ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۷۸
لرزون به تصویر خودم توی اینه نگاه کردم و باز اشك تو چشمم حلقه زد.
انگشتمو لرزون روی لبم گذاشتم که صحنه گذاشتن لباي داغش روي لبم تو ذهنم نقش گرفت. سرخ شدم و تند تند دستمو محکم روي لبم کشیدم تا شاید بتونم هر ردي ازش رو پاک کنم. اما ذهنم.. ذهن لعنتيم هر لحظه اون زمان رو به یاد میاورد.. هستي..
بتونم هر ردي ازش رو پاک کنم... اما ذهنم..
ذهن لعنتیم هر ! لحظه اون زمان رو به یاد میاورد. اولین بوسه ام..
اشکم چکید.. درمونده روي زمين نشستم. اولین بوسه زندگیم با مردی رقم خورد : نداره و منم همین طور..
اونجور که همیشه میخواستم با عشق نبود.. دوسم نداشت.. دوسش نداشتم.. این فقط یه بازي کثیف بود که من خودمو توش فروخ
من احمق.. سرمو پایین انداختم و درمونده هق هق کردم. چه انتظاري . داشتم؟ انتظار داشتم همیشه توی اتاق جدا باشم و هیچ وقت بهم
نزديك نشه؟ هه .. واسه یه مزاحم توي خونه اش انقدر پول خرج کرده؟
من خودمو فروختم من عروسكشم.. هرجور
که دوست داشته باشه از . جسمم استفاده میکنه.. اما قلب لعنتیم اروم نمیگرفت. به زور با دست فشردمش..چته لعنتي؟
تمومش کن فقط... فقط به بوسه مسخره بود. اخ خداا.. این چه بازي که باهام راه انداختي؟ تمام شب رو پلك روي هم نذاشتم. اما... اون کله شب رو سرفه زد
قلبم تند تند و نگران میزد. شاید اتفاق بدي بيوفته و شایدم افتاده باشه..
دلم طاقت نمیارد.. نمیتونستم اینطور رهاش کنم. نه به خاطر خودش..به خاطر عذاب وجدان و راحتي قلب خودم..
بیخیال حرفا و قوانین مسخره اش..نمیتونم وایستم بمیره که... سریع در رو باز کردم و رفتم بیرون. بي وقفه سرفه میزد.
از سرویس بود.. سریع رفتم سمت سرویس.. درش نیمه باز بود.
زانو زده بود و دستاشو دو طرف توالت گرفته بود. به زور میدیدمش که صورتش سرخ سرخ شده بود. لرزون و نگران گفتم
الا: حالت خوبه؟ یه دفعه سرشو بلند کرد و با دیدنم پشت دستشو روي دهنش گرفت و گفت
جیمین :گمشو تو اتاقت..
صداش خيلي مرتعش و داغون بود.. انگار به زور تلاش میکرد بین حرفش سرفه نزنه.. گنگ همونجور موندم که خيلي عصبي يه دفعه بلند داد
زد
پارت ۷۸
لرزون به تصویر خودم توی اینه نگاه کردم و باز اشك تو چشمم حلقه زد.
انگشتمو لرزون روی لبم گذاشتم که صحنه گذاشتن لباي داغش روي لبم تو ذهنم نقش گرفت. سرخ شدم و تند تند دستمو محکم روي لبم کشیدم تا شاید بتونم هر ردي ازش رو پاک کنم. اما ذهنم.. ذهن لعنتيم هر لحظه اون زمان رو به یاد میاورد.. هستي..
بتونم هر ردي ازش رو پاک کنم... اما ذهنم..
ذهن لعنتیم هر ! لحظه اون زمان رو به یاد میاورد. اولین بوسه ام..
اشکم چکید.. درمونده روي زمين نشستم. اولین بوسه زندگیم با مردی رقم خورد : نداره و منم همین طور..
اونجور که همیشه میخواستم با عشق نبود.. دوسم نداشت.. دوسش نداشتم.. این فقط یه بازي کثیف بود که من خودمو توش فروخ
من احمق.. سرمو پایین انداختم و درمونده هق هق کردم. چه انتظاري . داشتم؟ انتظار داشتم همیشه توی اتاق جدا باشم و هیچ وقت بهم
نزديك نشه؟ هه .. واسه یه مزاحم توي خونه اش انقدر پول خرج کرده؟
من خودمو فروختم من عروسكشم.. هرجور
که دوست داشته باشه از . جسمم استفاده میکنه.. اما قلب لعنتیم اروم نمیگرفت. به زور با دست فشردمش..چته لعنتي؟
تمومش کن فقط... فقط به بوسه مسخره بود. اخ خداا.. این چه بازي که باهام راه انداختي؟ تمام شب رو پلك روي هم نذاشتم. اما... اون کله شب رو سرفه زد
قلبم تند تند و نگران میزد. شاید اتفاق بدي بيوفته و شایدم افتاده باشه..
دلم طاقت نمیارد.. نمیتونستم اینطور رهاش کنم. نه به خاطر خودش..به خاطر عذاب وجدان و راحتي قلب خودم..
بیخیال حرفا و قوانین مسخره اش..نمیتونم وایستم بمیره که... سریع در رو باز کردم و رفتم بیرون. بي وقفه سرفه میزد.
از سرویس بود.. سریع رفتم سمت سرویس.. درش نیمه باز بود.
زانو زده بود و دستاشو دو طرف توالت گرفته بود. به زور میدیدمش که صورتش سرخ سرخ شده بود. لرزون و نگران گفتم
الا: حالت خوبه؟ یه دفعه سرشو بلند کرد و با دیدنم پشت دستشو روي دهنش گرفت و گفت
جیمین :گمشو تو اتاقت..
صداش خيلي مرتعش و داغون بود.. انگار به زور تلاش میکرد بین حرفش سرفه نزنه.. گنگ همونجور موندم که خيلي عصبي يه دفعه بلند داد
زد
- ۱۶.۶k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط