رمان تاجی از سوءتفاهم
پارت 7 : راز جادو
چند روز گذشته بود و حال کارل هم بهتر شده بود.
کارل و الیانا تحقیقات خود را شروع کردن تا مجرم اصلی این توطئه رو پیدا کنن.
همه شواهد نشون میدادن که مارینا مقصر اصلی این ماجراست.
کارل دستور داد، مارینا را در سیاه چال زندانی کنن.
و کمکم حقیقت برملا شد.
حقیقتی که نشون میداد ، کارل توسط جادوی سیاه تسخیر شده بوده تا همه فکر کنن اون عاشق مارینا عه.
کارل و الیانا به سیاه چال رفتن تا ببینن واقعا این حقیقت داره یا نه.
مارینا با صدای بلند و شیطانی خندید و گفت :
«هاهاها، اعلاحضرت پادشاه شما واقعا احمقین که فکر میکردین، عاشق منین و عشق واقعی تون رو نادیده گرفتین.»
الیانا به صورت کارل نگاه کرد.
کارل واقعا خشمگین بود.
از اینکه تمام این سال ها گول جادوی سیاه و دروغ های مارینا رو خورده بود.
از اینکه تمام این سال ها الیانا رو نادیده گرفته بوده، کسی که واقعا دوستش داشته.
کارل فورا دستور اعدام مارینا رو اعلام کرد.
نگهبان ها اومدن تا مارینا رو ببرن.
مارینا با فریاد گفت :
«نه، شما نمیتونین، من ملکه ی آینده تونم.»
کارل با خشم به نگهبان ها دستور داد اون رو فورا ببرن.
بعد از اعدام مارینا، پرونده جادوی سیاه برای همیشه بسته شد.
اما بهترین اتفاق برای الیانا و کارل یه چیز دیگه بود.
اون ها بالاخره باهام حرف زدن.
بدون راز.
بدون سوءتفاهم.
الیانا گفت :
_ «من سال ها فکر میکردم تو منو نمیخوای.»
کارل پاسخ داد:
_ «و من سال ها فکر میکردم تو منو ترک کردی چون هیچوقت دوستم نداشتی.»
هر دو برای لحظه ای سکوت کردند.
بعد الیانا لبخند زد.
_ «پس هر دو مون اشتباه میکردیم.»
کارل هم لبخند زد.
_ «اما چیزی که بعد از بازگشت تو احساس کردم، واقعی بود.»
الیانا ساکت شد.
کارل ادامه داد:
_ «من تازه فهمیدم تمام این سالها، کسی که واقعا دوستش داشتم... تویی.»
الیانا به او نگاه کرد.
سال ها سوءتفاهم، دوری و تنهایی...
همه در یک لحظه جلو چشمانش آمد.
اما این بار فرار نکرد.
ادامه دارد...
چند روز گذشته بود و حال کارل هم بهتر شده بود.
کارل و الیانا تحقیقات خود را شروع کردن تا مجرم اصلی این توطئه رو پیدا کنن.
همه شواهد نشون میدادن که مارینا مقصر اصلی این ماجراست.
کارل دستور داد، مارینا را در سیاه چال زندانی کنن.
و کمکم حقیقت برملا شد.
حقیقتی که نشون میداد ، کارل توسط جادوی سیاه تسخیر شده بوده تا همه فکر کنن اون عاشق مارینا عه.
کارل و الیانا به سیاه چال رفتن تا ببینن واقعا این حقیقت داره یا نه.
مارینا با صدای بلند و شیطانی خندید و گفت :
«هاهاها، اعلاحضرت پادشاه شما واقعا احمقین که فکر میکردین، عاشق منین و عشق واقعی تون رو نادیده گرفتین.»
الیانا به صورت کارل نگاه کرد.
کارل واقعا خشمگین بود.
از اینکه تمام این سال ها گول جادوی سیاه و دروغ های مارینا رو خورده بود.
از اینکه تمام این سال ها الیانا رو نادیده گرفته بوده، کسی که واقعا دوستش داشته.
کارل فورا دستور اعدام مارینا رو اعلام کرد.
نگهبان ها اومدن تا مارینا رو ببرن.
مارینا با فریاد گفت :
«نه، شما نمیتونین، من ملکه ی آینده تونم.»
کارل با خشم به نگهبان ها دستور داد اون رو فورا ببرن.
بعد از اعدام مارینا، پرونده جادوی سیاه برای همیشه بسته شد.
اما بهترین اتفاق برای الیانا و کارل یه چیز دیگه بود.
اون ها بالاخره باهام حرف زدن.
بدون راز.
بدون سوءتفاهم.
الیانا گفت :
_ «من سال ها فکر میکردم تو منو نمیخوای.»
کارل پاسخ داد:
_ «و من سال ها فکر میکردم تو منو ترک کردی چون هیچوقت دوستم نداشتی.»
هر دو برای لحظه ای سکوت کردند.
بعد الیانا لبخند زد.
_ «پس هر دو مون اشتباه میکردیم.»
کارل هم لبخند زد.
_ «اما چیزی که بعد از بازگشت تو احساس کردم، واقعی بود.»
الیانا ساکت شد.
کارل ادامه داد:
_ «من تازه فهمیدم تمام این سالها، کسی که واقعا دوستش داشتم... تویی.»
الیانا به او نگاه کرد.
سال ها سوءتفاهم، دوری و تنهایی...
همه در یک لحظه جلو چشمانش آمد.
اما این بار فرار نکرد.
ادامه دارد...
- ۳.۹k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط