سناریووووو
وقتی همه خوابن و تو برایه آب خوردن بلند میشییی
نصفهشب بود و همه خواب بودن. تو هم آروم خوابیده بودی که یهو تشنه شدی و چشماتو باز کردی.
وقتی خواستی یواشکی از جات بلند شی، پات به یه بالش خورد و...
«آخ!»
صدای آرومِ چان از اون طرف اتاق اومد:
«خوبی؟»
«آره... فقط پام خورد به بالش.»
فلیکس که معلوم نبود اصلاً چطور بیدار شده، پتو رو کنار زد و خوابآلود گفت:
«بیا اینجا... بالش من نرمهتره.»
هیونجین با چشمهای نیمهباز گفت:
«فلیکس... تو خودت خوابی، چرا داری بالش تعارف میکنی؟» 😭
لینو هم از زیر پتو گفت:
«همه ساکت... من فردا میخوام بخوابم.»
تو خندیدی و دوباره سر جات برگشتی.
چان آروم گفت:
«شب بخیر.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای فلیکس:
«براونی میخوام...»
لینو:
«فلیکس، بخواب.»
فلیکس:
«...باشه.»
دو ثانیه بعد:
«ولی واقعاً براونی میخوام.»
تو و چان همزمان زدین زیر خنده. 😂💗
نصفهشب بود و همه خواب بودن. تو هم آروم خوابیده بودی که یهو تشنه شدی و چشماتو باز کردی.
وقتی خواستی یواشکی از جات بلند شی، پات به یه بالش خورد و...
«آخ!»
صدای آرومِ چان از اون طرف اتاق اومد:
«خوبی؟»
«آره... فقط پام خورد به بالش.»
فلیکس که معلوم نبود اصلاً چطور بیدار شده، پتو رو کنار زد و خوابآلود گفت:
«بیا اینجا... بالش من نرمهتره.»
هیونجین با چشمهای نیمهباز گفت:
«فلیکس... تو خودت خوابی، چرا داری بالش تعارف میکنی؟» 😭
لینو هم از زیر پتو گفت:
«همه ساکت... من فردا میخوام بخوابم.»
تو خندیدی و دوباره سر جات برگشتی.
چان آروم گفت:
«شب بخیر.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای فلیکس:
«براونی میخوام...»
لینو:
«فلیکس، بخواب.»
فلیکس:
«...باشه.»
دو ثانیه بعد:
«ولی واقعاً براونی میخوام.»
تو و چان همزمان زدین زیر خنده. 😂💗
- ۲۵.۰k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط