رمان: قلب در تاریکی

Part:18

ویو ا/ت

از اونجا رفتم بیرون، سوار ماشینم شدم که دیدم تهیونگ، سویون رو به حالت بغل کرده. منم پام رو گذاشتم روی گاز و با سرعت رفتم.

وقتی رسیدم خونه، وارد شدم. دیدم یه دختر روی کاناپه نشسته. می‌دونستم کیه، پس اهمیت ندادم. رفتم توی اتاقم، چمدونم رو برداشتم، وسایلم رو جمع کردم و راه افتادم.

موقع رفتن، یکی جلوم سبز شد؛ تهیونگ بود.

+: ها؟

__: کجا میری؟

+: خونه‌ی خودم.

__: بی‌خود! برو بالا.

دختره: ددی!

__: جونم؟

دختره: چرا دیر اومدی؟ نگران شدم. ساعت رو دیدی؟ دو نصفه‌شبه!

بعد زد زیر گریه.

+: اَه، حالم بهم خورد! تو هم برو گمشو اون‌ور.

هلش دادم و افتاد روی زمین. منم رفتم، چمدونم رو گذاشتم توی ماشین و مستقیم رفتم خونه‌ی خودم.

وقتی رسیدم، وای، دلم چقدر برای خونه‌م تنگ شده بود!

رفتم تو، وسایلم رو توی اتاقم گذاشتم، لباس راحتی پوشیدم و اومدم پایین.

آجوما خونه بود. بهش گفتم:

+: آجوما، برام دوکبوکی و نودل درست کن.

چند دقیقه بعد...

آجوما: دخترم، غذا حاضره.

+: ممنونم، آجوما.

آجوما: خواهش می‌کنم، دخترم.

«زینگ... زینگ...»

+: آجوما، کیه؟

آجوما: نمی‌دونم، دخترم.

+: آجوما، تهیونگ بود. باز نکن.

آجوما: چشم، عزیزم.

آجوما: دخترم، تهیونگه!

+: ولش کن، باز نکن. زنگم قطع کن.

آجوما: چشم، دخترم.

ویو ا/ت

مستقیم رفتم روی تختم و خودمو انداختم روش. نمی‌دونم کی خوابم برد.

ویو صبح

از خواب بیدار شدم، رفتم دستشویی و کارای لازم رو انجام دادم. اومدم بیرون و رفتم سر میز آرایشم. روتین پوستی‌م رو انجام دادم.

بلند شدم و رفتم پایین. آجوما برام صبحونه درست کرده بود.

صبحونه: دونات، نیمرو، قهوه و شیر.

صبحونه‌م رو خوردم. بلند شدم، یه بستنی از یخچال برداشتم و رفتم روی کاناپه خودمو ولو کردم.

یه فیلم ترسناک دیدم. بعد از دو ساعت بلند شدم و یه قهوه درست کردم و خوردم.

رفتم توی اتاقم، یه لباس پوشیدم، یه آرایش کردم و رفتم پیش جونگکوک.

نیم ساعت بعد...

«زینگ... زینگ...»

€: بله؟

+: سلام، جونگکوک.

€: سلاممم! خوبی؟ دیشب نیومدی، چرا؟

+: نتونستم.

€: اشکال نداره. بیا تو، یونا هم اینجاست.

+: اوهوم.

×: سلام عشقمممممممممم!

+: سلام، خوبی؟

×: ممنونم. دیشب کجا رفتی؟

€: بذار برسه، بعد بازجویی کن.

+: راست میگه.

×: ایشششششش!

€: خب حالا بگو.

+: ا...

€: چای یا قهوه؟

+: قهوه.

×: قهوه!

€: اوکی.

×: خببببب، بگوووو!

+: باشه بابا!

دیروز الکس بهم زنگ زد و گفت سویون رو گرفته. گفت ساعت دوازده شب بیا. منم رفتم و بعد از اینکه سویون رو اذیت کردیم، تهیونگ از راه رسید و گفت: «برای چی شریفه منو می‌زنی؟» و اینا...

بعدش سویون رو برد بیمارستان. منم رفتم خونه، وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه‌ی خودم. دیگه... همین.

×: اووووووووو!

+: چته؟ کر شدم!

×: خب حالا...
دیدگاه ها (۲)

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم -------part:25

همسر غیره منتظره

اورلورا

پارت یازدهمزمان حال الان چند ساعت از وقتی که جونگکوک بیدار ش...

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

سیلام بریم برای پارت گذاری ؟!فایتینگ🔮رمان:«استاد من»Part:1وی...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

☆-هزار یک شب-☆قسمت [۱]ویو ا/تسلام من ا/تم. من پدرم زمانی که ...

پارت ۱۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط