سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۱۲۸
این حرف او با آنکه بدون هیچ خشکی بیان شده بود اما به اندازه کافی صریح بود که مهراد و پدربزرگ را در لاک دفاعی فرو ببرد خشایار لبخندی به من زد و گفت:
ـ بهتره بریم داخل کلبه اینجا مکان مناسبی نیست میخوام در مورد مسائلی با شما حرف بزنم. وقتی وارد کلبه شدیم، پدربزرگ ما را به سمت اتاقی هدایت کرد که قبلاً با او درست کرده بودیم. قبل از اینکه خشایار شروع به صحبت کند از مهراد قول گرفت تا تمام حرفهای او مانند راز پیشش بماند و از فاش کردن آن نزد دیگران خودداری کند همه روی مبلهای راحتی ای نشسته بودیم که به صورت خودکار ظاهر شده بودند. - خب ... بهتره از سرگذشت خودم شروع کنم. او به من نگاه کرد و ادامه داد:
ـ مطمئنم که خیلی کنجکاوی که در مورد من بیشتر بدونی سرگذشت من بیشتر شبیه افسانه هاست. باورش سخته اما تمام آنچه که میخوام بگم حقیقت محضه چندین هزار سال پیش اقوامی وجود داشتند که از نظر جایگاه جزء اقوام قدرتمند جادویی به حساب میآمدند یکی از اینها قومی به نام ذهن پردازها بود. نژادی که همه تصور میکنند به خاطر شیوع یک بیماری نادر ،جادویی نسلشون از بین رفت شاید این بخشی از ماجرایی باشه که به طور عمد برای واقعی جلوه دادن این ،حقیقت درون کتابها نوشته شده باشه. اما این همه حقیقت نیست. این گوشه ای از تصورات و ذهنیات مردمانی بود که از اصل ماجرا خبر نداشتند.
او مکثی کرد و ادامه داد:
- ماجرا بر میگرده به جدال دو قوم باستانی با شیاطینی که قصد ورود به زمین رو داشتند. قوم ذهن پردازها به همراه قومی هم تراز به نام مکندگان ،قدرت جزو معدود نژادهایی بودند که میتوانستند با قوی ترین شیاطین مبارزه کنند حتی عده ای عقیده داشتند که میتونند و قادر هستند با خود شیطان بزرگ، بدون هیچ ترسی نبرد کنند
آنها با شیاطین مبارزه میکردند؛ اما مکندگان از نظر قدرت نسبت به قوم ذهن پردازها برتری داشتند. آنها واقعاً قدرتهای هولناکی در اختیار داشتند که برازنده و شایسته نژادشون بود به همین خاطر در رأس مبارزه با شیاطین و جلوگیری از ورود آنها به زمین قرار داشتند اما هیچ کس نمیدونه چرا و به چه علت این قوم به یکباره از بین رفت داستانهای زیادی برای از بین رفتن اونا وجود داره که هیچ کدومشون قابل استناد نیستن. حتی ذهن پردازها هم که به نوعی رقیب و دشمن مکندگان محسوب میشدند از علت این واقعه هولناک اطلاعی نداشتند.
مهراد و پدربزرگم ساکت بودند و مشتاقانه به این داستان به گفته خشایار واقعی گوش میدادند. قبلا هنگام صحبت پدربزرگم و مرلین و اینبار نیز از زبان مهراد شنیده بودم که خشایار یک ذهن پرداز است، با این وجود ربط این داستان را به خشایار نمیدانستم با این حال مجذوب داستان او شده بودم.
ـ کمی بعد از این قضیه روزی نوزاد پسری توسط یکی از افراد قوم ذهن پردازها پیدا شد که نشانه هایی از قدرت ذهن پردازها از خود بروز میداد برای همین به تصور اینکه این نوزاد والدین خود را از دست داده برای نگهداری به مادر من سپرده شده بود در آن زمان پدر و مادر من هفت پسر و هفت دختر داشتند. من و خواهر دوقلویم کوچیکترین و هفتمین نفر از هر جنس در خانواده بودیم
میدانید که عدد ، قدرتمندین عدد در دنیاست و بنا به گفته بزرگان قوممان در تقدیر من و خواهرم قدرت محض وجود داشت نوزادی که به مادرم سپرده شده بود با ما بزرگ شد و برای خانواده ما به عنوان هشتمین پسر به حساب میآمد من همچون برادر دوستش داشتم و مهر و محبتی که بین من و او ایجاد شده بود، محکم و ناگسستنی بود.
ما بزرگ شدیم و بعدها او از خواهر من خواستگاری کرد در سیمای او نوری از امید و قدرت توسط بزرگ خاندان دیده شده بود به گفته ،مادرم آینده یک قوم در پس آن امید وجود داشت و آن قدرت ضامن این امید بود.
دیدگاه ها (۰)

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۴ | حقیقتِ عکسسوا عکس را دوباره نگاه ک...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وچهارم 𓆪 🖤🥀دستگیره‌ی در آرام چرخید.همه...

💠 غلبهٔ روایت زینبی (سلام الله علیها) بر روایت اموی از واقعه...

* پیوند با اسلام و انقلاب«شما جوانان عزیز شاهد و فرزندان شهد...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_49فصل بیست‌ویکم...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۸ | اسم یورا دوبا...

پارت پنجم:حقیقتی که میکُشد. این بار جونگکوک بدون حرف دنبالش...

پارت هشتم — شایعهچند روز بعد، یورا و سوآ دوباره در بازار بود...

#درخواستی«همسرِ میلیاردر»مدرسه ای/ازدواج اجباری/عاشقانه🤏🏻انق...

debt (PART 7)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط