او صدای نفس هایم را میشنید part.۳
povالیا
چشمام را باز کردم. توی همون اتاقی بودم که توش پر از خاطره های قشنگ با جونگکوک بودـ
فورا از جام بلند شدم رفتم سمت در که در را باز کنم. چند بار دستگیره را بالا و پایین کردم ولی فقل بود.
با مشت زدم به در جونگکوک را صدا زدم ولی نه کسی نیومد. رفتم سمت بالکن. اونم فقل بودـ
حرصم تنگ شده بود. درست نمیتونستم نفس بکشم. بغض بدی گلوم را گرفته بود. رفتم نشستم لبه تخت.
بعد از چند دقیقه صدای باز شدم در اومد. فورا از جام بلند شدم و دیدم جونگکوکه. با هر قدمی که میومد سمتم در اعضاش یک قدم میرفتم عقب.
دیگه راهی برای عقب رفتن نداشتم. پشتم دیوار بود. تا اومد برم اونطرف جونگکوک بازوما گرفت و اون دستشا گذاشت به دیوار
«جونگکوک توراخدا برو اونور»
«احتیاجی نیست از من بترسی الیا. من هنوز همون جونگکوکم»
«نه تو اون نیستی. الانم ولم کن. تورا خدا بزار برم»[گریه]
جونگکوک سرشو میبره تو گردن الیا و یه نفس عیمق میکشه. و در گوشش زمزمه میکنه:
«نچ. تو جایی نمیری. تو مال منی. و مال من باید پیش من باشه»
جونگکوک رفت ولی در را باز گذاشت.
povیک ماه بعد
الیا چند باری سعی کرده بود فرار کنه. ولی هربار جونگکوک مچشا گرفت.الیا قبلا توی خونه زندانی بود اما الان توی اتاق.
محدودیت ها بیشتر شدن. حساسیت ها بیشتر شدن. جونگکوک دائما الیا را زیر نظر داشت.
توی رابطشون خبری از عشق و محبت نبود. ترس، سردی، حساسیت و مالکیت بود. دیگه هیچ چیز مثل قبل نبود.
الیا خسته شده بود. روزاش تکراری شده بودن. از خواب بیدار بشه صبحونه و قرص هاش رو بخوره بخوابه. بیدار شه ناهار بخوره و بخوابه....
کاری جزءخوابیدن انجام نمیداد. اگه سعی میکرد از جاش بلند بشه و یه خستگی در بکنه جونگکوک فورا میومد.
جونگکوک شبا الیا میگرفت توی بقلش و میخابید. و الیا هم بخاطر ترسش هیچی نمیگفت.
pov جونگکوک
بچه دختر بود. وقتی فهمیدم دختره انگار که توی بهشت بودم. رفتم براش کلی وسیله خریدم. هرچیزی که فکراشا بکنین.
چیدن اتاق تموم شده بودوهمه چیز عالی شده بود. رفتم و اتاق را به الیا نشون ندادم.
یکم نگاه کرد به اتاق. رفت سر کمد ها و کشو ها. بازشون کرد. لباس ها و وسیله های توش را برداشت و نگاه کرد.
خیلی ساکت بود. فقط اشک میریخت هیچی نمیگفت.
«خب نظرت چیه؟»
«همیشه دوست داشتم دوتایی با هم براش خرید کنیم. دوتاایی باهم وسایلشا بچینیم.»
«تو نباید خسته بشی»
«دیگه خسته شدم. از تو، از این محدودیت، های شخم..یت، از این زندگیت. دیگه نمیخام باهات باشم دیگه نمیخام حتی یک لحظه صداتا بشنوم چرا نمیفهمی؟»
«جونگکوک من نمیخام توی این زندون بمونم میخام برم میخام ازاد باشم چرا نمیفهمی»
جونگکوک دوباره نقاب سردا زد به چهرش. بازوشا گرفت و بردش توی اتاق. بدون هیچ حرفی از اتاق رفت و صدای چرخش کلید توی اتاق پیچید و سکوت اتاق را شکست.
الیا از حرصش یه گلدون بزرگ توی اتاق را بلند کرد و شکست و یه جیغ زد. نشست روی تخت. و فقط گریه میکرد.
چند روز گذشت. الیا درست چیزی نمیخورد. حتی قرص هاش را میریخت دور. ظرف غذایی که خدمت کار ها براش میاوردن تا بخوره دیگه دست نخوره میموند.
گشنش بود ولی نمیتونست بخوره. غذارا که میبرد طرف دهنش حالش به هم میخورد. فقط با اب خودشو سیر میکرد. و این دیگه جونگکوک را داشت عصبی میکرد.
ممنون میشم حمایتم کنی قشنگم🥲🧘♀️🫀🫀
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع #تابع_قوانین_ویسگون
چشمام را باز کردم. توی همون اتاقی بودم که توش پر از خاطره های قشنگ با جونگکوک بودـ
فورا از جام بلند شدم رفتم سمت در که در را باز کنم. چند بار دستگیره را بالا و پایین کردم ولی فقل بود.
با مشت زدم به در جونگکوک را صدا زدم ولی نه کسی نیومد. رفتم سمت بالکن. اونم فقل بودـ
حرصم تنگ شده بود. درست نمیتونستم نفس بکشم. بغض بدی گلوم را گرفته بود. رفتم نشستم لبه تخت.
بعد از چند دقیقه صدای باز شدم در اومد. فورا از جام بلند شدم و دیدم جونگکوکه. با هر قدمی که میومد سمتم در اعضاش یک قدم میرفتم عقب.
دیگه راهی برای عقب رفتن نداشتم. پشتم دیوار بود. تا اومد برم اونطرف جونگکوک بازوما گرفت و اون دستشا گذاشت به دیوار
«جونگکوک توراخدا برو اونور»
«احتیاجی نیست از من بترسی الیا. من هنوز همون جونگکوکم»
«نه تو اون نیستی. الانم ولم کن. تورا خدا بزار برم»[گریه]
جونگکوک سرشو میبره تو گردن الیا و یه نفس عیمق میکشه. و در گوشش زمزمه میکنه:
«نچ. تو جایی نمیری. تو مال منی. و مال من باید پیش من باشه»
جونگکوک رفت ولی در را باز گذاشت.
povیک ماه بعد
الیا چند باری سعی کرده بود فرار کنه. ولی هربار جونگکوک مچشا گرفت.الیا قبلا توی خونه زندانی بود اما الان توی اتاق.
محدودیت ها بیشتر شدن. حساسیت ها بیشتر شدن. جونگکوک دائما الیا را زیر نظر داشت.
توی رابطشون خبری از عشق و محبت نبود. ترس، سردی، حساسیت و مالکیت بود. دیگه هیچ چیز مثل قبل نبود.
الیا خسته شده بود. روزاش تکراری شده بودن. از خواب بیدار بشه صبحونه و قرص هاش رو بخوره بخوابه. بیدار شه ناهار بخوره و بخوابه....
کاری جزءخوابیدن انجام نمیداد. اگه سعی میکرد از جاش بلند بشه و یه خستگی در بکنه جونگکوک فورا میومد.
جونگکوک شبا الیا میگرفت توی بقلش و میخابید. و الیا هم بخاطر ترسش هیچی نمیگفت.
pov جونگکوک
بچه دختر بود. وقتی فهمیدم دختره انگار که توی بهشت بودم. رفتم براش کلی وسیله خریدم. هرچیزی که فکراشا بکنین.
چیدن اتاق تموم شده بودوهمه چیز عالی شده بود. رفتم و اتاق را به الیا نشون ندادم.
یکم نگاه کرد به اتاق. رفت سر کمد ها و کشو ها. بازشون کرد. لباس ها و وسیله های توش را برداشت و نگاه کرد.
خیلی ساکت بود. فقط اشک میریخت هیچی نمیگفت.
«خب نظرت چیه؟»
«همیشه دوست داشتم دوتایی با هم براش خرید کنیم. دوتاایی باهم وسایلشا بچینیم.»
«تو نباید خسته بشی»
«دیگه خسته شدم. از تو، از این محدودیت، های شخم..یت، از این زندگیت. دیگه نمیخام باهات باشم دیگه نمیخام حتی یک لحظه صداتا بشنوم چرا نمیفهمی؟»
«جونگکوک من نمیخام توی این زندون بمونم میخام برم میخام ازاد باشم چرا نمیفهمی»
جونگکوک دوباره نقاب سردا زد به چهرش. بازوشا گرفت و بردش توی اتاق. بدون هیچ حرفی از اتاق رفت و صدای چرخش کلید توی اتاق پیچید و سکوت اتاق را شکست.
الیا از حرصش یه گلدون بزرگ توی اتاق را بلند کرد و شکست و یه جیغ زد. نشست روی تخت. و فقط گریه میکرد.
چند روز گذشت. الیا درست چیزی نمیخورد. حتی قرص هاش را میریخت دور. ظرف غذایی که خدمت کار ها براش میاوردن تا بخوره دیگه دست نخوره میموند.
گشنش بود ولی نمیتونست بخوره. غذارا که میبرد طرف دهنش حالش به هم میخورد. فقط با اب خودشو سیر میکرد. و این دیگه جونگکوک را داشت عصبی میکرد.
ممنون میشم حمایتم کنی قشنگم🥲🧘♀️🫀🫀
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع #تابع_قوانین_ویسگون
- ۸.۱k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط