{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه گویی با من مجنون که گوید حال خود یک شب

چه گویی با من مجنون که گوید حال خود یک شب
چو او را دیده‌ام روشن گهی بیدار و گه محزون

چنان دارد که پنداری به مهر من همی دارد
که دارم مهر او بر دل چرا دارم دل او خون

ز مهر من همی ترسم که جز مهرش مرا باشد
ز بیم آنکه بگریزد ز مهر من همی بیرون

چو این گفتارها بشنید شیرین گشت در حالی
چو ماهی کان بود ماهی به ماه مهر در مکنون
دیدگاه ها (۰)

آن یار پری روی که زود از بَرِ ما رفتاز ما گذر کرد ندانیم به ...

ز بس فروغ که می‌تابد از هوا به زمیندر این مکان شده‌ام همچو آ...

تامل کن و آبشار را به یاد آر که چنین با صلابت می ریزد و باز ...

پوستی‌ام دور مانده من ز گوشتچون ننالم در فراق و در عذابمی‌نا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط