چند پارتی جونگ کوک | قرار قلابی
چند پارتی جونگ کوک | قرار قلابی
یک روز خیلی عادی رفتم تا نمایشگاه نقاشیام رو باز کنم. همین که وارد نمایشگاه شدم، تلفنم زنگ خورد. مامانم بود.
میدونستم چی میخواد بهم بگه؛ بازم قضیهی ازدواج من رو پیش میکشید و میخواست مجبورم کنه برم سر قرار، بلکه از یکی خوشم بیاد.
ولی خب، من تازه بیست سالم شده بود و اصلاً دلم نمیخواست ازدواج کنم.
راستی، یادم رفت خودمو معرفی کنم!
من اتم و بیست سالمه. یه نمایشگاه نقاشی دارم و خانوادهام مخالف این شغلم هستن. میگن باید شغل خانوادگیمون رو ادامه بدم، اما من دلم نمیخواد تمام مدت پشت یه میز بشینم و هی این برگه رو چک کنم، هی اون برگه رو.
من دلم میخواد آزاد باشم؛ کسی نباشه که بهم زور بگه.
با همین فکرها بودم که یکدفعه دستی روی شونهام نشست و منو از فکر و خیال بیرون کشید.
برگشتم و با یه مرد قدبلند، خوشتیپ و جذاب روبهرو شدم.
جونگ کوک: ببخشید، حالتون خوبه؟ آخه چند باری صداتون کردم، ولی جواب ندادید!
ات: من که تازه به خودم اومده بودم، هولهولکی گفتم: ب... بله، من حالم خوبه... ببخشید، میتونم اسمتون رو بدونم؟
جونگ کوک: مشکلی نیست. من جئون جونگ کوک هستم. شما؟
ات: منم لئون اتم. خوشبختم از آشناییتون.
دستم رو جلو بردم تا با هم دست بدیم و اون هم متقابلاً دستم رو گرفت.
چند دقیقهای با هم صحبت کردیم که دوباره تلفنم زنگ خورد.
مامانم بود.
مجبور شدم جواب بدم، چون اگه این بار هم جوابش رو نمیدادم، نگرانم میشد.
مکالمهی ات با مادرش 👇🏻
مادر ات: سلام... تولهسگ! چرا جواب تلفنم رو نمیدی؟ نمیگی نگران میشم؟ خدا آدمو سگ بکنه، ولی مادر تو نکنه! 😑
در ضمن، یا به مهمونی امشب با دوستپسرت میای، یا فردا باید با پسر آقای فو قرار بذاری. فهمیدی؟
ات: اما مامان، من که دوستپسر ندارم، نمی...
مادرم حتی منتظر جوابم نموند و گوشی رو قطع کرد.
ات تو دلش: آخ خدا! من الان چیکار کنم؟ اصلاً چه کاری از دستم برمیاد که بکنم؟
عه... یه فکری به سرم زد! 😈
ات: جناب جئون، میتونم ازتون یه درخواستی داشته باشم؟
با استرس منتظر جوابش موندم.
جونگ کوک: بستگی داره درخواستتون چی باشه.
ات: میشه دوستپسر قلابی من بشید؟ یعنی تظاهر کنید دوستپسر من هستید؟ خواهش میکنم!
جونگ کوک: باید فکر کنم... اصلاً چرا باید قبول کنم؟
ات: جناب، شما مجبور نیستید قبول کنید. فقط اگه لطف کنید، ممنون میشم... تا آخر عمر! 🥹
جونگ کوک: به نظرم تنوع داشتن هم بد نیست. باشه، قبول میکنم.
ات: ممنون! پس اگه میشه، به آدرس... بیاید و پیش خانوادهام نقش دوستپسرم رو بازی کنید.
ادامه دارد...
یک روز خیلی عادی رفتم تا نمایشگاه نقاشیام رو باز کنم. همین که وارد نمایشگاه شدم، تلفنم زنگ خورد. مامانم بود.
میدونستم چی میخواد بهم بگه؛ بازم قضیهی ازدواج من رو پیش میکشید و میخواست مجبورم کنه برم سر قرار، بلکه از یکی خوشم بیاد.
ولی خب، من تازه بیست سالم شده بود و اصلاً دلم نمیخواست ازدواج کنم.
راستی، یادم رفت خودمو معرفی کنم!
من اتم و بیست سالمه. یه نمایشگاه نقاشی دارم و خانوادهام مخالف این شغلم هستن. میگن باید شغل خانوادگیمون رو ادامه بدم، اما من دلم نمیخواد تمام مدت پشت یه میز بشینم و هی این برگه رو چک کنم، هی اون برگه رو.
من دلم میخواد آزاد باشم؛ کسی نباشه که بهم زور بگه.
با همین فکرها بودم که یکدفعه دستی روی شونهام نشست و منو از فکر و خیال بیرون کشید.
برگشتم و با یه مرد قدبلند، خوشتیپ و جذاب روبهرو شدم.
جونگ کوک: ببخشید، حالتون خوبه؟ آخه چند باری صداتون کردم، ولی جواب ندادید!
ات: من که تازه به خودم اومده بودم، هولهولکی گفتم: ب... بله، من حالم خوبه... ببخشید، میتونم اسمتون رو بدونم؟
جونگ کوک: مشکلی نیست. من جئون جونگ کوک هستم. شما؟
ات: منم لئون اتم. خوشبختم از آشناییتون.
دستم رو جلو بردم تا با هم دست بدیم و اون هم متقابلاً دستم رو گرفت.
چند دقیقهای با هم صحبت کردیم که دوباره تلفنم زنگ خورد.
مامانم بود.
مجبور شدم جواب بدم، چون اگه این بار هم جوابش رو نمیدادم، نگرانم میشد.
مکالمهی ات با مادرش 👇🏻
مادر ات: سلام... تولهسگ! چرا جواب تلفنم رو نمیدی؟ نمیگی نگران میشم؟ خدا آدمو سگ بکنه، ولی مادر تو نکنه! 😑
در ضمن، یا به مهمونی امشب با دوستپسرت میای، یا فردا باید با پسر آقای فو قرار بذاری. فهمیدی؟
ات: اما مامان، من که دوستپسر ندارم، نمی...
مادرم حتی منتظر جوابم نموند و گوشی رو قطع کرد.
ات تو دلش: آخ خدا! من الان چیکار کنم؟ اصلاً چه کاری از دستم برمیاد که بکنم؟
عه... یه فکری به سرم زد! 😈
ات: جناب جئون، میتونم ازتون یه درخواستی داشته باشم؟
با استرس منتظر جوابش موندم.
جونگ کوک: بستگی داره درخواستتون چی باشه.
ات: میشه دوستپسر قلابی من بشید؟ یعنی تظاهر کنید دوستپسر من هستید؟ خواهش میکنم!
جونگ کوک: باید فکر کنم... اصلاً چرا باید قبول کنم؟
ات: جناب، شما مجبور نیستید قبول کنید. فقط اگه لطف کنید، ممنون میشم... تا آخر عمر! 🥹
جونگ کوک: به نظرم تنوع داشتن هم بد نیست. باشه، قبول میکنم.
ات: ممنون! پس اگه میشه، به آدرس... بیاید و پیش خانوادهام نقش دوستپسرم رو بازی کنید.
ادامه دارد...
- ۵۷۳
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط