اخرین دعا 34

#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 34:
"چند دقیقه قبل، فئودور"
- بیا داخل
درو باز کردم و رفتم داخل
نگاهی بهش انداختم و با وجود اینکه پشتش بهم بود، مختصری تعظیم کردم
+ با من کاری داشتید، جناب هیروتسو؟
روشو برگردوند و دستاشو پشتش قفل کرد
- همیشه متعجب بودم..
مکث کرد و چند قدم اومد جلوتر
- که چرا خواهرم برای ازدواج با مردی روسی انقدر اصرار داشت..
خندید و باز هم جلوتر اومد
- حالا فهمیدم برای بدنیا اوردن تاجر مشهور و کار بلدی مثل تو بوده
لبخند محوی زدم و سرمو پایین انداختم
+ چیکار میتونم براتون بکنم؟
- هوم.. میخوام یه مدت مراقب شاهدخت باشی و راجبش بهم گزارش بدی
+ یعنی.. جاسوسی کنم؟
- هومم.. بیا اسمشو نذاریم جاسوسی.. این فقط پرده برداشتن از یه رازیه که مطمئنم توی این قصر بین این پدر و دختر جریان داره..
+ منظورتون از راز چیه؟
- قضیه مال بیست سال پیشه..
مکث کرد و روشو برگردوند
- فقط باید مطمئن بشم که برادر سلیا زنده نیست..
+ چی؟! برادر بانو سلیا؟
- درسته.. ناکاهارا چویا.. برادر بانو سلیا.. اون پسر نباید زنده باشه..
+ و شما فکر میکنید زنده است؟
- فقط باید مطمئن بشم.. و تو، به عنوان همسر اینده بانو سلیا، خیلی راحت میتونی از زیر زبونش اینو بکشی
+ خب.. بعد از اون چی میشه؟
- بعد فقط به خود بانو سلیا میگیم که ما از رازشون خبر داریم.. و میتونیم خواسته هامون رو به اجبار عملی کنیم
+ مثلا؟
- اخراج اوسامو
+ اخراج اوسامو؟ اما.. چه ربطی به اون داره؟
خندید
- اوه فئودور.. تو بیخبری اما.. اوسامو بی دلیل دو دفعه دستگیر و شکنجه نشد.. همه اینا طبق نقشه بود.. و الان هم نقشه فهمیدن راز فرمانروا و اخراج اوساموعه..
مکث کرد و با حالتی جدی بهم خیره شد
- از پسش بر میای، درسته؟
+ امم.. خب.. بـ.. بله میتونم
- خوبه.. اول از همه، مطمئن شو که راز رو دارن یا نه.. حالا هم میتونی بری
تعظیم ارومی کردم و رفتم بیرون
فکرم درگیر شده بود..
چطور باید اینکارو میکردم؟ و غیر از اون.. اوسامو؟ اون لعنتی چه ربطی به این ماجرا داشت؟!
توی همین فکر ها بودم که به شاهدخت رسیدم..
درست و حسابی نفهمیدم چی گفت به جز..
+ گلخونه؟
منتظر موندم تا بره و دنبالش راه افتادم
از پشت ستون نگاهی بهشون انداختم
نگهبانای ورودی گلخونه رو رد کرد و با محافظش وارد شدند..
از فرصت استفاده کردم و سریع یه گوشه وایسادم
درست نمیشنیدم چی میگفتن اما..
+ سه روز دیگه..
اون همه ذوق و شوق..
حق با وزیر اعظم بود..
اونا، واقعا یه رازیو پنهون کرده بودن..
دیدگاه ها (۳۲)

اخرین دعا 25

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وسوم 𓆪 🖤🥀پله‌ها یکی‌یکی زیر پای اسما و یو...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 218♡⁠。⁠)⁩دستشو ...

پارت ۲۳

رمان اسیر خان پارت هفتم 7

پارت ۱۱: مرزِ نامرئیاشک‌هام رو با آستینم پاک کردم و نفسی که ...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : Seven ویوی تهیونگ :دوباره و دوبا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁹ویو: جونگ‌کوکوارد اتاق کارم شدم ...

𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑼𝑹P⁵جمعه شب ، سولین دقیقاً سر ساعت هشت زنگ در رو زد....

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط