تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۰
ایزوکا: دِ حرفتو بزن دیگه!💢
ذهنش: من دیگه نمیکشم🗿...
شیگاراکی دستشو روی شونه ی ایزوکا میزاره و یه لبخند ضایع و در عین حال شیطانی میزنه...
ذهن؟: اون چیکار داره میکنه!؟ خودش گفته بود از همه ی لمس های اون خودداری کنیم! اونوقت خودش...
جناب؟ میخواد بره جلو که یه نفر دستشو میزاره رو دهنش و میکشدش پشت دیوار...
؟: مففف...مووففف!
شوتا: آروم باش کاتسوکی!
باکوگو: دو تیکه!؟ تو اینجا چه غلطی میکنی!؟ باید بریم!...دکو رو--
شوتا: بهتره دخالت نکنی...وگرنه ایزوکا منُ سرزنش میکنه...
باکوگو: ها؟...
شیگاراکی: خب...خیلی تغییر کردی ایزوکو
ایزوکا: من نمیدونم داری درمورد چی حرف میزنی..من ایزوکا ام
شیگاراکی: خودتو به اون راه نزن! میدوریا ایزوکو...ماجرای لذت بخشی نبود،نه؟ منظورم کشته شدن دوستای عزیزته
ایزوکا: خفه شو!...(دستاشو محکم مشت کرد)
شیگاراکی: اگه فقط یه دقیقه زودتر میرسیدی اون نمیمرد
ایزوکو: خفه شو!
ایزوکا تقریبا داد زد،انقدر عصبانی و تحت فشار بود که نفهمید به خاطر بیش از حد محکم مشت کردن دستاش،ناخوناش تو دستش رفتن و باعث خونریزیش شدن
شیگاراکی: بیا یه معامله ای کنیم...اگه به ما کمک کنی...به UA کاری نداریم...البته تصمیم با خودته...
۵: بدجوری تحت فشاره!
۴: اصلا حس خطر رو نمیفهمه!
۷: ایزوکا!
ذهن ایزوکا: من نمیتونم...مردم...شهر...اما کاچان...شوتا...کامیناری...جیرو...مینا..مومو...
کیریشیما...
توی ثانیه آخر...ایزوکا فقط یه دست جلوی صورتش میبینه...باکوگو و شوتا هم از پشت دیوار شاهد قصیه بودن...داشتن به سمت اون میدویدن...اما با سرعتی که داشتن نمیرسیدن...توی همون لحظه ایزوکا سریع کوسه ی سرعتش فعال میشه و میتونه صورتشو از کنار حمله بگذرونه، باد تندی میاد و کلاه ایزوکا توی هوا می افته،اینبار هم ایزوکا تونسته بود جاخالی بده،اما دست شیگاراکی کامل خطا نرفت...موهای بلند ایزوکا آروم داشتن نابود میشدن
شیگاراکی: هنوزم سرعت بالایی داری میدوریا...
ایزوکا: لعنتی...
ایزوکا از توی جیبش یه چاقو در میاره و موهاشو میگیره و درجا از ته میزنتشون و به گوشه ای میندازه،موهای سبز جدا شده، تبدیل به خاکستر شدن...و باد خاکستر هارو هم با خودش برد، ایزوکا آروم به سمت کلاهش رفت و کلاهش رو برداشت،ماسکش رو روی صورتش جابجا کرد و دستاش رو توی جیب هودیش برد...قد و قواره چثه ایزوکا نسبت به بقیه کوچیک تر بود، و با اون هودی گشادش و موهای کوتاه،الان شبیه پسر بچه های دوازده ساله شده بود،اون میدونست اگه بیشتر اینجا بمونه همه به خطر میوفتن...پس آروم از اونجا دور شد و به شوتا پیام داد: غروب برمیگردم،از کاچان و خودت محافظت کن،سریع از اونجا دور شید!
درسته...ایزوکا از اول میدونست باکوگو در حال تعقیبشه...اما نمیتونست حرکت اضافه ای بکنه...
باکوگو شاهد تمام صحنه بود...خشکش زده بود،اون قبلا هم بدترش رو دیده بود،قبلا دست ایزوکا تقریبا نابود شد...اما الان...فشارش خیلی سنگین تر بود
شوتا: غروب بر میگرده...باید برگردیم...ساعت تقریبا ۱۱ شده من به بچه ها میگم که---
باکوگو: تو خبر داشتی نه؟
شوتا: ...
باکوگو: خبر داشتی !؟💢
شوتا: ...تقریبا
باکوگو یقه ی شوتا رو میگیره و داد میزنه: تو از این خبر داشتی و جلوشو نگرفتی!؟ مگه دوستت نیست!؟جونش برات مهم نیست!؟
شوتا:...
باکوگو: جوابمو بده!!
شوتا: ...من.....
باکوگو: ...
شوتا: تلاش خودمو کردم...ولی اون میگفت که نمیخواد کسی صدمه ببینه...مخصوصا تو!
ذهن شوتا: متاسفم...ایزوکا...
باکوگو: !...من؟
لحن باکوگو از خشمگین به سوالی و متعجب تقییر کرده بود،دستش از یقه ی شوتا کمی شل شد...
شوتا:توی یو اس جی تقریبا مردی یادته؟
باکوگو اول سکوت کرد،بعد شوتا رو روی زمین انداخت و بدون هیچ حرفی رفت...فقط موقع دور شدن گفت: منتظرم نمونین
و باکوگو بین جمعیت گم شد...
محل قرار^
کیریشیما: چرا نمیان!؟
کامیناری: عجیبه...
جیرو: نگرانم
اوراراکا: وای! شوتا چان!
شوتا: اوه...اوراراکا چان
اوراراکا: ایزوکا کو!؟ حالش خوبه؟
شوتا: وقت آرایشگاه گرفت،کارش طول میگشه
اوراراکا: خداروشکر...
آسویی: پس کاتسوکی کجاست؟ قور!
شوتا: نمیدونم،داشتم میومدم دیدمش،گفت باید برگرده خونه و بعد میاد خوابگاه
کیریشیما: هومممم🤔
کامیناری: داداش...
کیریشیما: یه چیزی جور نیست...
هاگاکوره: پس برگردیم!؟
آئویاما: من که بی صبرانه منتظر برگشتمونم! خیلی خستم!
شوتا: پس بریم
ویو مکانی نامعلوم^
ایزوکا توی کوچه پس کوچه ها بی هدف میچرخید...نمیدونست چیکار کنه...همینطور که داشت راه میرفت به یه آیینه شکسته رسید،آروم کلاه و ماسکشو در آورد،وقتی قیافه خودشو دید،لبخند دردناکی زد
۷: وای...
۴: مو نمیزنه
۶: اوهوم...
۱: میدوریا...تو...خوبی؟
ایزوکا چشمای خیسش رو پاک کرد
ایزوکا: آره...خوبم
ذهنش: من دیگه نمیکشم🗿...
شیگاراکی دستشو روی شونه ی ایزوکا میزاره و یه لبخند ضایع و در عین حال شیطانی میزنه...
ذهن؟: اون چیکار داره میکنه!؟ خودش گفته بود از همه ی لمس های اون خودداری کنیم! اونوقت خودش...
جناب؟ میخواد بره جلو که یه نفر دستشو میزاره رو دهنش و میکشدش پشت دیوار...
؟: مففف...مووففف!
شوتا: آروم باش کاتسوکی!
باکوگو: دو تیکه!؟ تو اینجا چه غلطی میکنی!؟ باید بریم!...دکو رو--
شوتا: بهتره دخالت نکنی...وگرنه ایزوکا منُ سرزنش میکنه...
باکوگو: ها؟...
شیگاراکی: خب...خیلی تغییر کردی ایزوکو
ایزوکا: من نمیدونم داری درمورد چی حرف میزنی..من ایزوکا ام
شیگاراکی: خودتو به اون راه نزن! میدوریا ایزوکو...ماجرای لذت بخشی نبود،نه؟ منظورم کشته شدن دوستای عزیزته
ایزوکا: خفه شو!...(دستاشو محکم مشت کرد)
شیگاراکی: اگه فقط یه دقیقه زودتر میرسیدی اون نمیمرد
ایزوکو: خفه شو!
ایزوکا تقریبا داد زد،انقدر عصبانی و تحت فشار بود که نفهمید به خاطر بیش از حد محکم مشت کردن دستاش،ناخوناش تو دستش رفتن و باعث خونریزیش شدن
شیگاراکی: بیا یه معامله ای کنیم...اگه به ما کمک کنی...به UA کاری نداریم...البته تصمیم با خودته...
۵: بدجوری تحت فشاره!
۴: اصلا حس خطر رو نمیفهمه!
۷: ایزوکا!
ذهن ایزوکا: من نمیتونم...مردم...شهر...اما کاچان...شوتا...کامیناری...جیرو...مینا..مومو...
کیریشیما...
توی ثانیه آخر...ایزوکا فقط یه دست جلوی صورتش میبینه...باکوگو و شوتا هم از پشت دیوار شاهد قصیه بودن...داشتن به سمت اون میدویدن...اما با سرعتی که داشتن نمیرسیدن...توی همون لحظه ایزوکا سریع کوسه ی سرعتش فعال میشه و میتونه صورتشو از کنار حمله بگذرونه، باد تندی میاد و کلاه ایزوکا توی هوا می افته،اینبار هم ایزوکا تونسته بود جاخالی بده،اما دست شیگاراکی کامل خطا نرفت...موهای بلند ایزوکا آروم داشتن نابود میشدن
شیگاراکی: هنوزم سرعت بالایی داری میدوریا...
ایزوکا: لعنتی...
ایزوکا از توی جیبش یه چاقو در میاره و موهاشو میگیره و درجا از ته میزنتشون و به گوشه ای میندازه،موهای سبز جدا شده، تبدیل به خاکستر شدن...و باد خاکستر هارو هم با خودش برد، ایزوکا آروم به سمت کلاهش رفت و کلاهش رو برداشت،ماسکش رو روی صورتش جابجا کرد و دستاش رو توی جیب هودیش برد...قد و قواره چثه ایزوکا نسبت به بقیه کوچیک تر بود، و با اون هودی گشادش و موهای کوتاه،الان شبیه پسر بچه های دوازده ساله شده بود،اون میدونست اگه بیشتر اینجا بمونه همه به خطر میوفتن...پس آروم از اونجا دور شد و به شوتا پیام داد: غروب برمیگردم،از کاچان و خودت محافظت کن،سریع از اونجا دور شید!
درسته...ایزوکا از اول میدونست باکوگو در حال تعقیبشه...اما نمیتونست حرکت اضافه ای بکنه...
باکوگو شاهد تمام صحنه بود...خشکش زده بود،اون قبلا هم بدترش رو دیده بود،قبلا دست ایزوکا تقریبا نابود شد...اما الان...فشارش خیلی سنگین تر بود
شوتا: غروب بر میگرده...باید برگردیم...ساعت تقریبا ۱۱ شده من به بچه ها میگم که---
باکوگو: تو خبر داشتی نه؟
شوتا: ...
باکوگو: خبر داشتی !؟💢
شوتا: ...تقریبا
باکوگو یقه ی شوتا رو میگیره و داد میزنه: تو از این خبر داشتی و جلوشو نگرفتی!؟ مگه دوستت نیست!؟جونش برات مهم نیست!؟
شوتا:...
باکوگو: جوابمو بده!!
شوتا: ...من.....
باکوگو: ...
شوتا: تلاش خودمو کردم...ولی اون میگفت که نمیخواد کسی صدمه ببینه...مخصوصا تو!
ذهن شوتا: متاسفم...ایزوکا...
باکوگو: !...من؟
لحن باکوگو از خشمگین به سوالی و متعجب تقییر کرده بود،دستش از یقه ی شوتا کمی شل شد...
شوتا:توی یو اس جی تقریبا مردی یادته؟
باکوگو اول سکوت کرد،بعد شوتا رو روی زمین انداخت و بدون هیچ حرفی رفت...فقط موقع دور شدن گفت: منتظرم نمونین
و باکوگو بین جمعیت گم شد...
محل قرار^
کیریشیما: چرا نمیان!؟
کامیناری: عجیبه...
جیرو: نگرانم
اوراراکا: وای! شوتا چان!
شوتا: اوه...اوراراکا چان
اوراراکا: ایزوکا کو!؟ حالش خوبه؟
شوتا: وقت آرایشگاه گرفت،کارش طول میگشه
اوراراکا: خداروشکر...
آسویی: پس کاتسوکی کجاست؟ قور!
شوتا: نمیدونم،داشتم میومدم دیدمش،گفت باید برگرده خونه و بعد میاد خوابگاه
کیریشیما: هومممم🤔
کامیناری: داداش...
کیریشیما: یه چیزی جور نیست...
هاگاکوره: پس برگردیم!؟
آئویاما: من که بی صبرانه منتظر برگشتمونم! خیلی خستم!
شوتا: پس بریم
ویو مکانی نامعلوم^
ایزوکا توی کوچه پس کوچه ها بی هدف میچرخید...نمیدونست چیکار کنه...همینطور که داشت راه میرفت به یه آیینه شکسته رسید،آروم کلاه و ماسکشو در آورد،وقتی قیافه خودشو دید،لبخند دردناکی زد
۷: وای...
۴: مو نمیزنه
۶: اوهوم...
۱: میدوریا...تو...خوبی؟
ایزوکا چشمای خیسش رو پاک کرد
ایزوکا: آره...خوبم
- ۱۵.۰k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط