رمان زندگی سیگاری قسمت ( 103)
زندگی سیگاری
بیتا بی جون نگاهم کرد
چون می..د. و نستم آب غوره میگیری
روبه ایوار با التماس گفتم
ببرینش بیمارستان
ایوار در سکوت نگاهم کرد که برگشتم سمت اروان
اروان تورو خدا خواهش میکنم... اروان
اروان با نگاهی خیس گفت
پیدامون میکنن قبل این که خوب شه تو بیمارستان می کشنش
با هق هق گفتم
به کاری کنین
بیتا یهو زد زیر خنده بلند و کشیده ... اما درد ناک
بین خنده گفت
ببینید بعد شونزده سال دارم... می خندم.....
هق هقم اوج گرفت
بیتا اروان ببین تو......... هم بخند.... حس خو
...بی.... د.. داره
اروان کلافه بلند شد و مشتش و کوبید رو کاپوت و داد زد
لعنتی
زندگی سیگاری
دستام و گذاشتم رو پهلوی خونیش... و محکم فشار دادم . از سه جا پهلوش پاره شده بود....
بیتا با خنده و نگاهی پر درد گفت
دارم میمیرم اما خوش ح. ح. حالم
باگریه نگاهش کردم که یهو بین خنده زد زیر گریه و گفت
ب بین اروان دارم برا اولین بار بلند ....... ب. بلند گریه میکنم
ار آن چنگی به موهاش زد و ایوار سرش و انداخته بود پایین
با گریه گفتم
زنده بموون
بیتا با گریه گفت
اروان به نخ سیگار... ب... بده...
اروان با درد نگاهش کرد و اروم دست تو جیبش کرد و به نخ سیگار به سمتم گرفت با دستایی لرزون سیگار و گرفتم
و دادم به بیتا....
ایوار خم شد و با فندک طلاش سیگار و روشن کرد
بیتا با دستای بیجون و خونیش سیگار و گرفت و اروم برد سمت لباش و
از سیگار کام گرفت هر سه در سکوت به بیتا خیره بودیم.....
به ته سیگار که رسید ... بیتا با نگاه بی جونی گفت
ب ب ببین. زندگی سیگاری منم... تموم............
با بغض نگاهش کردم که با لبخند نگاهم کرد و گفت
.........دخ... تره...ی تخص... دوست. داشت
زندگی سیگاری
چشماش تو همون حالت موند و ته مونده سیگار از بین انگشتاش لیز خورد با بهت و گریه به بیتا چنگ زدم
.....بيتا
اروان یهو با صدای بلند عربده زد و ایوار محکم به زور بقلم کرد
و از بیتا دورم کرد با گریه داد زدم
خسته شدم...... خستمممممم کردین...... بریدم......
ایوار برم گردوند و یهو محکم بقلم کرد تو آغوشش حل شدم و هق هقم و لابه لای شونه هاش خفه کردم...
هر سه تو ماشین نشسته بودیم و من سرم رو پاهای ایوار بود و اروان پشت فرمون جون گریه هم نداشتم .... می رفتیم برای به ته رسوندن
سیگار... زندگیمون.....
هر سه..... من... ایوار و اروان
ادامه دارد.......
پارت هشتاد و پنج
HD
ایوار موفق شده بود به خونه پیدا کنه .
اونم بعد از دو ساعت الافی
سرم درد می کرد و مدام گیج میزدم وارد خونه که شدیم اصلا توجه نکردم کجانت و چه جوریه فقط خودم و پرت کردم رو مبل و چشمام و بستم اما تصویر ریحانه و بیتا جلو چشمام بود.
هر از گاهی متوجه میشدم که ایوار مثل پسر بچه های تخص زیر چشمی اروان که نگاه میکنه و اروانم همین طور .....
بیتا بی جون نگاهم کرد
چون می..د. و نستم آب غوره میگیری
روبه ایوار با التماس گفتم
ببرینش بیمارستان
ایوار در سکوت نگاهم کرد که برگشتم سمت اروان
اروان تورو خدا خواهش میکنم... اروان
اروان با نگاهی خیس گفت
پیدامون میکنن قبل این که خوب شه تو بیمارستان می کشنش
با هق هق گفتم
به کاری کنین
بیتا یهو زد زیر خنده بلند و کشیده ... اما درد ناک
بین خنده گفت
ببینید بعد شونزده سال دارم... می خندم.....
هق هقم اوج گرفت
بیتا اروان ببین تو......... هم بخند.... حس خو
...بی.... د.. داره
اروان کلافه بلند شد و مشتش و کوبید رو کاپوت و داد زد
لعنتی
زندگی سیگاری
دستام و گذاشتم رو پهلوی خونیش... و محکم فشار دادم . از سه جا پهلوش پاره شده بود....
بیتا با خنده و نگاهی پر درد گفت
دارم میمیرم اما خوش ح. ح. حالم
باگریه نگاهش کردم که یهو بین خنده زد زیر گریه و گفت
ب بین اروان دارم برا اولین بار بلند ....... ب. بلند گریه میکنم
ار آن چنگی به موهاش زد و ایوار سرش و انداخته بود پایین
با گریه گفتم
زنده بموون
بیتا با گریه گفت
اروان به نخ سیگار... ب... بده...
اروان با درد نگاهش کرد و اروم دست تو جیبش کرد و به نخ سیگار به سمتم گرفت با دستایی لرزون سیگار و گرفتم
و دادم به بیتا....
ایوار خم شد و با فندک طلاش سیگار و روشن کرد
بیتا با دستای بیجون و خونیش سیگار و گرفت و اروم برد سمت لباش و
از سیگار کام گرفت هر سه در سکوت به بیتا خیره بودیم.....
به ته سیگار که رسید ... بیتا با نگاه بی جونی گفت
ب ب ببین. زندگی سیگاری منم... تموم............
با بغض نگاهش کردم که با لبخند نگاهم کرد و گفت
.........دخ... تره...ی تخص... دوست. داشت
زندگی سیگاری
چشماش تو همون حالت موند و ته مونده سیگار از بین انگشتاش لیز خورد با بهت و گریه به بیتا چنگ زدم
.....بيتا
اروان یهو با صدای بلند عربده زد و ایوار محکم به زور بقلم کرد
و از بیتا دورم کرد با گریه داد زدم
خسته شدم...... خستمممممم کردین...... بریدم......
ایوار برم گردوند و یهو محکم بقلم کرد تو آغوشش حل شدم و هق هقم و لابه لای شونه هاش خفه کردم...
هر سه تو ماشین نشسته بودیم و من سرم رو پاهای ایوار بود و اروان پشت فرمون جون گریه هم نداشتم .... می رفتیم برای به ته رسوندن
سیگار... زندگیمون.....
هر سه..... من... ایوار و اروان
ادامه دارد.......
پارت هشتاد و پنج
HD
ایوار موفق شده بود به خونه پیدا کنه .
اونم بعد از دو ساعت الافی
سرم درد می کرد و مدام گیج میزدم وارد خونه که شدیم اصلا توجه نکردم کجانت و چه جوریه فقط خودم و پرت کردم رو مبل و چشمام و بستم اما تصویر ریحانه و بیتا جلو چشمام بود.
هر از گاهی متوجه میشدم که ایوار مثل پسر بچه های تخص زیر چشمی اروان که نگاه میکنه و اروانم همین طور .....
- ۳.۰k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط