Tou must love me... P19
سلام بچه ها
خوبید
بچه ها شاید باورتون نشه همین چند روز پیش تبلتم از دستم افتاد و ال سی دیش در اومد😐
یعنی الان کار میکنهههههه
الان من میتونم ال سی دیش رو بردارم و باتری و گیربکس و همه ی این چیزاش رو ببینممممم
ولی هنوزززز کار میکنه
هواویه
همه چیز رو هم میاره😐😐😐😶😶😶
خب بریم برای ادامه
بچه ها من واقعا ایده ام ته کشیده بود و ترجیح دادم مقداری گشاد بودنم رو کنار بزارم و یه ایده ای سر و پا کنم
😁
(یه کوچولو اسماته)
هرماینی ویو
به بدبخدی از دستش فرار کردم و پاشدم که اونم پاشد و دوباره از پشت بغلم کرد.
هرماینی: دراکو ولم کن!
دراکو: ولت کنم؟ اونم توی چنین وضعیتی؟
به سمتش چرخیدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم و خودمو بهش نزدیک کردم که از این حرکتم جا خورد.
هرماینی: من عاشقتم اینو بفهم! دیگه داری اذیتم میکنی! خیالت راحت شد حالا که بهت اعتراف کردم! حالا بزار برممممم!
دراکو پوزخندی زد که باعث شد حرصم بگیره اما یه جورایی از پوزخند زدنش خوشم میومد.
دراکو: بیب به نظرت دارم اذیتت میکنم یا دارم دیوونه ات میکنم؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابشو ندادم که دیدم لب پایینشو گاز گرفته و به تنم خیره شده که یادم افتاد من الان با یه نیم تنه ی جذب و شلوارک جلوشم! حس کردم گونه هام رنگ گرفتند و زیادی داغ شدم....
دراکو: دارلینگ تو هیچوقت اینجوری پیش قدم نمیشدی تا به یکی اعتراف پس حتما بدجوری دیوونه ات کردم درسته؟
باز جوابشو ندادم که دستاشو دور کمرم که باز بود پیچید و منو به خودش چسبوند و روی تخت افتاد و منم روبروش بودم.
دراکو: هیچوقت انقدر بدنت داغ نبود درسته؟ حس میکنم یه چیزی میخوای بگی اما توی گلوت گیر کرده..... من که موافقم اما تورو نمیدونم.
ضربان قلبم خیلی بالا رفته بود و دیگه مغزم کار نمیکرد و نمیتونستم حرفی بزنم..... وای خدای من اون با من چیکار کرده بود؟!
دراکو: چرا حرفی نمیزنی؟ هوم؟ یا اینکه نمیتونی حرف بزنی؟
دیگه داشتم کنترلم رو از دست میدادم و نمیتونستم به بدنش نگاه نکنم و برای آروم شدنم نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم و سرمو اونور کردم.
دراکو: چیشده دارلینگ؟ کنترل رو خودت نداری؟ نمیتونی دست از نگاه کردن به بدنم برداری؟
سرمو برگردوند که چشمامو باز نکردم.
دراکو: بهمت ریختم نه؟
که آروم جواب دادم: نه نه.... نریختی....
دراکو: اعتراف کن که میخوای نه؟
هرماینی: چشمامو باز کردم و صاف توی چشمای خاکستریش نگاه کردم و گفتم
هرماینی: دراکو بس کن!
که ناخودآگاه محو بدنش شدم و دستمو روی بدنش کشیدم که نیشخندی زد.
دراکو: بس کنم؟ تو حتی نمیتونی چشم از روی بدن من برداری!
دیگه خسته شده بودم من عاشقش شده بودم و باید اینو قبول می کردم....
نفس عمیقی کشیدم و دستمو دور گردنش حلقه زدم و گفتم
هرماینی: هر کاری میخوای بکن مالفوی....
دراکو ویو
یعنی چی هر کاری بخوام؟ باورم نمیشه داره اینو میگه...
دراکو: هر کاری؟
که هرماینی نزدیک تر اومد و بدنش رو به من چسبوند دم گوشم با شیطنت گفت: هرکاری....
باورم نمیشه......
دراکو: حاضری تقاضشو پس بدی؟
هرماینی: با کمال میل...
بعد هم روش افتادم و.......
رفتند نماز بخونند😔🤲
لطفا برای ما هم دعا کنید❤️
خب بچه ها چطور شد؟
لایک و کامنت پلیز🌹🌹🌹🌹
بای
خوبید
بچه ها شاید باورتون نشه همین چند روز پیش تبلتم از دستم افتاد و ال سی دیش در اومد😐
یعنی الان کار میکنهههههه
الان من میتونم ال سی دیش رو بردارم و باتری و گیربکس و همه ی این چیزاش رو ببینممممم
ولی هنوزززز کار میکنه
هواویه
همه چیز رو هم میاره😐😐😐😶😶😶
خب بریم برای ادامه
بچه ها من واقعا ایده ام ته کشیده بود و ترجیح دادم مقداری گشاد بودنم رو کنار بزارم و یه ایده ای سر و پا کنم
😁
(یه کوچولو اسماته)
هرماینی ویو
به بدبخدی از دستش فرار کردم و پاشدم که اونم پاشد و دوباره از پشت بغلم کرد.
هرماینی: دراکو ولم کن!
دراکو: ولت کنم؟ اونم توی چنین وضعیتی؟
به سمتش چرخیدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم و خودمو بهش نزدیک کردم که از این حرکتم جا خورد.
هرماینی: من عاشقتم اینو بفهم! دیگه داری اذیتم میکنی! خیالت راحت شد حالا که بهت اعتراف کردم! حالا بزار برممممم!
دراکو پوزخندی زد که باعث شد حرصم بگیره اما یه جورایی از پوزخند زدنش خوشم میومد.
دراکو: بیب به نظرت دارم اذیتت میکنم یا دارم دیوونه ات میکنم؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابشو ندادم که دیدم لب پایینشو گاز گرفته و به تنم خیره شده که یادم افتاد من الان با یه نیم تنه ی جذب و شلوارک جلوشم! حس کردم گونه هام رنگ گرفتند و زیادی داغ شدم....
دراکو: دارلینگ تو هیچوقت اینجوری پیش قدم نمیشدی تا به یکی اعتراف پس حتما بدجوری دیوونه ات کردم درسته؟
باز جوابشو ندادم که دستاشو دور کمرم که باز بود پیچید و منو به خودش چسبوند و روی تخت افتاد و منم روبروش بودم.
دراکو: هیچوقت انقدر بدنت داغ نبود درسته؟ حس میکنم یه چیزی میخوای بگی اما توی گلوت گیر کرده..... من که موافقم اما تورو نمیدونم.
ضربان قلبم خیلی بالا رفته بود و دیگه مغزم کار نمیکرد و نمیتونستم حرفی بزنم..... وای خدای من اون با من چیکار کرده بود؟!
دراکو: چرا حرفی نمیزنی؟ هوم؟ یا اینکه نمیتونی حرف بزنی؟
دیگه داشتم کنترلم رو از دست میدادم و نمیتونستم به بدنش نگاه نکنم و برای آروم شدنم نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم و سرمو اونور کردم.
دراکو: چیشده دارلینگ؟ کنترل رو خودت نداری؟ نمیتونی دست از نگاه کردن به بدنم برداری؟
سرمو برگردوند که چشمامو باز نکردم.
دراکو: بهمت ریختم نه؟
که آروم جواب دادم: نه نه.... نریختی....
دراکو: اعتراف کن که میخوای نه؟
هرماینی: چشمامو باز کردم و صاف توی چشمای خاکستریش نگاه کردم و گفتم
هرماینی: دراکو بس کن!
که ناخودآگاه محو بدنش شدم و دستمو روی بدنش کشیدم که نیشخندی زد.
دراکو: بس کنم؟ تو حتی نمیتونی چشم از روی بدن من برداری!
دیگه خسته شده بودم من عاشقش شده بودم و باید اینو قبول می کردم....
نفس عمیقی کشیدم و دستمو دور گردنش حلقه زدم و گفتم
هرماینی: هر کاری میخوای بکن مالفوی....
دراکو ویو
یعنی چی هر کاری بخوام؟ باورم نمیشه داره اینو میگه...
دراکو: هر کاری؟
که هرماینی نزدیک تر اومد و بدنش رو به من چسبوند دم گوشم با شیطنت گفت: هرکاری....
باورم نمیشه......
دراکو: حاضری تقاضشو پس بدی؟
هرماینی: با کمال میل...
بعد هم روش افتادم و.......
رفتند نماز بخونند😔🤲
لطفا برای ما هم دعا کنید❤️
خب بچه ها چطور شد؟
لایک و کامنت پلیز🌹🌹🌹🌹
بای
- ۳.۷k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط