{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

When bitterness became sweet

#وقتی_تلخی_شیرین_شد

Part ²

یونگی جرعه ای از قهوه نوشید همانطور که میخواست قهوه تلخ و سیاه بود اما اینبار انگار تغییر کرده بود انگار در بین اون تلخی عظیم یک طعم ملایم و نامعلوم مثل یک رد خیلی ناچیز از وانیل در اون تلخی پیدا شده بود

یونگی سرش را بالا اورد و به سمت پیشخوان نگاه کرد که پسر را دید که در دست هایش فنجان قهوه ها بود که ان هارا تمیز میکرد، پسر که متوجه نگاه یونگی شد از گوشه ی چشمش نگاهی شیطنت آمیز به یونگی انداخت و دوباره مشغول به کار شد

یونگی حالا بعد ماه ها برای اولین بار بجای نوشتن و نگاه کردن به لپ تاپش به قهوه خیره شده بود و به این فکر میکرد که چرا قهوه اش فرق کرده چرا با وجود اون پسر تمرکزش را از دست داد؟

دو روز قبل ساعت چهار عصر (ویو جیمین)

امروز مثل همیشه از دانشگاه برگشتم کمی به خونه رفتم و استراحت کردم که یادم اومد باید برم کار و شغلی واسه خودم پیدا کنم، اماده شدم و رفتم به تموم کافه ها سر زدم حالا چرا کافه ها، چون من استعداد خاصی در درست کردن قهوه ، لاته، آمریکانو و چیز های دیگه دارم، کمی گذشت رسیدم به خیابانی که اسمش مثل خودش قشنگ بود خیابان بنفشه، همینطور که از اونجا رد میشدم یه کافه رو دیدم که یه کاغذ جلو درش چسبیده شده و روش نوشته شده بود که به یه باریستا نیاز دارن، خوشحال شدم و لبخندی زدم و دستم رو سمت دستگیره در بردم و ارام در رو باز کردم و وارد کافه شدم، همین که رفتم داخل به سمت پیشخوان رفتم و از باریستایی که اونجا بود سوال کردم و بهم گفت که کجا برم کدوم اتاق و پیش چه کسی تا استخدام بشم، بعداز کمی حرف زدن با رئیس کافه بلاخره استخدام شدم از اتاق اومدم بیرون و سمت پیشخوان رفتم و با همون باریستایی که وقتی وارد شدم دیدم حرف زدم، کمی بعد فهمیدم که پسر میخواد سئول بره و بهم هم گفت که هر روز ساعت چهار عصر یه مرد که نویسندست میاد اینجا و همیشه گوشه ای از کافه میشینه و یه آمریکانو تلخ سفارش میده، حدود یکی دو ساعت بعد از کافه بیرون اومدم و به سمت خونم رفتم توی راه با جین حرف زدم و بهش گفتم که توی یه کافه قبول شدم، حالا هم خودم خوشحال بودم هم جین حتما واستون سواله که چرا جین خوشحاله، چون جین تنها دوستیه که دارمش و بهم بیشتر از بقیه اهمیت میده و از موقعی که از خونوادم دور شدم اون پیشم بود یعنی حدود ۵ ساله که از روستامون اومدم به سئول و اینجا درس خوندم و الانم یه دانشجوم، حدود ساعت ۷ بود که به خونه رسیدم و یه چیزی خوردم و بعدش مشغول درس هام و برنامه ی فردا شدم، ساعت به ۱۲ رسیده بود که تصمیم گرفتم از گوشیم دل بکنم و برم بخوابم، گوشیمو روی عسلی کنار تخت گذاشتم و رفتم کارهامو کردم و اومدم خوابیدم.....

شرط پارت بعدی
۲۸ لایک ۱۰ بازنشر
راستی این فیک رو زود تموم کنم یا نه همتون جواب بدید لطفاً؟
دیدگاه ها (۳۱)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۱ هر روز ساعت ۴ عصر می‌رفتم همون...

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

bts

From hate to lovePart:5 بعدش از خونه زدم بیرون سوار ماشینم ش...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

پُشتِ مَرز دوست داشتن پارت اولویو تهیونگ :امروز صبح وقتی از ...

THE FIRST KISSPART: 4♡: خب حالا باید از خود رئیس بخوای و بری...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط