یک روزمیرسد...

یک روزمیرسد...
یک ملافه ی سفید پایان میدهد...
به من...
به شیطنت هایم...
به بازیگوشی هایم...
به خنده های بلندم...
روزی که همه بادیدن عکسم بغض میکنندومیگویند:
دیوانه؛دلمان برای مسخره بازی هایت تنگ شده...
دیدگاه ها (۲۱)

«پیرمرد راست می‌گفت؛ زندگی انگار هیچ‌وقت قواره‌اش به تنِ ما ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤گاهی بعضی آدم‌ها بدون اینکه بد...

پایان: خانواده‌ای که خودت انتخاب کردیشب، همگی توی سالن جمع ش...

عنوان سناریو: بازی جاسوس

به یاد همون بچه هایی که امروز به جای اینکه بشینن روی نیمکت ه...

هنوز هم وقتی صدای همآن موسیقیِ خاص در خانه می‌پیچد، انگار زم...

پارت ۳۴ انتهایی چند ماه بعد از اون خواستگاریِ سینمایی، اخبار...

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

### پارت دوم: «بوی طعمه در تاریکی»فضای بار در یک آن چنان منق...

پارت: 9 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*هوای سالنِ قدیمی مثل همیشه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط