فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد
پارت آخر —
((دیگر دیر شده بود))
چند ماه گذشته بود.
جونگکوک دیگر آن آدم سابق نبود.
نه اینکه تهیونگ را فراموش کرده باشد؛
اتفاقاً بدترین قسمت ماجرا همین بود.
هنوز بعضی شبها با شنیدن آهنگی قدیمی، یادش میافتاد که زمانی کسی را با تمام وجودش دوست داشته.
اما دیگر منتظر برگشتنش نبود.
یک روز، تهیونگ جلوی کافهای که جونگکوک همیشه میرفت منتظرش ایستاد.
وقتی جونگکوک را دید، بلند شد.
— میشه چند دقیقه باهات حرف بزنم؟
جونگکوک ایستاد.
— بگو.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
— من هنوز دوستت دارم.
جونگکوک برای چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— منم یه زمانی فکر میکردم همین کافیه.
تهیونگ چیزی نگفت.
— فکر میکردم اگر دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشن، هر مشکلی رو میتونن حل کنن.
چشمهای تهیونگ پر از اشک شد.
جونگکوک ادامه داد:
— ولی تو بهم یاد دادی که عشق بدون اعتماد، فقط یه خاطرهست که هنوز تموم نشده.
— میتونم جبران کنم.
جونگکوک سرش را تکان داد.
— شاید.
مکث کرد.
— ولی دیگه نمیخوام من کسی باشم که منتظر جبران تو میمونه.
تهیونگ با صدای گرفته پرسید:
— پس واقعاً تموم شد؟
جونگکوک به او نگاه کرد.
این بار لبخند زد؛ اما لبخندش غمگین بود.
— نه.
تهیونگ امیدوار شد.
اما جونگکوک جملهاش را کامل کرد:
— برای من، مدتها پیش تموم شده بود.
بعد برگشت و رفت.
تهیونگ همانجا ماند.
برای اولین بار فهمید بعضی آدمها را میتوان هنوز دوست داشت،
اما دیگر نمیتوان کنارشان زندگی کرد.
جونگکوک هم هیچوقت تهیونگ را از قلبش کاملاً پاک نکرد.
فقط یاد گرفت با خاطرهاش زندگی کند.
و شاید دردناکترین پایان همین بود:
آن دو هنوز همدیگر را دوست داشتند؛
اما دیگر سهم هم نبودند.
با این تفاوت که اون کاپلی من از ازشون الهام گرفته بودم بهم رسیدن..
پسره بعد از اون بلایی که سر دخترش آورد...
نتونست خودش رو ببخشه و به اغوش خاک پناه برد..
حالی که دختره با وجود خیانت سنگینی که دیده بود...
باز هم نتونست دوری عشقش رو تحمل کنه و رفت پیشش...
پایان🖤
--------------------------------------
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
((دیگر دیر شده بود))
چند ماه گذشته بود.
جونگکوک دیگر آن آدم سابق نبود.
نه اینکه تهیونگ را فراموش کرده باشد؛
اتفاقاً بدترین قسمت ماجرا همین بود.
هنوز بعضی شبها با شنیدن آهنگی قدیمی، یادش میافتاد که زمانی کسی را با تمام وجودش دوست داشته.
اما دیگر منتظر برگشتنش نبود.
یک روز، تهیونگ جلوی کافهای که جونگکوک همیشه میرفت منتظرش ایستاد.
وقتی جونگکوک را دید، بلند شد.
— میشه چند دقیقه باهات حرف بزنم؟
جونگکوک ایستاد.
— بگو.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
— من هنوز دوستت دارم.
جونگکوک برای چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— منم یه زمانی فکر میکردم همین کافیه.
تهیونگ چیزی نگفت.
— فکر میکردم اگر دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشن، هر مشکلی رو میتونن حل کنن.
چشمهای تهیونگ پر از اشک شد.
جونگکوک ادامه داد:
— ولی تو بهم یاد دادی که عشق بدون اعتماد، فقط یه خاطرهست که هنوز تموم نشده.
— میتونم جبران کنم.
جونگکوک سرش را تکان داد.
— شاید.
مکث کرد.
— ولی دیگه نمیخوام من کسی باشم که منتظر جبران تو میمونه.
تهیونگ با صدای گرفته پرسید:
— پس واقعاً تموم شد؟
جونگکوک به او نگاه کرد.
این بار لبخند زد؛ اما لبخندش غمگین بود.
— نه.
تهیونگ امیدوار شد.
اما جونگکوک جملهاش را کامل کرد:
— برای من، مدتها پیش تموم شده بود.
بعد برگشت و رفت.
تهیونگ همانجا ماند.
برای اولین بار فهمید بعضی آدمها را میتوان هنوز دوست داشت،
اما دیگر نمیتوان کنارشان زندگی کرد.
جونگکوک هم هیچوقت تهیونگ را از قلبش کاملاً پاک نکرد.
فقط یاد گرفت با خاطرهاش زندگی کند.
و شاید دردناکترین پایان همین بود:
آن دو هنوز همدیگر را دوست داشتند؛
اما دیگر سهم هم نبودند.
با این تفاوت که اون کاپلی من از ازشون الهام گرفته بودم بهم رسیدن..
پسره بعد از اون بلایی که سر دخترش آورد...
نتونست خودش رو ببخشه و به اغوش خاک پناه برد..
حالی که دختره با وجود خیانت سنگینی که دیده بود...
باز هم نتونست دوری عشقش رو تحمل کنه و رفت پیشش...
پایان🖤
--------------------------------------
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
- ۱۴.۳k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط