رمان خبره ممنوعه پارت پنجم 5
خبره.ممنوعه.🖤💜پارت⁵
🖤 خبرِ ممنوعه پارت پنجم
تهجون
صبح زود بود.
پشت میز نشسته بودم و برگهی ازدواج هنوز جلوی چشمم بود.
اسم سوآ کنار اسم من.
نود و نه سال.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست.
نود و نه سال برای من کافی نبود.
ولی فعلاً همین کافی بود.
از جام بلند شدم و به سمت زیرزمین رفتم.
دو نگهبان به محض دیدنم کنار رفتن. هیچکس جرئت نمیکرد وقتی من از راه میرسیدم چیزی بپرسه.
در فلزی باز شد.
سوآ گوشهی زیرزمین ایستاده بود.
وقتی منو دید، نگاهش پر از عصبانیت شد.
گفت: «باز چی میخوای؟»
آرام جواب دادم:
«بلند شو.»
«کجا؟»
«بیرون.»
ابروهاش بالا رفت.
«آزادم میکنی؟»
چند ثانیه نگاهش کردم.
«نه.»
به سمت در رفتم.
«دیگه لازم نیست اینجا بمونی.»
دنبالم اومد.
صدای قدمهاش پشت سرم میاومد، اما سرعت من کم نشد.
از راهروهای عمارت رد شدیم.
هرکس منو میدید، سرش رو پایین میانداخت.
سوآ متوجه شده بود.
آرام گفت:
«همه ازت میترسن.»
ایستادم.
برگشتم سمتش.
«تو هم باید بترسی.»
چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
«چرا.»
نگاهش کردم.
عجیب بود.
تقریباً تمام آدمهایی که منو میشناختن، قبل از اینکه حتی اسمم رو بشنون، ازم میترسیدن.
اما این دختر...
هنوز روبهروم ایستاده بود و مستقیم توی چشمهام نگاه میکرد.
گفتم:
«یه روز میفهمی چرا.»
راه افتادم.
بالاخره به در اتاق رسیدیم.
در رو باز کردم.
سوآ وارد شد و چند لحظه ساکت موند.
اتاق بزرگ و روشن بود؛ سفید و نقرهای، با نور ملایم و پنجرهای رو به محوطهی عمارت.
پشت سرش وارد شدم.
«از امروز اینجا میمونی.»
برگشت.
«چرا اینجا؟»
«چون همسر منی.»
«یه امضا چیزی رو عوض نمیکنه.»
به سمتش رفتم.
قدمهام آرام بود، اما نگاهش کردم تا بفهمه هر قدم من حسابشدهست.
جلویش ایستادم.
«اتفاقاً همهچیز رو عوض کرده.»
«مثلاً چی؟»
«مثلاً دیگه لازم نیست برای نگه داشتنت پشت اون در فلزی نگهبان بذارم.»
نگاهش برای لحظهای به در رفت.
بعد دوباره به من نگاه کرد.
«پس من زندانیام.»
«نه.»
مکث کردم.
«تو همسر منی.»
«فرقش چیه؟»
لبخند سردی زدم.
«فعلاً هیچ.»
سوآ اخم کرد.
«تو واقعاً دیوونه ای.»
این بار لبخندم محو شد.
«خوبه.»
یک قدم دیگه جلو رفتم و سوا عقب رفت پاش گیر کرد به تخت و مثل یه بچه افتاد روی تخت یکم روی تنش خم شدم
«چون میخوام وقتی اسمت کنار اسم من قرار میگیره، همه بدونن نزدیک شدن بهت یعنی نزدیک شدن به من و نزدیک شدن به من مساوی با مرگه بیبی گرل.»
سوآ چیزی نگفت.
به سمت در رفتم.
دستم روی دستگیره قرار گرفت.
قبل از خروج برگشتم.
«و سوآ...»
نگاهش کردم.
(تو به عنوان همسر من یسری وظایف داری بهتره خودتو واسشون آماده کنی.»
مکث کردم.
«نمیتونی نود و نه سال توی این عمارت بدون بچه زندگی کنی هوم؟.»
در رو بستم و بیرون اومدم.
نگهبانها منتظر بودن.
یکیشون پرسید:
«آقا، دستور دیگهای هست؟»
نگاهش کردم.
فقط یک نگاه.
فوراً سرش رو پایین انداخت.
«نه، آقا متوجه شدم.»
راه افتادم.
برای اولین بار بعد از مدتها، چیزی در این عمارت وجود داشت که نمیخواستم هیچکس حتی به فکر لمس کردنش بیفته.
سوآ.
و هرکس این موضوع رو فراموش میکرد...
جونشو از دست میداد!شاید چون شاهزاده تاریکی......عاشق شده!!!!
#رمان
🖤 خبرِ ممنوعه پارت پنجم
تهجون
صبح زود بود.
پشت میز نشسته بودم و برگهی ازدواج هنوز جلوی چشمم بود.
اسم سوآ کنار اسم من.
نود و نه سال.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست.
نود و نه سال برای من کافی نبود.
ولی فعلاً همین کافی بود.
از جام بلند شدم و به سمت زیرزمین رفتم.
دو نگهبان به محض دیدنم کنار رفتن. هیچکس جرئت نمیکرد وقتی من از راه میرسیدم چیزی بپرسه.
در فلزی باز شد.
سوآ گوشهی زیرزمین ایستاده بود.
وقتی منو دید، نگاهش پر از عصبانیت شد.
گفت: «باز چی میخوای؟»
آرام جواب دادم:
«بلند شو.»
«کجا؟»
«بیرون.»
ابروهاش بالا رفت.
«آزادم میکنی؟»
چند ثانیه نگاهش کردم.
«نه.»
به سمت در رفتم.
«دیگه لازم نیست اینجا بمونی.»
دنبالم اومد.
صدای قدمهاش پشت سرم میاومد، اما سرعت من کم نشد.
از راهروهای عمارت رد شدیم.
هرکس منو میدید، سرش رو پایین میانداخت.
سوآ متوجه شده بود.
آرام گفت:
«همه ازت میترسن.»
ایستادم.
برگشتم سمتش.
«تو هم باید بترسی.»
چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
«چرا.»
نگاهش کردم.
عجیب بود.
تقریباً تمام آدمهایی که منو میشناختن، قبل از اینکه حتی اسمم رو بشنون، ازم میترسیدن.
اما این دختر...
هنوز روبهروم ایستاده بود و مستقیم توی چشمهام نگاه میکرد.
گفتم:
«یه روز میفهمی چرا.»
راه افتادم.
بالاخره به در اتاق رسیدیم.
در رو باز کردم.
سوآ وارد شد و چند لحظه ساکت موند.
اتاق بزرگ و روشن بود؛ سفید و نقرهای، با نور ملایم و پنجرهای رو به محوطهی عمارت.
پشت سرش وارد شدم.
«از امروز اینجا میمونی.»
برگشت.
«چرا اینجا؟»
«چون همسر منی.»
«یه امضا چیزی رو عوض نمیکنه.»
به سمتش رفتم.
قدمهام آرام بود، اما نگاهش کردم تا بفهمه هر قدم من حسابشدهست.
جلویش ایستادم.
«اتفاقاً همهچیز رو عوض کرده.»
«مثلاً چی؟»
«مثلاً دیگه لازم نیست برای نگه داشتنت پشت اون در فلزی نگهبان بذارم.»
نگاهش برای لحظهای به در رفت.
بعد دوباره به من نگاه کرد.
«پس من زندانیام.»
«نه.»
مکث کردم.
«تو همسر منی.»
«فرقش چیه؟»
لبخند سردی زدم.
«فعلاً هیچ.»
سوآ اخم کرد.
«تو واقعاً دیوونه ای.»
این بار لبخندم محو شد.
«خوبه.»
یک قدم دیگه جلو رفتم و سوا عقب رفت پاش گیر کرد به تخت و مثل یه بچه افتاد روی تخت یکم روی تنش خم شدم
«چون میخوام وقتی اسمت کنار اسم من قرار میگیره، همه بدونن نزدیک شدن بهت یعنی نزدیک شدن به من و نزدیک شدن به من مساوی با مرگه بیبی گرل.»
سوآ چیزی نگفت.
به سمت در رفتم.
دستم روی دستگیره قرار گرفت.
قبل از خروج برگشتم.
«و سوآ...»
نگاهش کردم.
(تو به عنوان همسر من یسری وظایف داری بهتره خودتو واسشون آماده کنی.»
مکث کردم.
«نمیتونی نود و نه سال توی این عمارت بدون بچه زندگی کنی هوم؟.»
در رو بستم و بیرون اومدم.
نگهبانها منتظر بودن.
یکیشون پرسید:
«آقا، دستور دیگهای هست؟»
نگاهش کردم.
فقط یک نگاه.
فوراً سرش رو پایین انداخت.
«نه، آقا متوجه شدم.»
راه افتادم.
برای اولین بار بعد از مدتها، چیزی در این عمارت وجود داشت که نمیخواستم هیچکس حتی به فکر لمس کردنش بیفته.
سوآ.
و هرکس این موضوع رو فراموش میکرد...
جونشو از دست میداد!شاید چون شاهزاده تاریکی......عاشق شده!!!!
#رمان
- ۷.۲k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط