{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جوانی بود و دلتنگی و پستی

جوانی بود و دلتنگی و پستی
فراق و اشتیاق و عشق و مستی
چو زد صدگونه دردش دست درهم
فرو شد گلرخ سرمست در غم
برآورد از جگر آهی چه آهی
که تا هفم فلک بگشاد راهی
زبان بگشاد کاخر خرمنم سوخت
زخون دل همه خون در تنم سوخت
چنان از آتش دل شد خروشان
که بر هم سوخت سقف سبزپوشان
ز یک یک مژه چندان اشک بارم
که یاران را از آن در رشک آرم
همه شب در میان خون چشمم
بزاری غرقه جیحون چشمم
همه روز از خروش دل نزارم
بسان نای و چون نی ناله دارم
همه روز از غم دل در خروشم
چو بحری آتشین در تف و جوشم
شبم را گر امید روز بودی
کجا چندین دلم در سوز بودی
چو درد من سری پیدا ندارد
شب یلدای من فردا ندارد
ز آهم آسمان هر شب چنان گشت
که گویی ابر شد و اتش فشان گشت
همی هرجا که برخیزد غباری
شود هر ذره از آهم شراری
چگویم من که آن سرگشته چون بود
که هر دم سوزجان او فزون بود
دیدگاه ها (۲۵)

شهید زنده ای جانباز نستوهصلابت در تنت پیچیده چون کوهگل خورشی...

چه گویی با من مجنون که گوید حال خود یک شب چو او را دیده‌ام ر...

.کسی نگفت از میان توفان، چگونه آن شب گذشته بودی؟ز گردباد و ت...

#تورا‌بینم‌ز‌بنیادِ‌دلم‌فریاد‌برخیزدز آبم آتش افروزد، ز خاکم...

عاشقانه های شبنم

ای مرا کرده مشوّش زلفتوی ز گل ساخته مفرش زلفتتا که در خسته د...

تنها رفتی

بازآ که دل هنوز به یاد تو دلبر استجان از دریچه نظرم ، چشم بر...

از غم فرقت زهرا دل حیدر سوزدیا که در نه فلک از خیل ملک ، پر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط