پارت۱۲:
پارت۱۲:
لیسا
به خونه که رسیدم خودمو سریع انداختم داخل وان حموم . یک دوش آب سرد گرفتم و کمی حالم سر جاش اومد . داشتن موهامو خشک میکردم که گوشی ام زنگ خورد . به صفحه گوشی نگاه کردم . کوکی بود . واقعا الان حال و حوصله جواب دادن نداشتم ولی شاید کار مهمی داشت که این موقع شب زنگ زده .پس تماس برقرار کردم .
_سلام عزیزم
+سلام شما آز آشناهای جونگ کوک شی هستین؟
صدای یک مرد نا آشنا پشت گوشی شنیدم .
_من دوستشم شما کی هستین ؟
+من از اداره پلیس تماس میگیرم . جناب جونگ کوک تصادف کردن و الان در راه بیمارستان هستن . ما شماره شما رو از داخل گوشی ایشون پیدا کردیم و خواستیم به اطرافیان ایشون خبر زدیم .
انگار قلبم داشت از جا کنده میشد . شک خیلی بدی بهم وارد شده بود . با صدای لرزان گفتم :
_چی تصادف؟ من الان سریع خودمو میرسونم کدوم بیمارستان .
پامو گذاشته بودم رو گاز ، جوری که نزدیک بود تصادف کنم . به سرعت خودمو رسوندم به بیمارستان .
از پرستار ها پرس و جو کردم و اتاق کوکی پیدا کردم . خداروشکر آسیب خیلی جدی ای ندیده بود . پاش شکسته بود و یه سریع زخم های جزئی روی بدن و صورتش دیده میشد .
اون موقعی که رسیدم انگار خواب بود . پس من کنارش نشستم و بیدارش نکردم . چرا این اتفاق شوم دقیقا باید شب تولد اش می افتاد ؟!خیلی حالم بد بود نمیدونستم چیکار کنم . پیش پلیس رفتم و گوشی کوکی رو گرفتم . باید با یکی از اطرافیانش تماس میگرفتم . من تنهایی نمی تونستم اونجا بمونم ...
لیسا
به خونه که رسیدم خودمو سریع انداختم داخل وان حموم . یک دوش آب سرد گرفتم و کمی حالم سر جاش اومد . داشتن موهامو خشک میکردم که گوشی ام زنگ خورد . به صفحه گوشی نگاه کردم . کوکی بود . واقعا الان حال و حوصله جواب دادن نداشتم ولی شاید کار مهمی داشت که این موقع شب زنگ زده .پس تماس برقرار کردم .
_سلام عزیزم
+سلام شما آز آشناهای جونگ کوک شی هستین؟
صدای یک مرد نا آشنا پشت گوشی شنیدم .
_من دوستشم شما کی هستین ؟
+من از اداره پلیس تماس میگیرم . جناب جونگ کوک تصادف کردن و الان در راه بیمارستان هستن . ما شماره شما رو از داخل گوشی ایشون پیدا کردیم و خواستیم به اطرافیان ایشون خبر زدیم .
انگار قلبم داشت از جا کنده میشد . شک خیلی بدی بهم وارد شده بود . با صدای لرزان گفتم :
_چی تصادف؟ من الان سریع خودمو میرسونم کدوم بیمارستان .
پامو گذاشته بودم رو گاز ، جوری که نزدیک بود تصادف کنم . به سرعت خودمو رسوندم به بیمارستان .
از پرستار ها پرس و جو کردم و اتاق کوکی پیدا کردم . خداروشکر آسیب خیلی جدی ای ندیده بود . پاش شکسته بود و یه سریع زخم های جزئی روی بدن و صورتش دیده میشد .
اون موقعی که رسیدم انگار خواب بود . پس من کنارش نشستم و بیدارش نکردم . چرا این اتفاق شوم دقیقا باید شب تولد اش می افتاد ؟!خیلی حالم بد بود نمیدونستم چیکار کنم . پیش پلیس رفتم و گوشی کوکی رو گرفتم . باید با یکی از اطرافیانش تماس میگرفتم . من تنهایی نمی تونستم اونجا بمونم ...
- ۳.۹k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط