سناریو ۱۶
سناریو ۱۶
**وقتی دوباره دیدمت**
در یک روز آفتابی و دلانگیز، دازای و چویا تصمیم گرفتند به باغی پر از گلهای آفتابگردان بروند. آفتاب با گرمای لطیفش بر روی کشتزار دامن میزد و گلها با رنگ زرد درخشانشان به زیباترین شکل ممکن در حال رقصیدن بودند.
چویا با لبخندی بر لب، نگاهش را به دازای دوخت و گفت: «هیچ چیز به اندازه اینجا زیبا نیست، بهویژه با تو.» دازای با یه نگاه ملایم پاسخ داد: «میدونی، تو هم برای من مثل این گلها هستی. همیشه درخشان و دلانگیز.»
آنها قدمزنان به میان گلها رفتند، عطر خوش گلها در فضا پیچیده بود و دلشان را پر از شوق میکرد. چویا ناگهان به یک دسته بزرگ آفتابگردان نزدیک شد و یک گل زیبا را چید و به دازای تقدیم کرد. «این برای توست، تا همیشه یادآور روزهایی باشد که در کنار هم هستیم.»
دازای با خوشحالی گل را گرفت و با نگاهی عمیق به چویا گفت: «هر روزی که با تو سپری میکنم، برایم خاصترین روز است. امیدوارم همیشه به خاطر همدیگه در کنار هم باشیم.»
چویا با حرکتی نرم دست دازای را گرفت و آنها به آرامی در کنار هم ایستادند.
بعد یک گل آفتابگردان زیبا که پایین صخره ای بود توجه چویا رو جلب کرد و گفت نگاه کن اون گل دور از همه گل هاست چه جوری تونسته دوام بیاره باورم نمیشه بیش از اندازه خوشگله!
دازای،که متوجه علاقه چویا به اون گل شد، تصمیم گرفت اون گل رو برای عشقش بیاره! برای همین از شاخه درخت کوچکی آویزان شد تا دستش به گل برسه ولی ناگهان دستش از شاخه رها شد و غلت زنان به پایین صخره افتاد و چویا با فریاد گفت دازای! و به پایین صخره رفت و دید دازای زخمی شده و در یکی از دستاش همون گل چیده شده بود .
اشک در چشماش جمع میشه و میگه ببخشید عزیزم ! اگه به خاطر اون گل نبود تو الان زخمی نمیشدی . اما دازای با لبخند گفت:
اشکال نداره عزیزم ! مهم اینه که تو اینجایی حداقل به خاطر تو، ارزشش رو داشت!
و بعد گل رو تقدیمش کرد. چویا دست دازای رو به دور گردنش انداخت و دوتایی به سمت خونه رفتند.
این لحظه، یک یادگاری از عشق و دوستی عمیقشان شد و آفتاب از دور هم فراموش نکرد که چقدر زیباست دیدن دوباره همدیگر در دنیای پر از گلها و رنگها.💞
**وقتی دوباره دیدمت**
در یک روز آفتابی و دلانگیز، دازای و چویا تصمیم گرفتند به باغی پر از گلهای آفتابگردان بروند. آفتاب با گرمای لطیفش بر روی کشتزار دامن میزد و گلها با رنگ زرد درخشانشان به زیباترین شکل ممکن در حال رقصیدن بودند.
چویا با لبخندی بر لب، نگاهش را به دازای دوخت و گفت: «هیچ چیز به اندازه اینجا زیبا نیست، بهویژه با تو.» دازای با یه نگاه ملایم پاسخ داد: «میدونی، تو هم برای من مثل این گلها هستی. همیشه درخشان و دلانگیز.»
آنها قدمزنان به میان گلها رفتند، عطر خوش گلها در فضا پیچیده بود و دلشان را پر از شوق میکرد. چویا ناگهان به یک دسته بزرگ آفتابگردان نزدیک شد و یک گل زیبا را چید و به دازای تقدیم کرد. «این برای توست، تا همیشه یادآور روزهایی باشد که در کنار هم هستیم.»
دازای با خوشحالی گل را گرفت و با نگاهی عمیق به چویا گفت: «هر روزی که با تو سپری میکنم، برایم خاصترین روز است. امیدوارم همیشه به خاطر همدیگه در کنار هم باشیم.»
چویا با حرکتی نرم دست دازای را گرفت و آنها به آرامی در کنار هم ایستادند.
بعد یک گل آفتابگردان زیبا که پایین صخره ای بود توجه چویا رو جلب کرد و گفت نگاه کن اون گل دور از همه گل هاست چه جوری تونسته دوام بیاره باورم نمیشه بیش از اندازه خوشگله!
دازای،که متوجه علاقه چویا به اون گل شد، تصمیم گرفت اون گل رو برای عشقش بیاره! برای همین از شاخه درخت کوچکی آویزان شد تا دستش به گل برسه ولی ناگهان دستش از شاخه رها شد و غلت زنان به پایین صخره افتاد و چویا با فریاد گفت دازای! و به پایین صخره رفت و دید دازای زخمی شده و در یکی از دستاش همون گل چیده شده بود .
اشک در چشماش جمع میشه و میگه ببخشید عزیزم ! اگه به خاطر اون گل نبود تو الان زخمی نمیشدی . اما دازای با لبخند گفت:
اشکال نداره عزیزم ! مهم اینه که تو اینجایی حداقل به خاطر تو، ارزشش رو داشت!
و بعد گل رو تقدیمش کرد. چویا دست دازای رو به دور گردنش انداخت و دوتایی به سمت خونه رفتند.
این لحظه، یک یادگاری از عشق و دوستی عمیقشان شد و آفتاب از دور هم فراموش نکرد که چقدر زیباست دیدن دوباره همدیگر در دنیای پر از گلها و رنگها.💞
- ۱۸.۸k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط