رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل پنجاهم: فقط میخواستم راحت بخوابه
ملیسا هنوز سرش روی شانهی کایزن بود که ناگهان لبهایش کمی تکان خوردند.
ـ کایزن...
کایزن سرش را پایین آورد.
ملیسا در خواب دوباره زمزمه کرد:
ـ ممنونم...
کایزن چند لحظه به صورت آرام او نگاه کرد. بعد لبخند کوچکی گوشهی لبش نشست؛ لبخندی که اگر کسی دقیق نگاه نمیکرد، بهسختی متوجهش میشد.
ـ خواهش میکنم، ملیسا.
کمی بعد، پزشک از پشت شیشه ظاهر شد و خانوادهی دنیل برای شنیدن توضیحاتش به سمت او رفتند.
کایزن فرصت را غنیمت شمرد. آرام از جایش بلند شد، یک دستش را پشت شانههای ملیسا و دست دیگرش را زیر زانوهای او گذاشت و بلندش کرد.
ملیسا در خواب کمی جابهجا شد، اما بیدار نشد. حتی سرش را به سینهی کایزن نزدیکتر کرد.
کایزن مکث کوتاهی کرد.
بعد بدون آنکه توجه کسی را جلب کند، از راهرو بیرون رفت و او را به ماشین رساند.
درِ ماشین را باز کرد و ملیسا را بااحتیاط روی صندلی عقب خواباند. سپس ژاکتش را مرتب روی او کشید و مطمئن شد سرش در وضعیت راحتی قرار دارد.
ـ اینجا حداقل میتونی آروم بخوابی.
ملیسا پاسخی نداد.
کایزن برای چند ثانیه به او نگاه کرد و بعد در را بست و به بیمارستان برگشت.
***
آرون که تازه متوجه غیبت آن دو شده بود، با دیدن کایزن به سمتش رفت.
ـ ملیسا کجاست؟
ـ توی ماشینه.
آرون با تعجب پلک زد.
ـ چی؟!
کایزن با همان خونسردی همیشگی جواب داد:
ـ خوابش برده بود. اینجا سر و صدا هست، ولی ماشین ساکته. فکر کردم اونجا راحتتر میخوابه.
آرون چند ثانیه با ناباوری نگاهش کرد.
ـ تو خواهـرم رو بغل کردی و بردی گذاشتی توی ماشین؟
ـ آره.
ـ بدون اینکه بیدارش کنی؟
ـ خواب بود. چرا باید بیدارش میکردم؟
آرون دهانش را باز کرد، اما چیزی نگفت. انگار هنوز نمیدانست باید از این رفتار تعجب کند یا بابتش از کایزن تشکر کند.
سرانجام دستش را روی پیشانیاش کشید و آهی کشید.
ـ تو همیشه اینقدر بیسروصدا کارهات رو انجام میدی؟
کایزن شانهای بالا انداخت.
ـ فقط وقتی لازم باشه.
آرون چند لحظه به او خیره ماند و بعد نگاهش نرمتر شد.
ـ ممنون که مراقبشی.
کایزن نگاهش را به سمت پنجرهی راهرو برگرداند.
ـ لازم نیست تشکر کنید.
ـ اتفاقاً لازمه. ملیسا خواهر منه.
کایزن لحظهای سکوت کرد.
ـ میدونم.
آرون لبخند کمرنگی زد. حالا بهتر میفهمید چرا ملیسا کنار این پسر احساس آرامش میکرد.
اما درست وقتی کایزن میخواست روی صندلی بنشیند، آرون دوباره صدایش زد.
ـ راستی، کایزن؟
ـ بله؟
آرون دستهایش را در جیبش گذاشت و با نگاهی جدی پرسید:
ـ وقتی ملیسا بیدار بشه و بفهمه بردیش توی ماشین، فکر میکنی چه واکنشی نشون میده؟
کایزن چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ احتمالاً میگه چرا بیدارش نکردم.
آرون خندید.
و کایزن، با وجود تمام تلاشش برای حفظ خونسردی، نتوانست جلوی لبخند کوچکش را بگیرد.
ملیسا هنوز سرش روی شانهی کایزن بود که ناگهان لبهایش کمی تکان خوردند.
ـ کایزن...
کایزن سرش را پایین آورد.
ملیسا در خواب دوباره زمزمه کرد:
ـ ممنونم...
کایزن چند لحظه به صورت آرام او نگاه کرد. بعد لبخند کوچکی گوشهی لبش نشست؛ لبخندی که اگر کسی دقیق نگاه نمیکرد، بهسختی متوجهش میشد.
ـ خواهش میکنم، ملیسا.
کمی بعد، پزشک از پشت شیشه ظاهر شد و خانوادهی دنیل برای شنیدن توضیحاتش به سمت او رفتند.
کایزن فرصت را غنیمت شمرد. آرام از جایش بلند شد، یک دستش را پشت شانههای ملیسا و دست دیگرش را زیر زانوهای او گذاشت و بلندش کرد.
ملیسا در خواب کمی جابهجا شد، اما بیدار نشد. حتی سرش را به سینهی کایزن نزدیکتر کرد.
کایزن مکث کوتاهی کرد.
بعد بدون آنکه توجه کسی را جلب کند، از راهرو بیرون رفت و او را به ماشین رساند.
درِ ماشین را باز کرد و ملیسا را بااحتیاط روی صندلی عقب خواباند. سپس ژاکتش را مرتب روی او کشید و مطمئن شد سرش در وضعیت راحتی قرار دارد.
ـ اینجا حداقل میتونی آروم بخوابی.
ملیسا پاسخی نداد.
کایزن برای چند ثانیه به او نگاه کرد و بعد در را بست و به بیمارستان برگشت.
***
آرون که تازه متوجه غیبت آن دو شده بود، با دیدن کایزن به سمتش رفت.
ـ ملیسا کجاست؟
ـ توی ماشینه.
آرون با تعجب پلک زد.
ـ چی؟!
کایزن با همان خونسردی همیشگی جواب داد:
ـ خوابش برده بود. اینجا سر و صدا هست، ولی ماشین ساکته. فکر کردم اونجا راحتتر میخوابه.
آرون چند ثانیه با ناباوری نگاهش کرد.
ـ تو خواهـرم رو بغل کردی و بردی گذاشتی توی ماشین؟
ـ آره.
ـ بدون اینکه بیدارش کنی؟
ـ خواب بود. چرا باید بیدارش میکردم؟
آرون دهانش را باز کرد، اما چیزی نگفت. انگار هنوز نمیدانست باید از این رفتار تعجب کند یا بابتش از کایزن تشکر کند.
سرانجام دستش را روی پیشانیاش کشید و آهی کشید.
ـ تو همیشه اینقدر بیسروصدا کارهات رو انجام میدی؟
کایزن شانهای بالا انداخت.
ـ فقط وقتی لازم باشه.
آرون چند لحظه به او خیره ماند و بعد نگاهش نرمتر شد.
ـ ممنون که مراقبشی.
کایزن نگاهش را به سمت پنجرهی راهرو برگرداند.
ـ لازم نیست تشکر کنید.
ـ اتفاقاً لازمه. ملیسا خواهر منه.
کایزن لحظهای سکوت کرد.
ـ میدونم.
آرون لبخند کمرنگی زد. حالا بهتر میفهمید چرا ملیسا کنار این پسر احساس آرامش میکرد.
اما درست وقتی کایزن میخواست روی صندلی بنشیند، آرون دوباره صدایش زد.
ـ راستی، کایزن؟
ـ بله؟
آرون دستهایش را در جیبش گذاشت و با نگاهی جدی پرسید:
ـ وقتی ملیسا بیدار بشه و بفهمه بردیش توی ماشین، فکر میکنی چه واکنشی نشون میده؟
کایزن چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ احتمالاً میگه چرا بیدارش نکردم.
آرون خندید.
و کایزن، با وجود تمام تلاشش برای حفظ خونسردی، نتوانست جلوی لبخند کوچکش را بگیرد.
- ۱۶۴
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط