{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۷۸ | اسم یورا دوباره وسط اومد... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯

🌆✨ ویو آت

هنوز همه درباره‌ی مهمونی و دیدار دو خانواده حرف می‌زدن که مامان ته ناگهان ساکت شد.

لبخندش کم‌رنگ شد و رو به ته گفت:

ـ راستی پسرم...

ته:
ـ بله؟

ـ یه دختره هم هست که باید درباره‌ش باهات حرف بزنم.

ته اخماش کمی درهم رفت.

ـ چه دختری؟

مامانش مکثی کرد.

ـ یورا.

همین اسم کافی بود تا فضای رستوران برای چند لحظه ساکت بشه.

جیا آروم به من نگاه کرد.

من هم ناخودآگاه نگاهم رو پایین انداختم.

ته با صدای جدی‌تری گفت:

ـ مامان، باز چرا اسم یورا رو آوردی؟

ـ چون خانواده‌ش دوباره با ما تماس گرفتن.

ته:
ـ من قبلاً گفتم که نمی‌خوام درباره‌ی این موضوع صحبتی بشه.

مامانش آهی کشید.

ـ می‌دونم پسرم. ولی اونا هنوز فکر می‌کنن این موضوع جدیه.

ته:
ـ برای من جدی نیست.

جمله‌اش کوتاه بود، اما محکم.

من چیزی نگفتم.

مامان ته متوجه سکوت من شد و آرام گفت:

ـ آت جان، نمی‌خوام ناراحتت کنم. فقط بهتره خودت هم بدونی چه اتفاقی افتاده.

سرم رو بالا آوردم.

آت:
ـ اشکالی نداره... بگین.

ته سریع گفت:

ـ آت لازم نیست چیزی بشنوه.

بهش نگاه کردم.

آت:
ـ ته، اشکالی نداره.

مامان ته ادامه داد:

ـ خانواده‌ی یورا قبلاً درباره‌ی آینده‌ی شما دوتا صحبت کرده بودن. ولی من می‌خوام یه چیز رو کاملاً روشن کنم.

همه ساکت شدند.

ـ هیچ‌کس قرار نیست برای ته تصمیم بگیره.

ته نفس راحتی کشید.

ـ ممنون مامان.

مامانش ادامه داد:

ـ من حتی به خانواده‌ی یورا هم گفتم تا وقتی خود ته چیزی رو نپذیره، هیچ حرفی قطعی نیست.

جیا زیر لب گفت:

ـ خب خدا رو شکر...

ته نگاه کوتاهی به من انداخت.

ته:
ـ آت، من نمی‌خوام تو به خاطر این موضوع فکر کنی چیزی بین من و یورا وجود داره.

من کمی مکث کردم.

آت:
ـ من فقط می‌خوام حقیقت رو بدونم.

ته:
ـ حقیقت اینه که من هیچ تصمیمی برای اون رابطه ندارم.

مامان ته با لبخند کوچیکی گفت:

ـ و اتفاقاً برای همین می‌خواستم قبل از مهمونی این موضوع رو روشن کنم.

جین که تا آن لحظه ساکت بود، آرام گفت:

ـ پس تکلیف یورا چی میشه؟

مامان ته:
ـ تکلیفش رو باید خانواده‌ی خودش و خود یورا مشخص کنن. اما ته قرار نیست به خاطر فشار بقیه کاری رو انجام بده که نمی‌خواد.

ته سرش رو پایین انداخت و بعد گفت:

ـ من فقط می‌خوام خودم برای آینده‌م تصمیم بگیرم.

نگاهم با نگاهش تلاقی کرد.

چند ثانیه هیچ‌کدوم حرف نزدیم.

جیا آرام لبخند زد.

اما درست وقتی فکر کردیم بحث تموم شده، مامان ته گفت:

ـ البته یه چیز دیگه هم هست...

ته:
ـ مامان، خواهشاً... 😭

مامانش لبخند زد.

ـ خانواده‌ی یورا گفته‌ن ممکنه خودشون هم به مهمونی هفته‌ی آینده بیان.

همه:

ـ چیییی؟! 😳

ته:
ـ مامانمممم! 😭

و من...

فقط ساکت موندم.

چون این بار اسم یورا فقط یک اسم نبود.

انگار قرار بود دوباره وارد داستان ما بشه...

╭─────────────── 🦋 ───────────────╮
✦ ادامه دارد... ✦
╰─────────────── 🦋
───────────────╯

#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
دیدگاه ها (۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط