نیش روباه [¹]p
چویا_
دازای÷
.
.
.
چشم هایم را باز کردم. ظاهراً توی یه اتاق خواب بودم
دست هام بسته شده بود هوفی کشیدم
- پس چرا نمیاد منو بکشه؟
فلش یک به ۳ ساعت قبل:
توی تنه ی درخت پریدم، نفس نفس میزدم
_لعنتی خیلی زیادن!
لئو رو محکم تربغل کردم میتونستم صدای پاهاشون رو بشنوم.
دیگه کارم تموم بود...
قطعا
- ولی تو باید بری باشه؟!
خودش رو جمع کرد و خر خر کرد
- وقت نداریم!
قبل از اینکه کاری بکنه از سوراخ کُنده پرتش کردم بیرون
پایان فلش بک *
- خب پس گرفتنم!خیلی خب...
يکهو در باز شد چندتا از خوناشام ها اومدن داخل.
پشت سرشون
پسری با لباس یقه اسکی و بافتنی وارد شد
همه کنار رفتن. مثل اینکه رئیسشونه!
نزدیکم شد و خم شد طرفم، بعد برگشت سمت اونا؛
÷میتونین برین.
.بله قربان
بعد از رفتن زیر دست هاش،اومد و کنارم نشست.
÷خب حال طعمه من چطوره؟!
_من طعمه تو نیستم!!!
خندید
÷چه قبول کنی چه نکنی،هستی
مکث کرد
÷نمی تونی ازش فرار کنی!
جوابش رو ندادم
جوابی نداشتم که بدم!
راست میگفت!!!
کمی نگاهم کرد و به تخت تکیه داد.
÷خب...اسمت چیه؟
_تربچه
هوفی کشید
÷باشه باشه..چویا!
_تو...
÷بله!من میتونم ذهن تو رو بخونم
زیر لب تچی گفتم و نگاهم رو ازش گرفتم
دادم به لوستر های اتاق،
اتاق مجللی بود،البته شاید برای منی که توی جنگل بزرگ شدم!
صداش از افکارم بیرون کشید.
÷یه سوال ازت دارم!
_هوم؟
برگشت سمتم که رنگ چشم هاش به قرمز تغییر کرد،
سرش رو کج کرد
÷دوست داری کجات رو گاز بگیرم؟...ناکاهارا چویا؟
دازای÷
.
.
.
چشم هایم را باز کردم. ظاهراً توی یه اتاق خواب بودم
دست هام بسته شده بود هوفی کشیدم
- پس چرا نمیاد منو بکشه؟
فلش یک به ۳ ساعت قبل:
توی تنه ی درخت پریدم، نفس نفس میزدم
_لعنتی خیلی زیادن!
لئو رو محکم تربغل کردم میتونستم صدای پاهاشون رو بشنوم.
دیگه کارم تموم بود...
قطعا
- ولی تو باید بری باشه؟!
خودش رو جمع کرد و خر خر کرد
- وقت نداریم!
قبل از اینکه کاری بکنه از سوراخ کُنده پرتش کردم بیرون
پایان فلش بک *
- خب پس گرفتنم!خیلی خب...
يکهو در باز شد چندتا از خوناشام ها اومدن داخل.
پشت سرشون
پسری با لباس یقه اسکی و بافتنی وارد شد
همه کنار رفتن. مثل اینکه رئیسشونه!
نزدیکم شد و خم شد طرفم، بعد برگشت سمت اونا؛
÷میتونین برین.
.بله قربان
بعد از رفتن زیر دست هاش،اومد و کنارم نشست.
÷خب حال طعمه من چطوره؟!
_من طعمه تو نیستم!!!
خندید
÷چه قبول کنی چه نکنی،هستی
مکث کرد
÷نمی تونی ازش فرار کنی!
جوابش رو ندادم
جوابی نداشتم که بدم!
راست میگفت!!!
کمی نگاهم کرد و به تخت تکیه داد.
÷خب...اسمت چیه؟
_تربچه
هوفی کشید
÷باشه باشه..چویا!
_تو...
÷بله!من میتونم ذهن تو رو بخونم
زیر لب تچی گفتم و نگاهم رو ازش گرفتم
دادم به لوستر های اتاق،
اتاق مجللی بود،البته شاید برای منی که توی جنگل بزرگ شدم!
صداش از افکارم بیرون کشید.
÷یه سوال ازت دارم!
_هوم؟
برگشت سمتم که رنگ چشم هاش به قرمز تغییر کرد،
سرش رو کج کرد
÷دوست داری کجات رو گاز بگیرم؟...ناکاهارا چویا؟
- ۸.۳k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط