رمان :تا وقتی که عاشقت شدم -------part:25
𐙚 ویو صبح ا/ت 𐙚
«با صدای جیمین از خواب بیدار شدم. تختم رو مرتب کردم و رفتم حموم. بعد از نیم ساعت بیرون اومدم. ساعت ۶ شده بود.»
🎀
«رفتم روتین پوستم رو انجام دادم، لباس پوشیدم و موهام رو از بالا بستم و رفتم سراغ جمع کردن وسایلم.»
«اون هم بعد از یک ساعت تموم شد. چمدونم رو بغل در گذاشتم و رفتم پایین. بچهها مشغول تمیزکاری بودن.»
×: صبح بخیر.☁️
«اول از همه تهیونگ جوابم رو داد.»
&: صبح بخیر.
«بعد از صحبت، رفتم دم پنجره. هوا هنوز کامل روشن نشده بود.»
«از کنار پنجره اومدم کنار و رفتم سمت آشپزخونه و شروع به شستن ظرفها کردم.»
🪷
«بعد از تمیزکاری آشپزخونه، تقریباً ساعت ۸ بود. همهی کارها تموم شده بود و همه رفتیم برای آماده شدن.»
«منم رفتم آماده بشم.»
«یه کراپ سفید تا روی نافم پوشیدم و یه شومیز صورتی، یه شلوار آبی کمرنگ، یه کلاه، یه کیف دستی، یه ساعت و کفش سفید پوشیدم. یه تینت زدم و موهام رو باز گذاشتم و با چمدون رفتم پایین.»
«داشتم از پلهها پایین میرفتم که تهیونگ رو دیدم. دقیقاً یه تیشرت صورتی پوشیده بود، با کلاه.»
«با تعجب بهش نگاه کردم.»
×: تو از قبل میدونستی من این رنگ رو میپوشم؟
&: چی؟... نه.
×: ایش، ول کن.
«تهیونگ یه پوزخند زد.»
«بقیه کمکم اومدن و رفتیم دم در. اتوبوس اومد.»
«تهیونگ چمدونم رو گرفت.»
×: خودم میتونم ببرم.
&: میدونم.
×: پس چرا گرفتی؟
&: شاید چون دلم خواست.
«جوابی نداشتم و فقط سکوت کردم.»
«داخل اتوبوس، من پیش تهیونگ نشستم.»
«سرم رو به شیشه تکیه دادم. بعد از یک ساعت به فرودگاه رسیدیم.»
«تهیونگ چمدونم رو برداشت. این بار چیزی نگفتم.»
«بعد از گرفتن کارت پرواز، رفتم داخل هواپیما.»
«من و تهیونگ صندلیهامون کنار هم بود.»
«تهیونگ چمدونم رو گذاشت داخل کابین.»
«نگاهم ناخودآگاه به صورت میرا افتاد. از عصبانیت قرمز شده بود.»
«نمیدونم چرا، ولی لبخند کمرنگی روی صورتم نشست.»
«نشستیم سر جامون. سرم خیلی درد میکرد، برای همین خوابیدم.»
«بعد از یک ساعت غذا رو آوردن.»
«منم از خواب بیدار شدم.»
«غذا رو گذاشتن و من و تهیونگ شروع به خوردن کردیم.»
«چند دقیقه بعد صدای نوتیفیکیشن از گوشی تهیونگ اومد.»
«ناگهان نگاهم سمت گوشی تهیونگ رفت.»
«تهیونگ بعد از خوندن پیام، اخمهاش درهم رفت.»
«آروم ازش پرسیدم:»
×: چیزی شده؟
«تهیونگ نگاهی به من کرد، ولی فقط نگاه...»
«نگاهش برای لحظهای روی ا/ت موند. باورم نمیشد پدرم همچین تصمیمی برام گرفته.»
&: هیچی.
×: باشه.
«بعد از غذا، به سئول رسیدیم و همه پیاده شدیم.»
«منم وقتی از هواپیما پیاده شدم، نفس عمیقی کشیدم و رها کردم.»
«با دیدن موتورم که اونجا پارک بود، لبخند به لبم اومد.»
«رفتم سوارش شدم و به بقیه گفتم:»
×: من با موتورم میرم.
«کلاه کاسکت رو روی سرم گذاشتم و به سمت خونه حرکت کردم.»
«بعد از یک هفته، وقتی هوا با موهام بازی میکرد، کیف میکردم.»
«بعد از نیم ساعت به خونه رسیدم.»
«رفتم تو، چمدونم رو توی اتاقم گذاشتم و لباسهام رو عوض کردم.»
«لباسهایی که توی این یک هفته پوشیده بودم، همه رو انداختم توی لباسشویی.»
«بعد خودم رو روی تخت پرت کردم.»
«چند دقیقه نگذشت که خوابم برد.»
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
«با صدای جیمین از خواب بیدار شدم. تختم رو مرتب کردم و رفتم حموم. بعد از نیم ساعت بیرون اومدم. ساعت ۶ شده بود.»
🎀
«رفتم روتین پوستم رو انجام دادم، لباس پوشیدم و موهام رو از بالا بستم و رفتم سراغ جمع کردن وسایلم.»
«اون هم بعد از یک ساعت تموم شد. چمدونم رو بغل در گذاشتم و رفتم پایین. بچهها مشغول تمیزکاری بودن.»
×: صبح بخیر.☁️
«اول از همه تهیونگ جوابم رو داد.»
&: صبح بخیر.
«بعد از صحبت، رفتم دم پنجره. هوا هنوز کامل روشن نشده بود.»
«از کنار پنجره اومدم کنار و رفتم سمت آشپزخونه و شروع به شستن ظرفها کردم.»
🪷
«بعد از تمیزکاری آشپزخونه، تقریباً ساعت ۸ بود. همهی کارها تموم شده بود و همه رفتیم برای آماده شدن.»
«منم رفتم آماده بشم.»
«یه کراپ سفید تا روی نافم پوشیدم و یه شومیز صورتی، یه شلوار آبی کمرنگ، یه کلاه، یه کیف دستی، یه ساعت و کفش سفید پوشیدم. یه تینت زدم و موهام رو باز گذاشتم و با چمدون رفتم پایین.»
«داشتم از پلهها پایین میرفتم که تهیونگ رو دیدم. دقیقاً یه تیشرت صورتی پوشیده بود، با کلاه.»
«با تعجب بهش نگاه کردم.»
×: تو از قبل میدونستی من این رنگ رو میپوشم؟
&: چی؟... نه.
×: ایش، ول کن.
«تهیونگ یه پوزخند زد.»
«بقیه کمکم اومدن و رفتیم دم در. اتوبوس اومد.»
«تهیونگ چمدونم رو گرفت.»
×: خودم میتونم ببرم.
&: میدونم.
×: پس چرا گرفتی؟
&: شاید چون دلم خواست.
«جوابی نداشتم و فقط سکوت کردم.»
«داخل اتوبوس، من پیش تهیونگ نشستم.»
«سرم رو به شیشه تکیه دادم. بعد از یک ساعت به فرودگاه رسیدیم.»
«تهیونگ چمدونم رو برداشت. این بار چیزی نگفتم.»
«بعد از گرفتن کارت پرواز، رفتم داخل هواپیما.»
«من و تهیونگ صندلیهامون کنار هم بود.»
«تهیونگ چمدونم رو گذاشت داخل کابین.»
«نگاهم ناخودآگاه به صورت میرا افتاد. از عصبانیت قرمز شده بود.»
«نمیدونم چرا، ولی لبخند کمرنگی روی صورتم نشست.»
«نشستیم سر جامون. سرم خیلی درد میکرد، برای همین خوابیدم.»
«بعد از یک ساعت غذا رو آوردن.»
«منم از خواب بیدار شدم.»
«غذا رو گذاشتن و من و تهیونگ شروع به خوردن کردیم.»
«چند دقیقه بعد صدای نوتیفیکیشن از گوشی تهیونگ اومد.»
«ناگهان نگاهم سمت گوشی تهیونگ رفت.»
«تهیونگ بعد از خوندن پیام، اخمهاش درهم رفت.»
«آروم ازش پرسیدم:»
×: چیزی شده؟
«تهیونگ نگاهی به من کرد، ولی فقط نگاه...»
«نگاهش برای لحظهای روی ا/ت موند. باورم نمیشد پدرم همچین تصمیمی برام گرفته.»
&: هیچی.
×: باشه.
«بعد از غذا، به سئول رسیدیم و همه پیاده شدیم.»
«منم وقتی از هواپیما پیاده شدم، نفس عمیقی کشیدم و رها کردم.»
«با دیدن موتورم که اونجا پارک بود، لبخند به لبم اومد.»
«رفتم سوارش شدم و به بقیه گفتم:»
×: من با موتورم میرم.
«کلاه کاسکت رو روی سرم گذاشتم و به سمت خونه حرکت کردم.»
«بعد از یک هفته، وقتی هوا با موهام بازی میکرد، کیف میکردم.»
«بعد از نیم ساعت به خونه رسیدم.»
«رفتم تو، چمدونم رو توی اتاقم گذاشتم و لباسهام رو عوض کردم.»
«لباسهایی که توی این یک هفته پوشیده بودم، همه رو انداختم توی لباسشویی.»
«بعد خودم رو روی تخت پرت کردم.»
«چند دقیقه نگذشت که خوابم برد.»
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۱۶.۹k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط