می‌خندی و بر کنج لبت چال ،نشسته

می‌خندی و بر کنج لبت چال ،نشسته
بر کنج دگر قافیــــــه‌ی خال، نشسته

تسخیر شده شهر به جادوی ِسیاهت
در پستوی چشمان تو رمّال ، نشسته
دیدگاه ها (۲۲)

بی تو من زنده نمانم...بی تو طوفان زده ی دشت جنونمصید افتاده ...

https://wisgoon.com/kookjkoooمن اولین و آخرین خریدار اداتمام...

رمان تاجی از سوءتفاهم

چون مادرت در خانه بی‌پشت و پناه استدر کودکی بایست مرد خانه ب...

حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به همشوق یک رابطه با حاشیه ها...

تو ای آرام جان من ، مرا تو برتر از جانیچو خون بر رگ شدی جاری...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۱✨______________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒____...

عکسم باهوش مصنوعی.ملکه خوب ها

پارت ۴۴

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط