سکوت 🖤🥀
سکوت 🖤🥀
𓆩 پــارت سیوسوم 𓆪 🖤🥀
پلهها یکییکی زیر پای اسما و یون ناپدید میشدند.
هوای زیرزمین سرد بود.
سلیا پشت سرشان حرکت میکرد.
ـ «اینجا خیلی وقته متروکهست.»
یون اطرافش را نگاه کرد.
ـ «پس چرا هنوز برق داره؟»
سلیا جوابی نداد.
چند قدم جلوتر، یک در فلزی بزرگ ظاهر شد.
روی در فقط یک عدد نوشته شده بود:
«۰۷»
اسما آرام دستش را روی دستگیره گذاشت.
یون گفت:
ـ «صبر کن.»
ـ «برای چی؟»
ـ «اگه اون پشت کسی منتظرمون باشه...»
اسما نگاهش کرد.
ـ «این بار نمیخوام فرار کنم.»
در باز شد.
اتاق کاملاً سفید بود.
وسط اتاق یک صندلی قرار داشت.
و روی صندلی...
یک ضبط صوت قدیمی.
اسما نزدیک شد.
دکمهی پخش را زد.
صدای مادرش در اتاق پیچید:
ـ «اگر این صدا رو میشنوی، یعنی اسما برگشته.»
اسما نفسش را حبس کرد.
ـ «مامان...»
صدای مادر ادامه داد:
ـ «اسما، من نمیدونم چند سال گذشته. اما میدونم کسی که بهت گفته من مردهام، بهت دروغ گفته.»
یون به سلیا نگاه کرد.
سلیا آرام اشک میریخت.
صدای مادر دوباره پخش شد:
ـ «من تو رو از خودم دور نکردم.»
مکث.
ـ «من تو رو پنهان کردم.»
اسما آرام پرسید:
ـ «از کی؟»
ضبط برای چند ثانیه خشخش کرد.
بعد صدای مادر آمد:
ـ «از پدرت.»
اسما خشکش زد.
ـ «چی؟»
یون با ناباوری به پدر اسما که پشت در ایستاده بود نگاه کرد.
پدر اسما آرام گفت:
ـ «اسما، گوش کن...»
اسما برگشت.
ـ «تو چرا باید بخوای مامان منو از من پنهان کنه؟»
پدرش چیزی نگفت.
سلیا جلو آمد.
ـ «چون پدرمون اون کسی نیست که فکر میکنیم.»
اسما به پدرش خیره شد.
ـ «پس تو کی هستی؟»
مرد آرام سرش را پایین انداخت.
و برای اولین بار...
جوابی داد که هیچکس انتظارش را نداشت:
ـ «من پدر واقعی تو نیستم.»
اسما مات ماند.
یون به او نگاه کرد.
سلیا دستش را روی دهانش گذاشت.
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگوید...
چراغ قرمز بالای در روشن شد.
صدای بلندگو آمد:
ـ «آزمایش شماره ۰۷ با موفقیت فعال شد.»
اسما با ترس گفت:
ـ «آزمایش؟»
صدای مرد ادامه داد:
ـ «سوژهی اصلی... اسما.»
و در همان لحظه، درهای اتاق قفل شدند. 🖤🥀
𓆩 پــارت سیوسوم 𓆪 🖤🥀
پلهها یکییکی زیر پای اسما و یون ناپدید میشدند.
هوای زیرزمین سرد بود.
سلیا پشت سرشان حرکت میکرد.
ـ «اینجا خیلی وقته متروکهست.»
یون اطرافش را نگاه کرد.
ـ «پس چرا هنوز برق داره؟»
سلیا جوابی نداد.
چند قدم جلوتر، یک در فلزی بزرگ ظاهر شد.
روی در فقط یک عدد نوشته شده بود:
«۰۷»
اسما آرام دستش را روی دستگیره گذاشت.
یون گفت:
ـ «صبر کن.»
ـ «برای چی؟»
ـ «اگه اون پشت کسی منتظرمون باشه...»
اسما نگاهش کرد.
ـ «این بار نمیخوام فرار کنم.»
در باز شد.
اتاق کاملاً سفید بود.
وسط اتاق یک صندلی قرار داشت.
و روی صندلی...
یک ضبط صوت قدیمی.
اسما نزدیک شد.
دکمهی پخش را زد.
صدای مادرش در اتاق پیچید:
ـ «اگر این صدا رو میشنوی، یعنی اسما برگشته.»
اسما نفسش را حبس کرد.
ـ «مامان...»
صدای مادر ادامه داد:
ـ «اسما، من نمیدونم چند سال گذشته. اما میدونم کسی که بهت گفته من مردهام، بهت دروغ گفته.»
یون به سلیا نگاه کرد.
سلیا آرام اشک میریخت.
صدای مادر دوباره پخش شد:
ـ «من تو رو از خودم دور نکردم.»
مکث.
ـ «من تو رو پنهان کردم.»
اسما آرام پرسید:
ـ «از کی؟»
ضبط برای چند ثانیه خشخش کرد.
بعد صدای مادر آمد:
ـ «از پدرت.»
اسما خشکش زد.
ـ «چی؟»
یون با ناباوری به پدر اسما که پشت در ایستاده بود نگاه کرد.
پدر اسما آرام گفت:
ـ «اسما، گوش کن...»
اسما برگشت.
ـ «تو چرا باید بخوای مامان منو از من پنهان کنه؟»
پدرش چیزی نگفت.
سلیا جلو آمد.
ـ «چون پدرمون اون کسی نیست که فکر میکنیم.»
اسما به پدرش خیره شد.
ـ «پس تو کی هستی؟»
مرد آرام سرش را پایین انداخت.
و برای اولین بار...
جوابی داد که هیچکس انتظارش را نداشت:
ـ «من پدر واقعی تو نیستم.»
اسما مات ماند.
یون به او نگاه کرد.
سلیا دستش را روی دهانش گذاشت.
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگوید...
چراغ قرمز بالای در روشن شد.
صدای بلندگو آمد:
ـ «آزمایش شماره ۰۷ با موفقیت فعال شد.»
اسما با ترس گفت:
ـ «آزمایش؟»
صدای مرد ادامه داد:
ـ «سوژهی اصلی... اسما.»
و در همان لحظه، درهای اتاق قفل شدند. 🖤🥀
- ۳۹
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط