توی سنگر کوچک کمین حوصله مان سر رفته بود.
توی سنگر کوچک کمین حوصله مان سر رفته بود.
همان طور که تنگاتنگ و رو به روی هم نشسته بودیم
زانو یمان به هم چسبیده بود،گفتم:گل یا پوچ؟
لبخند زد سرش را تکان داد. هسته ی آلبالوی توی کمپوت را نشان
دادم گفتم: اول تو
سخت مشغول بازی بودیم، بیشتر من برنده می شدم،تا او که:
خمپاره ی شصت با نامردی تمام کنار سنگر نشست.
دود و خاک که رفت حمید سرش را به گونی سنگر گذاشته بود،
چشمانش بسته بود.
خطی از خون زیر موهایش روی صورتش کشیده شده بود.
گریان دستانش را در دست گرفتم.
انگشتانش باز شد .رمز برنده شدنم را فهمیدم.
کف هر دو دستش هسته ی آلبالویی بود.
من بازنده بودم،او برنده
همان طور که تنگاتنگ و رو به روی هم نشسته بودیم
زانو یمان به هم چسبیده بود،گفتم:گل یا پوچ؟
لبخند زد سرش را تکان داد. هسته ی آلبالوی توی کمپوت را نشان
دادم گفتم: اول تو
سخت مشغول بازی بودیم، بیشتر من برنده می شدم،تا او که:
خمپاره ی شصت با نامردی تمام کنار سنگر نشست.
دود و خاک که رفت حمید سرش را به گونی سنگر گذاشته بود،
چشمانش بسته بود.
خطی از خون زیر موهایش روی صورتش کشیده شده بود.
گریان دستانش را در دست گرفتم.
انگشتانش باز شد .رمز برنده شدنم را فهمیدم.
کف هر دو دستش هسته ی آلبالویی بود.
من بازنده بودم،او برنده
- ۶۹۷
- ۱۸ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط