debt (PART 7)

جونگکوک سرخ شد.
ـ «ھیچی. »
تھیونگ جلو آمد.
ـ «تکرارش کن. »
جونگکوک عقب رفت.
ـ «ولش کن. »
ـ «جونگکوک! »
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ «گفتم... عاشقت شدم. »
تھیونگ برای چند ثانیه ھیچ واکنشی نشان نداد.
بعد نزدیک شد.
ـ «دوباره. »
ـ «نه. »
ـ «بگو. »
جونگکوک لبخند زد.
ـ «دوستت دارم. »
تھیونگ پیشانی اش را به پیشانی جونگکوک تکیه داد.
ـ «این خطرناکترین چیزی بود که میتونستی بھم بگی. »
ـ «میدونم. »
بوسه ای سطحی رو لبای جونکوک گذاشت
ـ «من نمیتونم قول بدم ھمیشه زنده میمونم. »
ـ «منم نمیخوام قول بدی. »
ـ «پس چی میخوای؟»
جونگکوک دستش را گرفت.
ـ «فقط وقتی برگشتی، بدونی یکی منتظرته. »
و اتصال دوباره ی لبھایشان و بوسه ای عمیق بین ان دو...
-------------------------------------------------------------
چند ماه بعد.
پرونده قتل صاحب خانه ھنوز باز بود.پلیس ھمچنان دنبال
جونگکوک میگشت.
اما ھیچوقت پیدایش نکرد.
دختر کوچک مقتول بعدھا به پلیس گفت که قاتل واقعی مردی
بوده که لباس سیاه پوشیده بود.
اما چیزی که ھیچکس نمیدانست این بود که آن شب، دو خلافکار
از آن خانه خارج شده بودند.
یکی قاتل.
یکی دزد.
و ھیچکدام دیگر ھمان آدم قبلی نبودند.
تھیونگ ھنوز مأموریت میگرفت.
جونگکوک ھنوز دزدی میکرد.
اما حالا یک قانون داشتند.
ھیچ مأموریتی بدون بازگشتی وجود نداشت .
وھیچکدام دیگری را تنھا نمیگذاشت.
و ھر بار که تھیونگ از خانه خارج میشد، جونگکوک فقط یک
جمله میگفت:
ـ «برگرد. »
تھیونگ ھم ھمیشه جواب میداد:
ـ «منتظرم بمون. »
آخرین مأموریت در یک شب بارانی شروع شد.
ھمانطور که اولین شبشان شروع شده بود.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
ـ «تھیونگ. »
ـ «ھوم؟»
ـ «این آخرین کاره».
تھیونگ لبخند زد.
ـ «قول نمیدم. »
ـ «پس خودم میام دنبالت. »
تھیونگ کت مشکیاش را پوشید.بوسه ای روی پیشانی جونکوک
گذاشت وبه سمت در رفت.
قبل از خروج برگشت.
چند ثانیه به جونگکوک نگاه کرد.
بعد گفت:
ـ «جونگکوک. »
ـ «چیه؟»
ـ «اگه برنگشتم... »
جونگکوک حرفش را قطع کرد.
ـ «برمیگردی. »
ـ «ولی اگه—»
ـ «برمیگردی. »
تھیونگ لبخند کوچکی زد.
ـ «باشه. »
در بسته شد.
جونگکوک چند ثانیه ھمانجا ماند.
بعد اسلحه اش را برداشت.
ـ «این آدم واقعا فکر کرده تنھا میذارمش؟»
و از پنجره بیرون را نگاه کرد.
باران میبارید.
اما این بار، جونگکوک دیگر از شب نمیترسید.
چون فھمیده بود بعضی آدم ھا در تاریکی پیدا میشوند.
بعضی ھا دزدند.
بعضی ھا قاتل.
و بعضی ھا...
خانه ای میشوند که آدم بعد از تمام جنگ ھایش به آن
برمیگردد...
the end
دیدگاه ها (۳)

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖اِریا چند ثانیه به عکس خیره موند.ـ «ای...

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۳۰ | پایانساعت هشت شب...سوا و جونگ‌کوک ...

چندپارتی یونگی

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_46فصل نوزدهم | ...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت دو 𓆪 🖤🥀ات چند لحظه ساکت به جیمین خی...

ᴘᴀʀᴛ ۴۰ | حرفی که سال‌ها نگفته بودشب قبل از رفتن آرا...خونه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط