{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۱

پارت ۳۱

🌧️ ویو آت

با هیون‌وو داشتم می‌رفتم سمت کلاس که صدای ته اومد.

ته: آت...

بدون برگشتن گفتم:

آت: الان حوصله ندارم.

ته: لطفاً...

آت: ...

کوک: آت، به حرفاش گوش بده.

برگشتم و با ناراحتی گفتم:

آت: دیروز هم گوش دادم، چی شد؟! بسه دیگه... دست از سرم بردارین! 🥺💔

و رفتم کلاس.

هیون‌وو: الان ناراحته، بعداً حرف بزن. خداحافظ.

ته: خداحافظ...

🌧️ ویو ته

خدا... چیکار کنم یعنی؟

گفت دست از سرش بردارم...

من نمی‌تونم. 😔

نمی‌دونم چرا این حس رو دارم. چرا وقتی ناراحته، منم نمی‌تونم بی‌خیالش بشم؟

بیخیال...

رفتیم کلاس.

چند دقیقه بعد...

معلم: بچه‌ها، کتاب باز کنید.

🌸 ویو آت

اصلاً نمی‌تونم تمرکز کنم.

دارم دیوونه می‌شم... هرچی سعی می‌کنم به درس گوش بدم، ذهنم دوباره می‌ره سمت حرف‌های ته. 🥀

که جیا صدام کرد.

جیا آروم گفت:

جیا: آت، کجایی؟

آت: اصلاً تمرکز ندارم.

جیا: چرا؟ چون داییت اومد؟

آت: نه، به خاطر اعضا.

جیا: الان زنگ می‌خوره، بریم بیرون. ادامه حرفت رو بگو.

آت: باشه.

🌸 ویو آت

زنگ خورد و رفتیم نشستیم.

جیا: آت، به نظرم اصلاً فکر نکن به هیچی.

آت: چطوری فکر نکنم؟

جیا: خ...

که صدای داد اومد.

هر دومون با تعجب به سمت صدا نگاه کردیم. 😳

🖤 ویو ته

خیلی عصبانی بودم.

یه پسره با گروهش اومدن و گفتن:

پسره: ته، خیلی وقته تو خودتی... نکنه عاشق شدی؟ 😂

پسره: وای، عاشق کی شدی حالا؟

آت...

پسره با خنده گفت:

پسره: وای... مگه قرار نبود ازش استفاده کنی؟

همین جمله کافی بود تا بیشتر عصبانی بشم.

گرفتمش و تا می‌خورد زدم.

اعضا و بچه‌ها همشون دور من جمع شده بودن.

🌧️ ویو آت

آت: صدای چی بود؟

چند ثانیه بعد فهمیدم.

آت: نه... ته داره دعوا می‌کنه!

جیا: آت، نمیری نزدیک‌ها!

آت: نمیشه! الان می‌کشتش!

و سریع رفتم سمتش.

دستشو گرفتم و کشیدمش عقب.

آت: ته، ولش کن... خواهش می‌کنم! 🥺

جین: ته، ولش کن!

آت: ته، خواهش می‌کنم!

🖤 ویو ته

دیدم آت داره با نگرانی ازم خواهش می‌کنه.

همون لحظه دست نگه داشتم و ولش کردم.

دستم زخمی شده بود.

آت با نگرانی نگام کرد.

آت: چی شده؟ حالت خوبه؟ بیا بریم.

ته: نه، خوبه.

آت: بیا بریم.

ته: باشه.

جین: بچه‌ها، الان ته با آت رفت.

کوک: فکر کنم...

جیا: دیوونه شدیم! 😭

🌧️ ویو ته

داشتم دستم رو می‌بستم که گفتم:

ته: دوست پسرت ناراحت میشه دست یکی دیگه رو ببندی.

آت: چی؟ کدوم دوست پسر؟ من ندارم.

ته: دروغ نگو.

آت: دروغ نمی‌گم. اگه منظورت هیون‌وو...

ته: آره، دقیقاً.

آت با خنده گفت:

آت: واقعاً دوست پسر خوبی دارم.

ته: ...

آت: وای، تو عالی هستی! 😂

ته: چطور؟

آت: اون دوست پسرم نیست که...

ته: ...

آت: اون داییمه. 😂

🖤 ویو ته

یعنی واقعاً داییشه؟!

نمی‌شه... یعنی چی؟! 😐

ته: اگه داییته، چرا آنقدر قربون صدقه آت می‌ره؟

آت: اون روشو ندید. کل سال خارج بوده، بعد مدت‌ها منو دیده. برای همین آنقدر قربون صدقه‌م می‌ره.

چند لحظه به دستم نگاه کرد.

آت: دستت خوب شد؟

ته: ممنونم.

آت: خواهش.

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد آروم گفتم:

ته: آت... ببخشید بابت همه کارام.

آت: بخشیده شده بودی.

ته: ممنونم.

آت: کلاسم تموم شد.

بریم؟

ته: بریم.

🌸 ویو آت

وقتی از مدرسه بیرون اومدیم، هیون‌وو رو دیدم.

آت: سلام داییی! 🥹💗

هیون‌وو: سلام دو دونه. 😂

ته: سلام.

هیون‌وو: سلام. بیاید بریم خونه ما.

ته: نه، ممنونم.

آت: اگه می‌خوای بیا.

ته: نه، ممنونم.

آت: .......

چند لحظه فقط نگاهش کردم.

انگار یه چیزی توی دلم می‌خواست که خودمم نمی‌فهمیدم چیه... 🥺🦋

𐙚🌧️🦋 پارت بعدی رو از دست ندیددد! 👀✨
قراره اتفاقای جالبی بیفته... 😭🎀💗
🌸🦋✨🎀💜
دیدگاه ها (۱۰)

پارت 30🌧️ هنوز کنار هیون‌وو ایستاده بودم که دوباره یکی‌شون گ...

رمانش عالیه 🥹🎀 حتما بخونید 🌷https://wisgoon.com/989045_6467

پارت هشتم

پارت پنجم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط