{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

توی سنگر کوچک کمین حوصله مان سر رفته بود.

توی سنگر کوچک کمین حوصله مان سر رفته بود.

همان طور که تنگاتنگ و رو به روی هم نشسته بودیم

زانو یمان به هم چسبیده بود،گفتم:گل یا پوچ؟


لبخند زد سرش را تکان داد. هسته ی آلبالوی توی کمپوت را نشان

دادم گفتم: اول تو

سخت مشغول بازی بودیم، بیشتر من برنده می شدم،تا او که:

خمپاره ی شصت با نامردی تمام کنار سنگر نشست.

دود و خاک که رفت حمید سرش را به گونی سنگر گذاشته بود،

چشمانش بسته بود.

خطی از خون زیر موهایش روی صورتش کشیده شده بود.

گریان دستانش را در دست گرفتم.

انگشتانش باز شد .رمز برنده شدنم را فهمیدم.

کف هر دو دستش هسته ی آلبالویی بود.

من بازنده بودم،او برنده
دیدگاه ها (۲)

.

چفیه داشتند و من چادرچفیه داشتند... من چادر دارم....من چادر ...

عاشقان ولایت

شهادت.

چند پارتیپارت ۲ماشین با سرعتی سرسام‌آور در جاده‌ی ساحلیِ خلو...

ادامه پارت ۴۲

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕𝟒ویو نیا...

My Vampire Mate Season 2 part : ۸۷

پارت: 26 (بخش2) **زاویه دید: زین**فضای راهروی اصلیِ دبیرستان...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت۹(در عمق نگاه تو)ایزوکو با تعجب او را نگاه می‌کرد. باید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط