.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 .. ←پارت۱73→
اخمی کردم وگفتم:به من نگوکوزت جون!!درضمن امشب یه دستی به سروگوش این بازارشامت بکش تاوختی منه بیچاره میام واست غذادرست کنم جاواسه تکون خوردن داشته باشم!!
پوزخندی زدوگفت:همچین میگی میام واست غذادرست کنم که آدم فکرمی کنه می خوای قورمه سبزی بپزی!!ته تهش تلاشت وبکنی می تونی یه نیمروی آبکی بدمزه شور درست کنی دیگه...
اخمم وغلیظ ترکردم وعصبی گفتم:ازکجامی دونی نمی تونم قورمه سبزی درست کنم؟؟
چشای ارسلان شده بودقدوتاسکه ۵۰ تومنی...باتعجب گفت:جونه من بااین دست پخت توحلقت می خوای قورمه سبزیم درست کنی؟؟بابااعتمادبه سقفت من وکشته!!
- معلومه که درست می کنم...حالا ببین!!
ارسلان لبخندشیطونی زدوشونه ای باالانداخت...گفت:می بینیم!!
پشت چشمی واسش نازک کردم وگفتم:قورمه سبزی درست کردن من شرط داره!!
خونسردگفت:چه شرطی؟؟
- بایدخونه ات وتمیزکنی!!
لبخندی روی لبش نشست وگفت:باشه...پس من خونم وتمیزمی کنم به شرط اینکه توقورمه سبزی بپزی...باشه؟؟
سری تکون دادم وگفتم:باشه...
لبخندروی لبش جاش ودادبه یه پوزخند...گفت:بدشرطی بستی خانوم رحیمی!!توکه ازپس یه ماکارونی برنمیای،می خوای قورمه سبزی بپزی؟؟
توچشماش خیره شدم ومحکم وقاطع گفتم:می پزم...حالا ببین!!
وروم وازش برگردوندم وبه سمت دربالکن رفتم...صدای ارسلان ازپشت سرم میومدکه مسخره بازی درمیاورد:
فرداشب قراراست اینجانب،ارسلان کاشی،دارای مدرک لیسانس معماری،باخوردن غذای به اصطلاح قورمه سبزی خانوم دیانا رحیمی،دانشجوی لیسانس رشته معماری،ملقب به سنگ پای قزوین،دارفانی راترک کرده به دیدارمعبودبروم...
یعنی دلم می خواست تمام سیخای جیگروبکنم توحلقش!!پسره بی شعورحس خوشمزگی بهش دست داده!!واسه من مزه می پرونه...گودزیلای بی ریخت...تعادل روانی نداره این بشر!!تادودقیقه پیش لبخندای مهربون وملیح تحویلم می داد،الان زرت زرت پوزخندمی زنه وچرت میگه!!دیانا نیستم اگه این وسرجاش ننشونم!!
آخه دیوونه توکه به قول ارسلان ازپس یه ماکارونی برنمیای می خوای قورمه سبزی بپزی؟؟چرا الکی قُمپُزدرمی کنی؟؟!!حالا فردامی خوای چه غلطی کنی؟؟هان؟؟کتاب آشپزی که هست...ازروی همون یه قورمه سبزی می پزم تا روی این ارسلان بی شعور و کم کنم!!
پسره شلخته...این شرط بندی هیچ لطفی به حال من نداشته باشه برای خونه ارسلان خالی ازلطف
نیست...بعدازشوصون روزیه دستی به سروگوشش کشیده میشه!!
پوزخندی زدوگفت:همچین میگی میام واست غذادرست کنم که آدم فکرمی کنه می خوای قورمه سبزی بپزی!!ته تهش تلاشت وبکنی می تونی یه نیمروی آبکی بدمزه شور درست کنی دیگه...
اخمم وغلیظ ترکردم وعصبی گفتم:ازکجامی دونی نمی تونم قورمه سبزی درست کنم؟؟
چشای ارسلان شده بودقدوتاسکه ۵۰ تومنی...باتعجب گفت:جونه من بااین دست پخت توحلقت می خوای قورمه سبزیم درست کنی؟؟بابااعتمادبه سقفت من وکشته!!
- معلومه که درست می کنم...حالا ببین!!
ارسلان لبخندشیطونی زدوشونه ای باالانداخت...گفت:می بینیم!!
پشت چشمی واسش نازک کردم وگفتم:قورمه سبزی درست کردن من شرط داره!!
خونسردگفت:چه شرطی؟؟
- بایدخونه ات وتمیزکنی!!
لبخندی روی لبش نشست وگفت:باشه...پس من خونم وتمیزمی کنم به شرط اینکه توقورمه سبزی بپزی...باشه؟؟
سری تکون دادم وگفتم:باشه...
لبخندروی لبش جاش ودادبه یه پوزخند...گفت:بدشرطی بستی خانوم رحیمی!!توکه ازپس یه ماکارونی برنمیای،می خوای قورمه سبزی بپزی؟؟
توچشماش خیره شدم ومحکم وقاطع گفتم:می پزم...حالا ببین!!
وروم وازش برگردوندم وبه سمت دربالکن رفتم...صدای ارسلان ازپشت سرم میومدکه مسخره بازی درمیاورد:
فرداشب قراراست اینجانب،ارسلان کاشی،دارای مدرک لیسانس معماری،باخوردن غذای به اصطلاح قورمه سبزی خانوم دیانا رحیمی،دانشجوی لیسانس رشته معماری،ملقب به سنگ پای قزوین،دارفانی راترک کرده به دیدارمعبودبروم...
یعنی دلم می خواست تمام سیخای جیگروبکنم توحلقش!!پسره بی شعورحس خوشمزگی بهش دست داده!!واسه من مزه می پرونه...گودزیلای بی ریخت...تعادل روانی نداره این بشر!!تادودقیقه پیش لبخندای مهربون وملیح تحویلم می داد،الان زرت زرت پوزخندمی زنه وچرت میگه!!دیانا نیستم اگه این وسرجاش ننشونم!!
آخه دیوونه توکه به قول ارسلان ازپس یه ماکارونی برنمیای می خوای قورمه سبزی بپزی؟؟چرا الکی قُمپُزدرمی کنی؟؟!!حالا فردامی خوای چه غلطی کنی؟؟هان؟؟کتاب آشپزی که هست...ازروی همون یه قورمه سبزی می پزم تا روی این ارسلان بی شعور و کم کنم!!
پسره شلخته...این شرط بندی هیچ لطفی به حال من نداشته باشه برای خونه ارسلان خالی ازلطف
نیست...بعدازشوصون روزیه دستی به سروگوشش کشیده میشه!!
- ۳۱.۰k
- ۰۸ آذر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط