( چند پارتی ) بی تی اس
موضوع : وقتی شوهرمون حسابی کتکمون میزنه و کل بدنمون کبود میشه و میریم و خونهی مشترکمون با اعضا و اونا مارو این شکلی میبینن
( به عنوان عضو هشتم )
پارت 4
جیمین : شما هم حواستون به ات باشه اگه خبری زود بهمون بگیم
هوپی : باشه برو
جیمین ویو
رفتم سراغ دست شویی همین که نزدیک در شدم و میخواستم
وارد بشم دیدم یه صدای گریه خیلی بلند میاد
سریع رفتم داخل نگران شدم نکنه اتفاقی واسه کسی افتاده
از چیزی که دیدم حسابی جا خوردم
اون اون همون اگوست دی بود که ما میشناختیم ؟
اون عین بچه های کوچیک روی زمین نشسته بود و داشت گریه میکرد
باورش برام خیلی سخت بود من تاحالا گریه ی ساکت یونگی
ایا حتی اشک ریختنشو ندیده بودم حالا بماند اینجوری با صدای
بلند گریه کردن و هق هق کردن
با صدای ارومی صداش کردم : هیونگ
جیمین : حالت خوبه ؟
ولی اون حتی نتونست تو چشمام نگاه کننه سرشو پایین نگه داشته
بود و همچنان داشت گریه میکرد
اروم رفتم از روی زمین بلندش کردم و محکم بغلش کردم
جیمین : هر چقدر بخوای میتونی تو بغلم گریه
خودتو خالی کن بزار یکم سنگینی از روی دوشت برداشته بشه
جیمین : مطمئن باش اون حالش خوب میشه ( منظورش از لحاظ
روحی هست بیشتر اما جسمی هم اشاره کرده )
جیمین : و مطمئن باش حساب اون عوضی رو هم میرسیم ( الکس و میگه )
جیمین : باشه هیونگ ؟
شوگا : اوهوم باشه
شوگا : خودم اون عوضی رو میکشم
شوگا همچنان تو بغل جیمین گریه میکرد بالاخره بعد از ده مین
از گریه کردن سیر شد حالا اروم تر شده بود و از جیمین جدا شد
جیمین : الان حالت بهتره هیونگ ؟
شوگا : اره الان خیلی بهترم بهش نیاز داشتم مرسی جیمینا
جیمین : خواهش میکنم هیونگ حالا بیا بریم پیش بقیه حتما
الان حسابی نگرانمون شدم
جیمین : از یه طرف هم ببینیم ات چیشده حالش چطوره
شوگا : باشه بریم فقط جیمین
جیمین : بله یونگی
شوگا : میشه ازت یه چیزی بخوام ؟
جیمین : حتما
شوگا : ...
ادامه دارد
ممنون میشم حمایت کنید
@sehr.darya.dark
( به عنوان عضو هشتم )
پارت 4
جیمین : شما هم حواستون به ات باشه اگه خبری زود بهمون بگیم
هوپی : باشه برو
جیمین ویو
رفتم سراغ دست شویی همین که نزدیک در شدم و میخواستم
وارد بشم دیدم یه صدای گریه خیلی بلند میاد
سریع رفتم داخل نگران شدم نکنه اتفاقی واسه کسی افتاده
از چیزی که دیدم حسابی جا خوردم
اون اون همون اگوست دی بود که ما میشناختیم ؟
اون عین بچه های کوچیک روی زمین نشسته بود و داشت گریه میکرد
باورش برام خیلی سخت بود من تاحالا گریه ی ساکت یونگی
ایا حتی اشک ریختنشو ندیده بودم حالا بماند اینجوری با صدای
بلند گریه کردن و هق هق کردن
با صدای ارومی صداش کردم : هیونگ
جیمین : حالت خوبه ؟
ولی اون حتی نتونست تو چشمام نگاه کننه سرشو پایین نگه داشته
بود و همچنان داشت گریه میکرد
اروم رفتم از روی زمین بلندش کردم و محکم بغلش کردم
جیمین : هر چقدر بخوای میتونی تو بغلم گریه
خودتو خالی کن بزار یکم سنگینی از روی دوشت برداشته بشه
جیمین : مطمئن باش اون حالش خوب میشه ( منظورش از لحاظ
روحی هست بیشتر اما جسمی هم اشاره کرده )
جیمین : و مطمئن باش حساب اون عوضی رو هم میرسیم ( الکس و میگه )
جیمین : باشه هیونگ ؟
شوگا : اوهوم باشه
شوگا : خودم اون عوضی رو میکشم
شوگا همچنان تو بغل جیمین گریه میکرد بالاخره بعد از ده مین
از گریه کردن سیر شد حالا اروم تر شده بود و از جیمین جدا شد
جیمین : الان حالت بهتره هیونگ ؟
شوگا : اره الان خیلی بهترم بهش نیاز داشتم مرسی جیمینا
جیمین : خواهش میکنم هیونگ حالا بیا بریم پیش بقیه حتما
الان حسابی نگرانمون شدم
جیمین : از یه طرف هم ببینیم ات چیشده حالش چطوره
شوگا : باشه بریم فقط جیمین
جیمین : بله یونگی
شوگا : میشه ازت یه چیزی بخوام ؟
جیمین : حتما
شوگا : ...
ادامه دارد
ممنون میشم حمایت کنید
@sehr.darya.dark
- ۶.۰k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط