#رز_سفید_من

#رز_سفید_من
#پارت_۱۵





چند روز گذشت. بالاخره امشب شب مسابقه است. جیمین هیجان داشت چون اولین مسابقه اش در فاکس بود. امروز جیمین مشغول بررسی ماشینش بود.

جیمین:نیترو، موتور، بنزین اوه اینو یادم رفت

جیمین واشر جدیدی برای یک بخش ماشینش آورده بود که عوضش کنه. مشغول درست کردنش شد.

فلش فوروارد به زمین مسابقه.

همونطور که نامجون گفته بود گروه های زیادی اونجا بودند. جیمین سوار ماشینش شد. نامجون به جیمین امید داد و گفت که حتما برنده میشه
لیسا هم درحالی که پاپ کورن میخورد به جیمین امید داد. یونگی هم با سر به جیمین اشاره کرد که ماشین رو روشن کنه.

جیمین ماشین رو روشن کرد. نفس عمیقی کشید و آماده شد.

یونگی:احمق کمربندت رو ببند!

جیمین تازه یادش اومد که کمربندش رو نبسته. سریع کمربند ایمنیشو بست و آماده شد.

یک زن که دامن کوتاه و تنگ با تاپ کوتاه پوشیده بود اومد و روبه روی ماشین ها ایستاد تا به محض پایین آوردن پرچم مسابقه شروع بشه.

سه
دو
یک

و شروع یک مسیر جدید برای جیمین. اگه این مسابقه رو میبرد قطعا براش خیلی خوب میشد.طبق آموزش هاش با یونگی، لیسا و نامجون رانندگی میکرد.

مسابقه ده دور بود. یه پیست مارپیچ که قطعا رانندگی با تکنیک تنها چیزیه که باعث زنده موندن و حتی برنده شدن میشه.

جیمین با دقت رانندگی میکرد.
دقت
سرعت
حواس

هشت دور تمام شد ، جیمین مقام سوم رو در چنگش داشت و حالا دور نهم هم تمام شد. دور آخر جیمین باید با تکنیک های یونگی و صد البته جی پارکی خودشو جلو مینداخت و برنده میشد

ماشین های مقام اول و دوم میخواستن جیمین رو از دور( دور مسابقه ) خارج کنند پس از دو طرف به جیمین نزدیک شدن.

جیمین سریع پاش رو ترمز فشرد و فرمون رو پیچوند و با بیشترین سرعت ممکن رانندگی کرد که نتیجه اش شد برد جی پارک اعظم!

جیمین ماشین رو متوقف کرد، آدرنالین در خونش جریان داشت و قلبش تند میتپید!

ناگهان در ماشینش باز شد و یکی دستش رو کشید و اونو تو آغوش کشید. جیمین خواست خوشحال بشه ولی فهمید اون شخص یونگیه پس هولش داد

یونگی:هی پارک ضد حال نباش دیگه
جیمین:خفه، مین


امزوز یکی دیگه هم میزارممممممممم💋
دیدگاه ها (۳)

p3نامجون لباس پوشید و کم کم اماده شد و میخواست بره دنبال اهی...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

رز ابی من ♡:)part.5.(اول عکسا بعد بخش چهارم )بخش چهارم ♡~~ما...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔آن سوی مرز های کاغذی. شملوک پوزخن...

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

part 52یونگی که هنوزم نگران بود یکم دستشو آروم گذاشت رو شونش...

𓆩 پارت ۵۵ 𓆪 🖤ات گوشی رو روی میز گذاشت و به جیمین خیره شد.— ت...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : ششم » بعد همه سوار ون ها شدن و راه ا...

the lost leaves/رمان جیمین

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط