی هم از اشراف اونجا بودن افتتاح مروارید سیاه بود و هیجان داشتم سر همین من یکم اون شب زیاد روی کردم
جونکوک: یکم !؟؟؟😑
جیمین: حالا شاید یکم بیشتر از یکم !
جونکوک: هیونگ...
جیمین: باشه خیلی خورده بودم و ،،، اون شب یکی توجهم رو جلب کرد و البته نمیدونستم که اون لعنتی هم نظرش جلب شده ، ببین ما اون شب
جونکوک: وای خدا ادامه نده ،،، حتماً باهم
جیمین: بیا کمتر به خجالت آور بودنش بپردازیم ،،، من فکر میکردم اونم یکیه مثل همه میفهمی! یه رابطه مثل قبلیا ولی ...
جونکوک: وایسا ببینم ! یعنی داری میگی که وزیرجنگ ژنرال مین یونگی اونی بود که اون شب باهاش بودی و .... اون شب که باهم رفتیم مروارید سیاه هم .
جیمین: آره ! ولی موضوع اینکه من اونو پیچونده بودم قرار نبود اون شب ببینمش ! اون منو بعد چهارماه پیدا کرد و ...
جونکوک: خدای من
جیمین: بابت همین چیزی بهت نگفتم چون این موضوع جدی نبود و حتی میشه گفت الان هم نیست من ،،،، من نمیخوام ما باهم باشیم ولی اون ... اون دست بردار نیست
جونکوک: منظورت چیه ؟ اون که نمیتونه ترو به زور به چنگ بیاره خانوادت ،حتی خودت این اجازرو نمیدی
جیمین: آه جونکوک به این راحتی ها نیست ! من نمیتونم اصلأ با خانوادم حتی دو کلمه حرف بزنم چه برسه به اینکه بخوام ازشون کمک بخوام یادت رفته چرا از قصر بیرون موندم؟؟؟؟
جونکوک: ولی بازم اینا دلیل خوبی برای پنهان کاریت نیست هیونگ من قصد دارم قهر بمونم ( با اخم و لپ های باد شده به سمت دیگری نگاه کرد که)
جیمین: امروز دعوامون شد و ... من بهش گفتم ما عاشق هم شدیم !
جونکوک: چییییی!؟!؟؟!؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!؟
جیمین: دست خودم نبود میخواستم ،میخواستم ،،، نمیدونم دقیقا چی میخواستم میخواستم پشیمون بشه و دست از سر من برداره ولی فکر کنم زیاد روی کردم
جونکوک: فکر کنی!!!!!!! تو فکرم میکنی ! وای خدای من ، باید بری بهش بگی دروغ گفتی!
جیمین: میخوام واقعاً میخوام ولی ... نمیتونم
جونکوک: اصلاً چرا اون باید این دروغ رو باور کنه؟
جیمین : خب من قبلاً ...
جونکوک: هیونگ ناموساً با اومگا هام آره 😐💔
جیمین: تجربیات خوبی نبود خب حالا ...
جونکوک: وای خدایا چی میشد میومدی و فقط میگفتی ببخشید و منم قبول نمیکردم و همه چیز خوب پیش میرفت
جیمین: قبول نمیکردی!!!!! چطور دلت میاد ! تو تنها دوست منی
جونکوک: ...
جیمین: یادت بیاد وقتی اون محافظ وحشتناکت داشت منو میبرد که بکشه گفتی دوستتم!!!
جونکوک: تهیونگ وحشتناک نیست ! فقط ... یکم هنوز با آشنا های من آشنا نیست
جیمین: از کل حرفم اینکه اون آلفا چجوریرو متوجه شدی کوکی!!!
- ۱۸۰
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط