THE DIFFERENCE

p40

# م.من..

& نشنوم صداتو *داد*

@ ب.بابایی.. ب.بخدا میخواستم.. ب.بگم.. مینهو ک.که پسر ب.بدی ن.نیست *ترس و بغض*

~ خفه شو آسا نمیخوام صداتو بشنوم هرزه *عربده*

ات یهو بلند شد..

+ اه بسه دیگه.. باشه من با یه حروم/زاده رفتم تو رابطه چرا اینارو اذیت میکنین؟ به من هرچی بگین مهم نیست ولی حق ندارین به دوستام.. چیز ببخشید به خواهرام بی احترامی کنین! هیچکس حق نداره! چه مامانش باشه چه باباش چه دوستش چه هر خری! نمیتونم اینو تحمل کنم! عمو هوسوک.. بابا.. یچی بگم؟ ما قرار بود ببخشیمتون! نهایا فردا.. ولی با این کاری که کردین عمرا تا صد سال دیگه ببخشیمتون! هیچکس حق نداره به آسای من بگه هرزه حتی اگه.. هوووفففف *عربده و گریه*

دوید و رفت تو اتاق و درو جوری محکم کوبید که چهارستون خونه لرزید..

آسا گریه هاش شروع شد..

جونگکوک دوید سمتش و محکم بغلش کرد..

~ دخترم ببخشید.. نفسم گوه خوردم.. بخدا از دهنم پرید.. منو ببخش.. اصن بیا منو بزن بهم فحش بده.. خواهش میکنم گریه نکن من تحمل ندارم *بغض*

@ هقق.. ب.بابا.. تو.. تو قول دادییییی... قول داده بودی هققق داد هقق نزنیییی..نباید بهت هق اعتماد میکردم *گریه شدید*

~ الهی قربون اون الماسات بشم که داری هدرشون میدی.. گریه نکن جوجه.. من غلط کردم.. درکم کن.. عصبی شدم.. دختری که پنج شیش سال که ندیدمش...

@ توهم منو درک کن.. درک کن که ۱۶ سال زجرم دادی.. درک کن که چرا فرار کردم.. اگه صبر میکردی بهت میگفتم من دوس پسر دارم *گریه*

از اون طرف.. هوپی داشت هانارو اروم میکرد..

منم رفتم سمت اتاق ات..

بدون در زدن وارد شدم..

با گریه داشت وسیله هاش رو داخل چمدون میریخت

_ ه.هی چیکار میکنی

بلند شد و تو چشمام زل زد

+ فهمیدم فرار از خونه کافی نبود.. باید از کشور برم..*صدای گرفته و اشک*

_ تو هیچ جا نمیری

+ باید برم.. باید برم.. دیگه نمیتونم تحمل کنم.. من دیگه بزرگ شدم بابا.. ۲۳ سالمه.. من بزرگم میفهمی؟ ولم کن... فک کن دختری نداشتی *گریه*

_ تو از خونمی تو از جونمی.. تو عمر منی.. ادم نباید تو عصبانیت تصمیم بگیره

+ من میخوام بگیرم

بغلش کردم..

_ بابایی رو ببخش.. دیگه نمیتونم بدون تو تحمل کنم.. تروخدا.. ببخش..

+ بابایی.. خوابم میاد.. بزار بخوابم..

_ چشم عشقم..

+ میخوام لباسمو عوض کنم... میشه بری بیرون؟

_ یااا.. من باباتم

+ راحت نیستم.. برو دیگه

رومو کردم اونور

_ نگاه نمیکنم عوض کن

+ هوم..

وانیلا:

دختر لباسشو عوض کرد..

یه شرتک و تیشرت پوشید..

+ برگرد

_ بهت میاد

+ ممنون

همون لحظه.. گوشی تهیونگ زنگ خورد

+ کیه؟

_ هانول..

+ بزار رو اسپیکرررر

_ باشه بچه پررو

"مکالمه"

× تهیونگ تو معلومه کجایی *بغض*

_ ببخشید.. نگران نشو نفسم.. ببخشید نگرانت کردم.. اومدم خونه ات.. نترس عشقم

× خونه ات چیکار میکنی؟

ات گوشیو از دست تهیونگ قاپید..
دیدگاه ها (۳)

پارت۴

سناریو بی تی اسوقتی برات قلدری میکنن بعد می‌فهمن افسردگی گرف...

ولی من دلم ب طرز عجیبی دلم برات تنگ شده🖤maman🖤نمیدونم چرا نم...

#Mafia_rabbit🐰#Part¹مثل همیشه آت در حال شیرینی پختن بود که ص...

٪چه حقیقتی + راستش لیا من راجب خانوادم بهت‌ دروغ گفتم من درو...

marry without love

bts

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

رمان عشق ممنوع

پارت ۲ × چشم ...خیلی ممنون‌..........( و جیمین با استرس اینک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط