{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه گویی با من مجنون که گوید حال خود یک شب

چه گویی با من مجنون که گوید حال خود یک شب
چو او را دیده‌ام روشن گهی بیدار و گه محزون

چنان دارد که پنداری به مهر من همی دارد
که دارم مهر او بر دل چرا دارم دل او خون

ز مهر من همی ترسم که جز مهرش مرا باشد
ز بیم آنکه بگریزد ز مهر من همی بیرون

چو این گفتارها بشنید شیرین گشت در حالی
چو ماهی کان بود ماهی به ماه مهر در مکنون
دیدگاه ها (۰)

تماشا می‌کند هر دم، دلم در باغ رخسارشبه کام دل همی نوشد، میِ...

شعر هجو ترامپ ملعون

جوانی بود و دلتنگی و پستیفراق و اشتیاق و عشق و مستیچو زد صدگ...

ای کنده سیل فتنه ز بنیادتوی داده باد حادثه بر بادتدر دام روز...

فراق روی تو از شرح و بسط، بیرون استزما مپرس، که حال درون دل،...

nullسخن گوی دهقان چه گوید نخستکه نامی بزرگی به گیتی که جستکه...

نگار من چو بر سیمین میان زرین کمر بنددهر آن کاو را ببیند کی ...

مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغماییکه او صف‌های شیران را ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط