تک پارتی هیونجین
#درخواستی
#استری_کیدز
#هیونجین
چند پارتی از هیونجین وقتی عاشقش بودی و لینو وفلیکس برادرت بودن و جففتون مافیا بودین ولی دوست نداشت(هپی اند)
یک ماموریت دیگه رو با موفقیت به پایان رسونده بودن، با ورودشون به عمارت با نگرانی سمت هیونجین دویدی
&حالت خوبه؟! آسیب دیدی؟.
هیونجین خواست جوابی بده که مینهو زودتر گفت
=من و فلیکس اینجا هستیم، نیاز نیست نگران دوستمون بشی
بعد هم بازوت رو سمت خودش کشید، هیونجین خنده ای کرد
_من خوبم. ممنون که پرسیدی، فلیکس بریم یه چیزی بخوریم؟!
با سر تکان دادن فلیکس، به همراه هیونجین به سمت آشپز خونه رفتن
=دخترم.. برو سر درس و مشقت
&من بچه نیستم مینهو.. اصلا بگو ببینم.. چرا منو امروز نبردید؟! جدیدا داری زیادی میپیچونیم
دست هات رو بهم گره زدی و پشت چشمی نازک کردی که گفت
=هیونجین نه.. هر وقت خودت رو جمع کردی بعد تو رو هم میبریم. به خودت بیا
بوسه ای روی پیشونیت گذاشت و سمت آشپزخونه رفت، با حرص نفسی بیرون فرستادی و دنبالش راه افتادی، صدای خنده های هیونجین رو که شنیدی قند توی دلت آب شد، وارد آشپزخونه شدی
*سومین.. دارم غذا سفارش میدم تو چیزی نمی خوای!؟
به نشونه منفی سر تکان دادی و کنار فلیکس نشستی و به چشم غره های مینهو بی توجهی کردی. چرا اینقدر با این ماجرا که تو از هیونجین خوشت میامد مشکل داشت؟! اینجوریم نبود که تاحالا دوست پسر نداشته باشی. با ورود تو و نگاه های مینهو کمی فضا متشنج شده بود، درحالی که به هیونجین خیره بودی گفتی
&میریم توی اتاقم.. شبتون بخیر
برای جواب منتظر نموندی و به سمت پله ها رفتی. وارد اتاقت شدی و در رو کوبیدی، طوری که صدا به پایین برسه.. نگاهی به گیتارت انداختی، خب تنها چیزی بود که الان می تونست آرومت کنه (گیتار بهشته واقعا:)) نگاهی به گیتارت انداختی، خب تنها چیزی بود که الان می تونست آرومت کنه.
گیتارت رو برداشتی و بی توجه به همه چیز شروع به زدن ملودی های نامنظم کردی. نفهمیدی چقدر گذشته بود که حالا هیونجین با یک بشقاب پیتزا جلوی در اتاقت ایستاده بود. دست از نواختن برداشتی و با لبخند نگاهش کردی
_می تونیم حرف بزنیم؟!
مشتاق سر تکون دادی، کنارت روی تخت نشست و بشقاب رو روی میز کنار تخت قرار داد
_سومین. تو خیلی دختر خوبی هستی، زیبایی، با وقاری، و یکی از ماهرترین تیرانداز هایی هستی که دیدم ولی مسئله اینکه..
نگاهی به چشم های مظلومت کرد که پر از اشک بود. می دونستی می خواد چی بگه، یا فکر میکردی که میدونی، دستت رو توی دست های گرمش گرفت و گفت
_من از فلیکس خوشم میاد
چشم هات گرد شد، فراموش کردی که می خوای گریه کنی. هیونجین. گ.. ی بود؟! یعنی اینهمه مدت فقط بخاطر فلیکس اینقدر جنتلمن بود؟!
_ما قرار میذاریم
لبخندی زد. مثل درخت صاعقه خورده خشک شده بودی
&لطفا دو دقیقه ساکت باش بزار پردازش کنم.
به دیوار رو به روت خیره شدی و با دست شروع به صحبت کردی
_کراشم گ. یه و.. با داداشم قرار میذاره.. برای همین اون یکی داداشم نمی خواست باهاش قرار بزارم... پس اصلا اون گلایی که کراشم میاورد مال من نبود.. مال داداش بلوندم بود...اصلا کراشم بخاطر داداشم همش دور ما میپلکید.. برگام
نگاه منگی بهش کردی. پشت گردنش رو خاروند و متاسفمی زمزمه کرد. بعد هم بدون حرفی از اتاقت بیرون رفت.
(شما ادامه اش بدید..هرچی سم تر باشه و بیشتر لایک بگیره برنده اس 🌚)
#استری_کیدز
#هیونجین
چند پارتی از هیونجین وقتی عاشقش بودی و لینو وفلیکس برادرت بودن و جففتون مافیا بودین ولی دوست نداشت(هپی اند)
یک ماموریت دیگه رو با موفقیت به پایان رسونده بودن، با ورودشون به عمارت با نگرانی سمت هیونجین دویدی
&حالت خوبه؟! آسیب دیدی؟.
هیونجین خواست جوابی بده که مینهو زودتر گفت
=من و فلیکس اینجا هستیم، نیاز نیست نگران دوستمون بشی
بعد هم بازوت رو سمت خودش کشید، هیونجین خنده ای کرد
_من خوبم. ممنون که پرسیدی، فلیکس بریم یه چیزی بخوریم؟!
با سر تکان دادن فلیکس، به همراه هیونجین به سمت آشپز خونه رفتن
=دخترم.. برو سر درس و مشقت
&من بچه نیستم مینهو.. اصلا بگو ببینم.. چرا منو امروز نبردید؟! جدیدا داری زیادی میپیچونیم
دست هات رو بهم گره زدی و پشت چشمی نازک کردی که گفت
=هیونجین نه.. هر وقت خودت رو جمع کردی بعد تو رو هم میبریم. به خودت بیا
بوسه ای روی پیشونیت گذاشت و سمت آشپزخونه رفت، با حرص نفسی بیرون فرستادی و دنبالش راه افتادی، صدای خنده های هیونجین رو که شنیدی قند توی دلت آب شد، وارد آشپزخونه شدی
*سومین.. دارم غذا سفارش میدم تو چیزی نمی خوای!؟
به نشونه منفی سر تکان دادی و کنار فلیکس نشستی و به چشم غره های مینهو بی توجهی کردی. چرا اینقدر با این ماجرا که تو از هیونجین خوشت میامد مشکل داشت؟! اینجوریم نبود که تاحالا دوست پسر نداشته باشی. با ورود تو و نگاه های مینهو کمی فضا متشنج شده بود، درحالی که به هیونجین خیره بودی گفتی
&میریم توی اتاقم.. شبتون بخیر
برای جواب منتظر نموندی و به سمت پله ها رفتی. وارد اتاقت شدی و در رو کوبیدی، طوری که صدا به پایین برسه.. نگاهی به گیتارت انداختی، خب تنها چیزی بود که الان می تونست آرومت کنه (گیتار بهشته واقعا:)) نگاهی به گیتارت انداختی، خب تنها چیزی بود که الان می تونست آرومت کنه.
گیتارت رو برداشتی و بی توجه به همه چیز شروع به زدن ملودی های نامنظم کردی. نفهمیدی چقدر گذشته بود که حالا هیونجین با یک بشقاب پیتزا جلوی در اتاقت ایستاده بود. دست از نواختن برداشتی و با لبخند نگاهش کردی
_می تونیم حرف بزنیم؟!
مشتاق سر تکون دادی، کنارت روی تخت نشست و بشقاب رو روی میز کنار تخت قرار داد
_سومین. تو خیلی دختر خوبی هستی، زیبایی، با وقاری، و یکی از ماهرترین تیرانداز هایی هستی که دیدم ولی مسئله اینکه..
نگاهی به چشم های مظلومت کرد که پر از اشک بود. می دونستی می خواد چی بگه، یا فکر میکردی که میدونی، دستت رو توی دست های گرمش گرفت و گفت
_من از فلیکس خوشم میاد
چشم هات گرد شد، فراموش کردی که می خوای گریه کنی. هیونجین. گ.. ی بود؟! یعنی اینهمه مدت فقط بخاطر فلیکس اینقدر جنتلمن بود؟!
_ما قرار میذاریم
لبخندی زد. مثل درخت صاعقه خورده خشک شده بودی
&لطفا دو دقیقه ساکت باش بزار پردازش کنم.
به دیوار رو به روت خیره شدی و با دست شروع به صحبت کردی
_کراشم گ. یه و.. با داداشم قرار میذاره.. برای همین اون یکی داداشم نمی خواست باهاش قرار بزارم... پس اصلا اون گلایی که کراشم میاورد مال من نبود.. مال داداش بلوندم بود...اصلا کراشم بخاطر داداشم همش دور ما میپلکید.. برگام
نگاه منگی بهش کردی. پشت گردنش رو خاروند و متاسفمی زمزمه کرد. بعد هم بدون حرفی از اتاقت بیرون رفت.
(شما ادامه اش بدید..هرچی سم تر باشه و بیشتر لایک بگیره برنده اس 🌚)
- ۱۳.۴k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط