❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 218♡。)
دستشو نوازش کردم. مامان و نلي مشغول آماده کردن خودشون شدن.
باذوق و هیجان منتظر بودم
و بالاخره وقتش رسید. خدمتكاري خبر آورد
همه مهمانها اومدن و منتظرن و پدر براي همراهي من جلوي در ايستاده.
با هیجان و استرس بلند شدم.
مامان و نلي دورم چرخیدن و براي آخرين بار لباسم رو مرتب کردن و به بیرون هدایتم کردن.
بابا پشتش به من بود
و با باز شدن در برگشت سمتم.
یه لبخند خيلي دلنشین بهم زد و پیشونیمو بوسید
و گفت : خيلي زيبا شدي دخترکوچولوي من.
ریز خندیدم بغض پدرانه اش رو ازم پنهون کرد و بازوشو سمتم گرفت.
منم بغض کردم و دستم رو دور بازوش حلقه کردم و راه افتادیم.
مامان و نلي هم پشتمون راه افتادن.
به سالن رسیدیم. نفس عميقي كشیدم و وارد شدیم.
که همه تعظیم کردن
و شروع کردن به دست زدن. صداي بلند موسيقي شادي به گوش رسید.
چشمم خورد به جونگکوکمدکه با یه لبخند و چشمايي عشق و لذت توش موج میزد
بهم خیره بود. با دیدنش لبخند خيلي عميق و شادي روي لبم اومد.
مرد من با کت بلند مشکی پایین تخت پادشاهي پدر ایستاده بود
و خوشگل نگام میکرد.
قلبم از لذت و هیجان تند تند میزد. بهش رسیدیم.
بابا دست منو از دور بازوش جدا کرد
و کنار رفت. روبروي جونگکوک وایستادم.
چشماش که یه ثانیه ازم جدا نمیشد
حلقه اشك توی چشمام جمع شد. باغم اشکاري توي صورتم دقیق شد.
نماینده پاپ شروع کرد به خوندن موعظه اش.
من و جونگکوک فقط غرق هم بودیم.
نگراني و اضطراب و ناباوري تو نگاه هر دومون موج میزد ولي شوق و شاديمون خيلي بيشتر بود.
جونگکوک با اون صداي مردونه اش شروع کرد
به گفتن چيزهايي که پاپ میگفت
نوبت من شد. صدام میلرزید.
پاپ خواست تعظیم کنیم. اروم زانو زدم و برگشتم به بابا نگاه کردم.
بهم لبخند اطمینان بخشي زد. با عشق به جونگکوک نگاه کردم و تعظیم کردم و اروم بلند شدم. جونگکوکم بدون مکث تعظیم کرد و بلند شد. باز روبروي هم ايستاديم و شروع کردم به گفتن ادامه جملات.
سر جمله اخر اشک تو چشمم جمع ام جاری شد.
نماینده پاپ : من شما رو زن و شوهر اعلام میکنم
(。♡part 218♡。)
دستشو نوازش کردم. مامان و نلي مشغول آماده کردن خودشون شدن.
باذوق و هیجان منتظر بودم
و بالاخره وقتش رسید. خدمتكاري خبر آورد
همه مهمانها اومدن و منتظرن و پدر براي همراهي من جلوي در ايستاده.
با هیجان و استرس بلند شدم.
مامان و نلي دورم چرخیدن و براي آخرين بار لباسم رو مرتب کردن و به بیرون هدایتم کردن.
بابا پشتش به من بود
و با باز شدن در برگشت سمتم.
یه لبخند خيلي دلنشین بهم زد و پیشونیمو بوسید
و گفت : خيلي زيبا شدي دخترکوچولوي من.
ریز خندیدم بغض پدرانه اش رو ازم پنهون کرد و بازوشو سمتم گرفت.
منم بغض کردم و دستم رو دور بازوش حلقه کردم و راه افتادیم.
مامان و نلي هم پشتمون راه افتادن.
به سالن رسیدیم. نفس عميقي كشیدم و وارد شدیم.
که همه تعظیم کردن
و شروع کردن به دست زدن. صداي بلند موسيقي شادي به گوش رسید.
چشمم خورد به جونگکوکمدکه با یه لبخند و چشمايي عشق و لذت توش موج میزد
بهم خیره بود. با دیدنش لبخند خيلي عميق و شادي روي لبم اومد.
مرد من با کت بلند مشکی پایین تخت پادشاهي پدر ایستاده بود
و خوشگل نگام میکرد.
قلبم از لذت و هیجان تند تند میزد. بهش رسیدیم.
بابا دست منو از دور بازوش جدا کرد
و کنار رفت. روبروي جونگکوک وایستادم.
چشماش که یه ثانیه ازم جدا نمیشد
حلقه اشك توی چشمام جمع شد. باغم اشکاري توي صورتم دقیق شد.
نماینده پاپ شروع کرد به خوندن موعظه اش.
من و جونگکوک فقط غرق هم بودیم.
نگراني و اضطراب و ناباوري تو نگاه هر دومون موج میزد ولي شوق و شاديمون خيلي بيشتر بود.
جونگکوک با اون صداي مردونه اش شروع کرد
به گفتن چيزهايي که پاپ میگفت
نوبت من شد. صدام میلرزید.
پاپ خواست تعظیم کنیم. اروم زانو زدم و برگشتم به بابا نگاه کردم.
بهم لبخند اطمینان بخشي زد. با عشق به جونگکوک نگاه کردم و تعظیم کردم و اروم بلند شدم. جونگکوکم بدون مکث تعظیم کرد و بلند شد. باز روبروي هم ايستاديم و شروع کردم به گفتن ادامه جملات.
سر جمله اخر اشک تو چشمم جمع ام جاری شد.
نماینده پاپ : من شما رو زن و شوهر اعلام میکنم
- ۶۳۰
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط