🖤🥀 سکوت
🖤🥀 سکوت
𓆩 پــارت چــهلوچهارم 𓆪 🖤🥀
دستگیرهی در آرام چرخید.
همه ساکت شدند.
یون جلوی اسما ایستاد.
ـ «پشت سر من بمون.»
اسما این بار چیزی نگفت.
فقط به در خیره ماند.
در باز شد.
اما کسی وارد نشد.
فقط یک پاکت سفید روی زمین افتاد.
نامجون جلو رفت و آن را برداشت.
ـ «اسم اسما روشه.»
اسما با تعجب گفت:
ـ «برای منه؟»
پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک کاغذ بود.
روی آن نوشته شده بود:
«اگر این نامه را میخوانی، یعنی حافظهات برگشته.»
اسما نفسش را حبس کرد.
ـ «ولی من چیزی یادم نیومده...»
مادرش آرام گفت:
ـ «چون هنوز کامل بیدار نشده.»
یون با نگرانی به او نگاه کرد.
ـ «منظورت چیه؟»
مادر اسما به اسما نزدیک شد.
ـ «ذهن تو اون شب همهچیز رو پاک نکرد.»
اسما به او نگاه کرد.
ـ «پس چی کار کرد؟»
ـ «بخشی از حقیقت رو پنهان کرد.»
سلیا کاغذ را از دست اسما گرفت.
پشت آن یک جملهی دیگر نوشته شده بود:
«اولین خاطرهای که برمیگردد، دردناکترین راز است.»
ناگهان اسما دستش را روی سرش گذاشت.
تصاویر کوتاهی در ذهنش ظاهر شد.
یک اتاق سفید.
صدای گریهی یک کودک.
صدای مادرش.
و صدای خودش که میگفت:
ـ «من نمیخوام فراموش کنم...»
اسما چشمهایش را باز کرد.
یون سریع نزدیکش شد.
ـ «اسما؟»
اسما با ترس به او نگاه کرد.
ـ «یون...»
ـ «چی دیدی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «من اون شب فراموش نکردم.»
همه ساکت شدند.
ـ «من وانمود کردم که فراموش کردم.»
نامجون با شوک گفت:
ـ «چرا؟»
اسما به مادرش نگاه کرد.
و مادرش فقط سرش را پایین انداخت.
اسما با صدای لرزان ادامه داد:
ـ «چون کسی بهم گفت... اگر حقیقت رو بگم، یکی از شماها رو از دست میدم.»
یون آرام پرسید:
ـ «کی بهت گفت؟»
اسما به سمت مانیتور خاموش نگاه کرد.
و یک اسم را به زبان آورد:
ـ «خودم.» 🖤🥀
𓆩 پــارت چــهلوچهارم 𓆪 🖤🥀
دستگیرهی در آرام چرخید.
همه ساکت شدند.
یون جلوی اسما ایستاد.
ـ «پشت سر من بمون.»
اسما این بار چیزی نگفت.
فقط به در خیره ماند.
در باز شد.
اما کسی وارد نشد.
فقط یک پاکت سفید روی زمین افتاد.
نامجون جلو رفت و آن را برداشت.
ـ «اسم اسما روشه.»
اسما با تعجب گفت:
ـ «برای منه؟»
پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک کاغذ بود.
روی آن نوشته شده بود:
«اگر این نامه را میخوانی، یعنی حافظهات برگشته.»
اسما نفسش را حبس کرد.
ـ «ولی من چیزی یادم نیومده...»
مادرش آرام گفت:
ـ «چون هنوز کامل بیدار نشده.»
یون با نگرانی به او نگاه کرد.
ـ «منظورت چیه؟»
مادر اسما به اسما نزدیک شد.
ـ «ذهن تو اون شب همهچیز رو پاک نکرد.»
اسما به او نگاه کرد.
ـ «پس چی کار کرد؟»
ـ «بخشی از حقیقت رو پنهان کرد.»
سلیا کاغذ را از دست اسما گرفت.
پشت آن یک جملهی دیگر نوشته شده بود:
«اولین خاطرهای که برمیگردد، دردناکترین راز است.»
ناگهان اسما دستش را روی سرش گذاشت.
تصاویر کوتاهی در ذهنش ظاهر شد.
یک اتاق سفید.
صدای گریهی یک کودک.
صدای مادرش.
و صدای خودش که میگفت:
ـ «من نمیخوام فراموش کنم...»
اسما چشمهایش را باز کرد.
یون سریع نزدیکش شد.
ـ «اسما؟»
اسما با ترس به او نگاه کرد.
ـ «یون...»
ـ «چی دیدی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «من اون شب فراموش نکردم.»
همه ساکت شدند.
ـ «من وانمود کردم که فراموش کردم.»
نامجون با شوک گفت:
ـ «چرا؟»
اسما به مادرش نگاه کرد.
و مادرش فقط سرش را پایین انداخت.
اسما با صدای لرزان ادامه داد:
ـ «چون کسی بهم گفت... اگر حقیقت رو بگم، یکی از شماها رو از دست میدم.»
یون آرام پرسید:
ـ «کی بهت گفت؟»
اسما به سمت مانیتور خاموش نگاه کرد.
و یک اسم را به زبان آورد:
ـ «خودم.» 🖤🥀
- ۵۳۱
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط