{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۷

#سئول_بارانی 𝒑𝒂𝒓𝒕7

بغض گلوم رو چنگ زد
مامانم رفتم بیرون
وسایلم رو چیدم و از پنجره ی اتای بیرون رو نگاه کردم
آ.ه کشیدم
فردی در اتاق رو زد
با گفتن بیا تو در باز شد
زنی جوان بود
¥لطفا برای ناهار بیاید پایین
+ممنون
رفت بیرون
دستگیره ی در رو گرفتم و پایین اوردم
رفتم بیرون
جسمی بزرگ از کنارم رد شد
فکر کنم جنگ کوک بود
پشت سرش راه افتادم طبقه ی پایین
خونه نبود که کاخ بود
رفتیم سر میز
صندلی کنار کوک خالی و نزدیک تر بود
اونجا نشستم
مامان برام غذا کشید و بهم داد
غذام رو تموم کردم و تشکر کردم و رفتم
چند ساعت بعد در اتاق مامانم رو زدم تا کمی باهاش صحبت کنم
تق تق تق
م: بیا تو
رفتم داخل و روی لبه ی تخت کنارش نشستم
+مامان
م: جانم
دست روی سرم کشید
+من باید به اون مرده بگم بابا؟
م: اره ولی اگه دوست نداشتی هم نمی تونی بگی
+اخه چون محبت پدر رو ندیده بدم می گم
م:دخترم پدرت تورو ازم گرفت
اومدم پیش اقای جئون و کمکم کرد
ولی هرجی گشتیم نتونستیم تورو پیدا کنیم
اقای جئون کار پدرت رو تموم کرد
و این کار باعث ازادیمون می شد
+اها
کلمه ای که بر زبون اوردم رو با بغض گفتم
اما دیگه قرار نیست این طور بشه و همه ضعفم رو ببینن
شب شد و شام رو خوردیم
داشتم بلند می شدم که مامانم گفت
م: از این به بعد باهم مدرسه می رین
+باشه، شب بخیر
کوک وقتی این حرف رو از مامانم شنید دست از غذا برداشت
و برای اینکه جلب توجه نکنه ادامه داد
کوک
بعد از شام رفتم باشگاه زیر زمین
و قبل از خواب بوکس کار کردم
د اخه من چرا باید اون دختره ی ک.نه رو ببرم و بیارم
اخرین ضربه رو محکم زدم و مچ دستم پیچ خورد
صدام در اومد...
ات
از کنار پله های زیر زمین رد شدم
صدای بلندی از زیر زمین اومد
یواشکی رفتم نگاه کنم و از لای در نگاه کردم
کوک با رکابی و یه شلوارک انگار داشت بوکس کار می کرد دستش رو محکم گرفته بود
عرقاش شر شر از روی پیشونیش می ریختن
پام به یه جایی گیر کرد و افتادم داخل
سریع پا شدم
و خواستم برم که دیدم دستش خونی شده
قبلش اینجوری نبود
بی اخطیار توی کمد ها رو گشتم تا کمک های اولیه رو پیدا کنم
بالاخره پیدا کردم
رفتم سمتش و باندیج رو برداشتم و دستش رو گرفتم
دستمو پس زد
اعصبانی شدم و دستش رو محکم تر گرفتم و اخی گفت
_اخ..چته...اومدی دستم رو پانسمان کنی یا بدترش کنی
+اگه شما دستمو پس نمی زدی دردت نمیومد
دستش رو پانسمان کردم
از اونجایی که یادمه کمی از رسته ی پزشکی یاد دارم و کارم خوبه
+زیاد از دستت استفاده نکن
_چرا باید به حرف گوش کنم؟
+اصن به من چه هر غلطی می خوای بکنی بکن ایشش
رفتم بیرون و در رو کمی محکم بستم
و رفتم توی اتاقم برای احتیاط یه باندیج برداشتم تا اگه ری.د به دستش از باند استفاده کنم
خوابیدم

#فیک
#سئول_بارانی
دیدگاه ها (۲)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁹ویو: اتدست جونگ‌کوک هنوز توی دست...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

Do I love him, or do I hate him?P:¹ویو جیناامروز با صدای گری...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part26رفتم تو سوار آسانسور شدمدرو باز کردم و ...

وقتی بچه دارین ولی . ....هوفی کشیدم، جیغ دوباره ی سول بلند ...

پارت ۸

Forbidden love⑥کوک: بیا یه لحظها/ت: باید برمبی‌اغتنا به حرفش...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط