یک سگ زیادی ولگرد
دوستان من ساعت ها و زمان ها و تایم های پرواز ها رو ازز خودم در میارم چون نمیدونم فاصله چند ساعته. و اون اول یه سوتی دادم زمان شروع پرواز زارا و چیلا خیلی زود بود و دارم خرابکاریم رو درست میکنم🗿🗿
پارت ³⁶
ویو دازای
نه، نمیتونه اون باشه
از وقتی که موری سان مثلا اشتباهی به جای یوری گفت زارا، ذهنم درگیر شد. موری سان و چویا دارن با هم حرف میزنن اما من؟ دارم فکر میکنم. به گذشته. گذشته دور. به چند سال پیش. به زارا!
به اون دختر مو مشکی که سر هر چیزی به جون هم میفتادیم
به اون دختری که انقد دعوا میکردیم که خودمون خسته میشدیم
به اون دختری که بعد از مرگ مامان، شده بودم تنها سرپناهش
حتما الان با خاله زندگی خوبی داره نه؟
موری: دازای کون؟ چیزی شده؟
سعی کردم مثل همیشه لبخند بزنم
دازای: نه. من یه کاری یادم اومد باید انجام بدم. با اجازه
از اتاق اومدم بیرون. خیلی راحت میتونستم نگاه متعجب چویا رو تشخیص بدم
توی راهرو ها حرکت کردم و به سمت اتاقم رفتم. در اتاق رو باز کردم و داخل شدم. روی صندلی نشستم و تکیه دادم و چشمام رو بستم
خاطرات امونم ندادند. یکی یکی توی سرم پلی میشدن
شوخی های صبحمون، سر به سر مامان گذاشتن، تبانی ها، کتاب خوندن ها، غم ها و ناراحتی هاش سر رفتن بابا و مرگ مامان
یعنی روزی که منم یهویی رفتم همینجوری گریه میکرد؟ کسی کنارش بود که دلداریش بده؟ الان کجاست؟ حالش خوبه؟
ای کاش... حداقل میتونستم یه بار دیگه ببینمش
ویو چویا
دازای از اتاق خارج شد. با تعجب به رفتنش نگاه کردم. یهو چش شد؟ بخاطر اون اسم ناگهانی بود؟ زارا؟ بعد از اون اینجوری شد
چویا: موری سان... زارا کیه؟
موری سان لبخند زد، با همون مرموزی همیشگی: یه آشنای قدیمی
چویا: دازای میشناستش؟؟
موری: واقعیتا... منم نمیدونم
نمیدونست؟ چطور؟؟ اون همیشه از همه چیز خبر داشت، قبل هرکسی
موری: انسان همه چیز رو نمیدونه. این طبیعت انسانه که دنبال حقیقت بگرده
از کجا فهمید به چی فکر میکنم؟😑
چپ چپ نگاش کردم: غیبگو😒
موری سان به ساعت نگاه کرد
5:30 صبح
موری: برو وسایلت رو جمع کن. برای ساعت شش و نیم برات بلیط میگیرم
چویا: انقد زودددددددد؟؟؟؟؟؟
موری: دیر هم هست، زندگی معاون هامون تو خطره
آه کشیدم. اینم از زندگی ما😐
ویو زارا
مکان: ترکیه، فرودگاه آنکارا
زمان: 9:20 صبح
موقعیت: درحال حرفیدن با هواپیما :/
توی فرودگاه ترکیه نشسته بودم
زارا: عوضی چکش خوار. احمق کثافت بیریخت. قیافه هم نداره کسخل نقره ای🤬
چیلا: شاسکول میمیری عین آدم رفتار کنی؟😑
همه داشتن با قیافه های این سس مغز براچی اینجاست بهم نگاه میکردن😶
زارا: تقصیر این کسخل آلومینیومیه. حتی ادب نداره عذرخواهی کنه بگه ببخشید😒
چیلا: %_%
قضیه اینه که وسط راه یه چیز که نمیدونم چی بود خورد به هواپیما و هواپیما گرامی قُر شد✈️(شما هم میگین قر شد یا فقط ما میگیم؟؟ قر شدن یعنی همون گود شدن و چمیدونم فرو رفتن. مثلا یه چکش بزنین به ماشین فلز رویی ماشین میره تو. ما بهش میگیم ماشین قر شده🗿🗿)
خلاصه یه فرود بسی اضطراری داشتیم و با کله رفتیم ترکیه...👌🏻
الانم یا چند ساعتی هست که اینجاییم🤪
کم خودش فس فس میکرد تو حرکت و مسیر ده یازده ساعته رو انقد طول داد حالا کلا به چوخ رفته بیشعور😶
چیلا: مگه هواپیما زبون داره عذرخواهی کنه؟😐
زارا: آره ببین🤓
یه نگاه به هواپیما انداخت و دید با اسپری رنگ روی نوکش دهن و زبون درازی کشیده شده👁️👅👁️
چیلا: نگو کار خود الاغته😑
زارا: درست فکر کردی قورباغه جونم🐸
چیلا: یوریییییییییییییییییییییی😠
زارا: آرامش خودت رو حفظ کن خاعرممممممممم😛
چیلا: خونت حرامه شل مغزززززززززززززززززز🔪
~~~~~
به به به
حمایت؟
#انیمه
#سگ_های_ولگرد_بانگو
#چویا
#یک_سگ_زیادی_ولگرد
پارت ³⁶
ویو دازای
نه، نمیتونه اون باشه
از وقتی که موری سان مثلا اشتباهی به جای یوری گفت زارا، ذهنم درگیر شد. موری سان و چویا دارن با هم حرف میزنن اما من؟ دارم فکر میکنم. به گذشته. گذشته دور. به چند سال پیش. به زارا!
به اون دختر مو مشکی که سر هر چیزی به جون هم میفتادیم
به اون دختری که انقد دعوا میکردیم که خودمون خسته میشدیم
به اون دختری که بعد از مرگ مامان، شده بودم تنها سرپناهش
حتما الان با خاله زندگی خوبی داره نه؟
موری: دازای کون؟ چیزی شده؟
سعی کردم مثل همیشه لبخند بزنم
دازای: نه. من یه کاری یادم اومد باید انجام بدم. با اجازه
از اتاق اومدم بیرون. خیلی راحت میتونستم نگاه متعجب چویا رو تشخیص بدم
توی راهرو ها حرکت کردم و به سمت اتاقم رفتم. در اتاق رو باز کردم و داخل شدم. روی صندلی نشستم و تکیه دادم و چشمام رو بستم
خاطرات امونم ندادند. یکی یکی توی سرم پلی میشدن
شوخی های صبحمون، سر به سر مامان گذاشتن، تبانی ها، کتاب خوندن ها، غم ها و ناراحتی هاش سر رفتن بابا و مرگ مامان
یعنی روزی که منم یهویی رفتم همینجوری گریه میکرد؟ کسی کنارش بود که دلداریش بده؟ الان کجاست؟ حالش خوبه؟
ای کاش... حداقل میتونستم یه بار دیگه ببینمش
ویو چویا
دازای از اتاق خارج شد. با تعجب به رفتنش نگاه کردم. یهو چش شد؟ بخاطر اون اسم ناگهانی بود؟ زارا؟ بعد از اون اینجوری شد
چویا: موری سان... زارا کیه؟
موری سان لبخند زد، با همون مرموزی همیشگی: یه آشنای قدیمی
چویا: دازای میشناستش؟؟
موری: واقعیتا... منم نمیدونم
نمیدونست؟ چطور؟؟ اون همیشه از همه چیز خبر داشت، قبل هرکسی
موری: انسان همه چیز رو نمیدونه. این طبیعت انسانه که دنبال حقیقت بگرده
از کجا فهمید به چی فکر میکنم؟😑
چپ چپ نگاش کردم: غیبگو😒
موری سان به ساعت نگاه کرد
5:30 صبح
موری: برو وسایلت رو جمع کن. برای ساعت شش و نیم برات بلیط میگیرم
چویا: انقد زودددددددد؟؟؟؟؟؟
موری: دیر هم هست، زندگی معاون هامون تو خطره
آه کشیدم. اینم از زندگی ما😐
ویو زارا
مکان: ترکیه، فرودگاه آنکارا
زمان: 9:20 صبح
موقعیت: درحال حرفیدن با هواپیما :/
توی فرودگاه ترکیه نشسته بودم
زارا: عوضی چکش خوار. احمق کثافت بیریخت. قیافه هم نداره کسخل نقره ای🤬
چیلا: شاسکول میمیری عین آدم رفتار کنی؟😑
همه داشتن با قیافه های این سس مغز براچی اینجاست بهم نگاه میکردن😶
زارا: تقصیر این کسخل آلومینیومیه. حتی ادب نداره عذرخواهی کنه بگه ببخشید😒
چیلا: %_%
قضیه اینه که وسط راه یه چیز که نمیدونم چی بود خورد به هواپیما و هواپیما گرامی قُر شد✈️(شما هم میگین قر شد یا فقط ما میگیم؟؟ قر شدن یعنی همون گود شدن و چمیدونم فرو رفتن. مثلا یه چکش بزنین به ماشین فلز رویی ماشین میره تو. ما بهش میگیم ماشین قر شده🗿🗿)
خلاصه یه فرود بسی اضطراری داشتیم و با کله رفتیم ترکیه...👌🏻
الانم یا چند ساعتی هست که اینجاییم🤪
کم خودش فس فس میکرد تو حرکت و مسیر ده یازده ساعته رو انقد طول داد حالا کلا به چوخ رفته بیشعور😶
چیلا: مگه هواپیما زبون داره عذرخواهی کنه؟😐
زارا: آره ببین🤓
یه نگاه به هواپیما انداخت و دید با اسپری رنگ روی نوکش دهن و زبون درازی کشیده شده👁️👅👁️
چیلا: نگو کار خود الاغته😑
زارا: درست فکر کردی قورباغه جونم🐸
چیلا: یوریییییییییییییییییییییی😠
زارا: آرامش خودت رو حفظ کن خاعرممممممممم😛
چیلا: خونت حرامه شل مغزززززززززززززززززز🔪
~~~~~
به به به
حمایت؟
#انیمه
#سگ_های_ولگرد_بانگو
#چویا
#یک_سگ_زیادی_ولگرد
- ۹.۳k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط