پارت: 9 (بخش2)
پارت: 9 (بخش2)
**زاویه دید: هیزل*
هوای سالنِ قدیمی مثل همیشه خفه و پر از گرد و غبار بود. بوی چوبِ پوسیده و نم، ریههایم را پر میکرد. وقتی رسیدم، زین آنجا بود. یک تیشرتِ خاکستریِ ساده پوشیده بود که برخلافِ همیشه، هیچ لوگوی پرزرقوبرقی از تیم فوتبال رویش نبود. داشت با یک کاردک، آدامسهای خشکشدهی روی سکوهای چوبی را میتراشید.
صدای قدمهایم روی کفپوشِ چوبی باعث شد سرش را برگرداند. چهرهاش مثل همیشه غیرقابلنفوذ، خونسرد و اعصابخردکن بود. هیچ اثری از خشم یا کینه در صورتش نبود؛ فقط یک بیتفاوتیِ مطلق که دلم میخواست با همان کاردک صورتش را خطخطی کنم.
تی را از سطلِ آب بیرون کشیدم و بدون اینکه حتی نگاهش کنم، شروع به کشیدنِ روی زمین کردم. سکوت بینمان آنقدر سنگین بود که میشد آن را با چاقو برید. بیست دقیقه. نیم ساعت. فقط صدای خراشیده شدنِ کاردکِ او و صدای شلپشلپِ تیِ من.
دیگر نتوانستم تحمل کنم. احساس میکردم یک دیگ زودپز در سینهام در حال انفجار است. تی را محکم روی زمین کوبیدم.
«عوض کردن قفلِ انبارِ تجهیزات؟ جدی، زین؟ این اوجِ استراتژیِ تو و اون نوچههای احمقت برای تلافیه؟ چقدر حقیرانه!»
زین دست از کار کشید. کاردک را روی سکو رها کرد و به آرامی بلند شد. دستهایش را در جیبِ شلوارش فرو برد و از بالای سکوها به من نگاه کرد. فاصلهی ما چند متر بیشتر نبود، اما نگاهش مثل یک دیوارِ بتنی جلویم سبز شد.
«دقیقا منظورت چیه، هیزل؟» صدایش آرام بود. زیادی آرام.
«خودتو به اون راه نزن!» قدمی به سمتش برداشتم، دستهایم را در هوا تکان دادم. «عوض کردنِ قفلِ انبارِ پیست. محدود کردنِ دسترسیِ تیم دو. میدونم که کار تواِ. چون رفیقات دارن بابتِ چند تا استوریِ اینستاگرام و یکم اکلیل گریه و زاری میکنن، تو تصمیم گرفتی آیندهی ما رو گروگان بگیری؟ چیه، بهتون برخورده؟»
زین پلههای سکو را پایین آمد. حرکتش کند اما پر از تسلط بود. وقتی به فاصلهی یک متریام رسید، متوقف شد. «من قفلِ انبار رو عوض نکردم. مربی دِیوس این کار رو کرد چون دیروز یکی از اعضای تیمِ شما، چند تا از توپهای اصلی رو پاره کرده بود و روی دیوارِ انبار با اسپری شعار نوشته بود.»
خشکم زد. پلک زدم. «چی؟ ما... ما همچین کاری نکردیم! دروغه!»
«شاید تو نکرده باشی.» زین چشمهای تیرهاش را ریز کرد. «ولی دوستای آشوبگرت دارن این بازی رو کثیف میکنن. واقعا فکر کردی تایلر و بقیهی تیم میشینن نگاه کنن که شماها هر روز یه مسخرهبازیِ جدید دربیارید و مدرسه رو بذارید رو سرتون؟ من فقط به مربی گفتم برای جلوگیری از درگیریِ فیزیکی و اینکه کسی اخراج نشه، فعلاً وسایل رو جدا کنه.»
«جدا کنه؟ تو دسترسیِ ما رو به صفر رسوندی!» صدام بالا رفت، کنترلم داشت کاملا از دست میرفت. دیگر برایم مهم نبود چقدر ضعیف به نظر برسم. «برای شماها همهچیز یه شوخیه! یه بازیِ قدرت. اگه یه هفته تمرین نکنید، چی میشه؟ هیچی! باباهای پولدارتون با یه چکِ چند هزار دلاری همهچیز رو حل میکنن. مربیها بازم بهتون التماس میکنن که تو ترکیب اصلی باشید. اما من... و امثالِ من...»
بغضِ کوری در گلویم نشست اما با خشم قورتش دادم. من جلوی او گریه نمیکردم. عمراً.
«ما روی اون پیست جون میکنیم. میفهمی؟ من برای هر ثانیهای که اونجا میدوم، دارم برای زندگیم میجنگم. اگه رکوردِ من حتی یه ذره افت کنه، بورسیهام میپره. اگه بورسیهام بپره، باید تا آخرِ عمرم تو یه کافهی لعنتی میز تمیز کنم و بوی روغن سوخته بدم! شماها فقط تجهیزات رو نگرفتید، شما دارید تنها شانسِ ما رو برای یه زندگیِ بهتر خفه میکنید!»
نفسنفس میزدم. سینهام بالا و پایین میرفت و دستهایم دورِ دستهی چوبیِ تی از شدتِ فشار سفید شده بود. منتظر بودم پوزخند بزند. منتظر بودم با آن لحن مغرورانهاش بگوید *این مشکلِ من نیست*. منتظر بودم دوباره همان پسرِ طلاییِ بینقص و ازخودراضیِ همیشگی شود.
اما او هیچکدام از این کارها را نکرد.
زین در سکوت به من خیره مانده بود. آن ماسکِ بیتفاوتیِ همیشگیاش برای یک ثانیه... فقط برای یک کسری از ثانیه... ترک خورد. چیزی در عمقِ چشمهای تیرهاش تغییر کرد. گویی برای اولین بار کلماتی که از دهانِ کسی خارج میشد را نه تنها میشنید، بلکه واقعاً *گوش میداد*. نگاهش از روی صورتِ برافروختهام پایین آمد و روی دستهای لرزانم که دستهی تی را چسبیده بود، ثابت ماند.
«من...» زین دهان باز کرد، صدایش کمی خشدار شده بود. گلویش را صاف کرد. «من نمیدونستم... یعنی نمیدونستم جریانِ بورسیه تا این حد برات حیاتیه. من فکر میکردم شماها فقط دارید برای لجبازی این جنگِ روانی رو کش میدید.»
جا خوردم. تمام گارد دفاعیام برای لحظهای فرو ریخت. «چی؟»...
**زاویه دید: هیزل*
هوای سالنِ قدیمی مثل همیشه خفه و پر از گرد و غبار بود. بوی چوبِ پوسیده و نم، ریههایم را پر میکرد. وقتی رسیدم، زین آنجا بود. یک تیشرتِ خاکستریِ ساده پوشیده بود که برخلافِ همیشه، هیچ لوگوی پرزرقوبرقی از تیم فوتبال رویش نبود. داشت با یک کاردک، آدامسهای خشکشدهی روی سکوهای چوبی را میتراشید.
صدای قدمهایم روی کفپوشِ چوبی باعث شد سرش را برگرداند. چهرهاش مثل همیشه غیرقابلنفوذ، خونسرد و اعصابخردکن بود. هیچ اثری از خشم یا کینه در صورتش نبود؛ فقط یک بیتفاوتیِ مطلق که دلم میخواست با همان کاردک صورتش را خطخطی کنم.
تی را از سطلِ آب بیرون کشیدم و بدون اینکه حتی نگاهش کنم، شروع به کشیدنِ روی زمین کردم. سکوت بینمان آنقدر سنگین بود که میشد آن را با چاقو برید. بیست دقیقه. نیم ساعت. فقط صدای خراشیده شدنِ کاردکِ او و صدای شلپشلپِ تیِ من.
دیگر نتوانستم تحمل کنم. احساس میکردم یک دیگ زودپز در سینهام در حال انفجار است. تی را محکم روی زمین کوبیدم.
«عوض کردن قفلِ انبارِ تجهیزات؟ جدی، زین؟ این اوجِ استراتژیِ تو و اون نوچههای احمقت برای تلافیه؟ چقدر حقیرانه!»
زین دست از کار کشید. کاردک را روی سکو رها کرد و به آرامی بلند شد. دستهایش را در جیبِ شلوارش فرو برد و از بالای سکوها به من نگاه کرد. فاصلهی ما چند متر بیشتر نبود، اما نگاهش مثل یک دیوارِ بتنی جلویم سبز شد.
«دقیقا منظورت چیه، هیزل؟» صدایش آرام بود. زیادی آرام.
«خودتو به اون راه نزن!» قدمی به سمتش برداشتم، دستهایم را در هوا تکان دادم. «عوض کردنِ قفلِ انبارِ پیست. محدود کردنِ دسترسیِ تیم دو. میدونم که کار تواِ. چون رفیقات دارن بابتِ چند تا استوریِ اینستاگرام و یکم اکلیل گریه و زاری میکنن، تو تصمیم گرفتی آیندهی ما رو گروگان بگیری؟ چیه، بهتون برخورده؟»
زین پلههای سکو را پایین آمد. حرکتش کند اما پر از تسلط بود. وقتی به فاصلهی یک متریام رسید، متوقف شد. «من قفلِ انبار رو عوض نکردم. مربی دِیوس این کار رو کرد چون دیروز یکی از اعضای تیمِ شما، چند تا از توپهای اصلی رو پاره کرده بود و روی دیوارِ انبار با اسپری شعار نوشته بود.»
خشکم زد. پلک زدم. «چی؟ ما... ما همچین کاری نکردیم! دروغه!»
«شاید تو نکرده باشی.» زین چشمهای تیرهاش را ریز کرد. «ولی دوستای آشوبگرت دارن این بازی رو کثیف میکنن. واقعا فکر کردی تایلر و بقیهی تیم میشینن نگاه کنن که شماها هر روز یه مسخرهبازیِ جدید دربیارید و مدرسه رو بذارید رو سرتون؟ من فقط به مربی گفتم برای جلوگیری از درگیریِ فیزیکی و اینکه کسی اخراج نشه، فعلاً وسایل رو جدا کنه.»
«جدا کنه؟ تو دسترسیِ ما رو به صفر رسوندی!» صدام بالا رفت، کنترلم داشت کاملا از دست میرفت. دیگر برایم مهم نبود چقدر ضعیف به نظر برسم. «برای شماها همهچیز یه شوخیه! یه بازیِ قدرت. اگه یه هفته تمرین نکنید، چی میشه؟ هیچی! باباهای پولدارتون با یه چکِ چند هزار دلاری همهچیز رو حل میکنن. مربیها بازم بهتون التماس میکنن که تو ترکیب اصلی باشید. اما من... و امثالِ من...»
بغضِ کوری در گلویم نشست اما با خشم قورتش دادم. من جلوی او گریه نمیکردم. عمراً.
«ما روی اون پیست جون میکنیم. میفهمی؟ من برای هر ثانیهای که اونجا میدوم، دارم برای زندگیم میجنگم. اگه رکوردِ من حتی یه ذره افت کنه، بورسیهام میپره. اگه بورسیهام بپره، باید تا آخرِ عمرم تو یه کافهی لعنتی میز تمیز کنم و بوی روغن سوخته بدم! شماها فقط تجهیزات رو نگرفتید، شما دارید تنها شانسِ ما رو برای یه زندگیِ بهتر خفه میکنید!»
نفسنفس میزدم. سینهام بالا و پایین میرفت و دستهایم دورِ دستهی چوبیِ تی از شدتِ فشار سفید شده بود. منتظر بودم پوزخند بزند. منتظر بودم با آن لحن مغرورانهاش بگوید *این مشکلِ من نیست*. منتظر بودم دوباره همان پسرِ طلاییِ بینقص و ازخودراضیِ همیشگی شود.
اما او هیچکدام از این کارها را نکرد.
زین در سکوت به من خیره مانده بود. آن ماسکِ بیتفاوتیِ همیشگیاش برای یک ثانیه... فقط برای یک کسری از ثانیه... ترک خورد. چیزی در عمقِ چشمهای تیرهاش تغییر کرد. گویی برای اولین بار کلماتی که از دهانِ کسی خارج میشد را نه تنها میشنید، بلکه واقعاً *گوش میداد*. نگاهش از روی صورتِ برافروختهام پایین آمد و روی دستهای لرزانم که دستهی تی را چسبیده بود، ثابت ماند.
«من...» زین دهان باز کرد، صدایش کمی خشدار شده بود. گلویش را صاف کرد. «من نمیدونستم... یعنی نمیدونستم جریانِ بورسیه تا این حد برات حیاتیه. من فکر میکردم شماها فقط دارید برای لجبازی این جنگِ روانی رو کش میدید.»
جا خوردم. تمام گارد دفاعیام برای لحظهای فرو ریخت. «چی؟»...
- ۲۰۳
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط