چه گویی با من مجنون که گوید حال خود یک شب
چه گویی با من مجنون که گوید حال خود یک شب
چو او را دیدهام روشن گهی بیدار و گه محزون
چنان دارد که پنداری به مهر من همی دارد
که دارم مهر او بر دل چرا دارم دل او خون
ز مهر من همی ترسم که جز مهرش مرا باشد
ز بیم آنکه بگریزد ز مهر من همی بیرون
چو این گفتارها بشنید شیرین گشت در حالی
چو ماهی کان بود ماهی به ماه مهر در مکنون
چو او را دیدهام روشن گهی بیدار و گه محزون
چنان دارد که پنداری به مهر من همی دارد
که دارم مهر او بر دل چرا دارم دل او خون
ز مهر من همی ترسم که جز مهرش مرا باشد
ز بیم آنکه بگریزد ز مهر من همی بیرون
چو این گفتارها بشنید شیرین گشت در حالی
چو ماهی کان بود ماهی به ماه مهر در مکنون
- ۲.۷k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط