{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عشق_ممنوعه‌_شب

#عشق_ممنوعه‌_شب
پارت اول | غریبه‌ی عمارت
باران از صبح بی‌وقفه می‌بارید.
از پشت شیشه‌ی ماشین، به جاده‌ی خیس و تاریکی که بین درخت‌های بلند پیچ‌وخم می‌خورد نگاه می‌کردم.
هرچه جلوتر می‌رفتیم، خانه‌ها کمتر و درخت‌ها بیشتر می‌شدند.
گوشی‌ام را برای چندمین بار چک کردم.
هنوز همان یک پیام روی صفحه بود:
«وقتی رسیدی، وارد عمارت شو. همه‌چیز آنجاست.»
نه اسم فرستنده مشخص بود، نه توضیح بیشتری داده بود.
فقط یک آدرس.

راننده ناگهان سرعتش را کم کرد.
«رسیدیم.»
سرم را بالا آوردم.
پشت حصارهای بلند و سیاه، عمارت بزرگی میان درخت‌ها دیده می‌شد.
ساختمان قدیمی و باشکوهی بود؛ با پنجره‌های بلند، دیوارهای سنگی و چراغ‌هایی که با فاصله در محوطه روشن بودند.

ماشین جلوی دروازه متوقف شد.
پیاده شدم و چمدانم را برداشتم.
قبل از اینکه دروازه باز شود، راننده از داخل ماشین گفت:
«یه نصیحت.»
برگشتم سمتش.
«چی؟»
چند لحظه مکث کرد.
«اگه اینجا موندی... شب‌ها تنها بیرون نرو.»
لبخند کوتاهی زدم.
«چرا؟»
نگاهش برای لحظه‌ای به عمارت افتاد.
«همین‌طوری.»
و قبل از اینکه چیزی بپرسم، ماشین حرکت کرد و رفت.
به رفتنش خیره ماندم.
«چه آدم عجیبی...»
چمدانم را کشیدم و وارد محوطه شدم.
در اصلی عمارت با صدای آرامی باز شد.
زنی مسن با لباس مشکی پشت در ایستاده بود.
«شما باید...»
اسمم را گفت.
سر تکان دادم.
«بله.»
کنار رفت.
«داخل بیایید.»
وارد شدم.
اولین چیزی که حس کردم، سرمای داخل عمارت بود.
نه سرمای معمولی.
انگار هوا اینجا هیچ‌وقت گرم نمی‌شد.
زن چمدانم را گرفت.
«من خانم هان هستم. مسئول این عمارت.»
«صاحب اینجا کجاست؟»
برای لحظه‌ای سکوت کرد.
بعد خیلی ساده جواب داد:
«آقای مین معمولاً شب‌ها بیرون نمی‌آیند.»
ابروهایم بالا رفت.
«منظورتون اینه که شب‌ها بیرون نمیان؟»
خانم هان نگاه کوتاهی به من انداخت.
«برعکس.»
بعد بدون توضیح بیشتر شروع کرد به بالا رفتن از پله‌ها.
من هم دنبالش رفتم.
در راه، قوانین خانه را برایم توضیح داد.
«صبحانه ساعت هشت سرو می‌شود. شام ساعت هفت.»
«باشه.»
«به اتاق‌های طبقه‌ی دوم دست نزنید.»
«باشه...»
«و یک چیز مهم‌تر.»
ایستاد.
برگشت و مستقیم نگاهم کرد.
«بعد از نیمه‌شب، به طبقه‌ی سوم نروید.»
چند لحظه خیره ماندم.
«چرا؟»
صورتش جدی شد.
«چون آقای مین این‌طور خواسته‌اند.»
«ولی چرا؟»
«لازم نیست دلیل همه‌چیز رو بدونید.»
و دوباره راه افتاد.

#مین_یونگی
#چند_پارتی
دیدگاه ها (۱)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹ویو میکا_____ساعت نزدیک...

پارت ۴ خانه‌ی جونگکوک بیشتر شبیه یک قلعه بود.دیوارهای بلند، ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

پارت ۸ کسی که برگشته

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷⁹باید همه‌ی این فکرها رو برای چند ساعت...

P5 ماشین آخرین خودرو از کاروان بود.طناز در تمام مسیر، خودش ر...

قمار آخر قسمت دوم: عمارتماشین مشکی آرام از خیابان‌های خیس عب...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p35نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرو...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط