𝖕𝖆𝖗𝖙۲۸
𝖕𝖆𝖗𝖙۲۸
مهمونی در یک کلوب کوچک بود. طبقه بالایی. موزیک بلند. چراغهای رنگی.
لیسا وارد شد.
اولین بار بود که بعد از مدتها بیرون میآمد. هوای آزاد. بدون جونگ کوک. بدون محافظ. بدون ترس.
جیسو دستش را گرفت.
«بیا برقصیم!»
«من نمیرقصم.»
«امشب میرقصی.»
جیسو او را کشید وسط.
لیسا خندید. برای اولین بار بعد از مدتها. خندهای واقعی.
رقصیدند. نوشیدند. خندیدند.
لیسا کمکم گرم شد. لیوانها یکییکی خالی میشدند.
جیسو گفت:
«لیسا، آروم. داری زیاد میخوری.»
«خیلی وقته اینقدر خوش نبودم.»
جیسو خندید.
«باشه. ولی من مراقبتم.»
ساعت یازده شد.
لیسا مست بود. نه خیلی. اما کافی که تعادلش را از دست بدهد.
جیسو دستشویی رفت.
لیسا تنها ماند. کنار بار ایستاد.
مردی نزدیک شد.
«تنهایی؟»
لیسا نگاهش کرد.
«نه.»
«چی؟»
«دوستم...»
مرد نزدیکتر شد.
«اسمت چیه؟»
لیسا عقب رفت.
«مهم نیست.»
مرد دستش را دراز کرد.
«بیا برقصیم.»
«نه.»
«فقط یه رقص.»
«گفتم نه.»
مرد دستش را گرفت.
«بیا دیگه.»
لیسا سعی کرد دستش را آزاد کند.
«ولم کن.»
«چی شده؟ مغرور شدی؟»
لیسا مشتش را مشت کرد. آماده بود.
اما قبل از اینکه ضربه بزند، دستی از پشت، شانه مرد را گرفت.
مرد چرخید.
جونگ کوک.
نگاهش سرد. مرگآور.
«دستت رو ازش بردار.»
مرد مکث کرد.
«تو کی هستی؟»
«مهم نیست. فقط برو.»
مرد نگاه کرد. بعد رفت.
لیسا به جونگ کوک نگاه کرد.
«تو... تو چطور...»
«موبایلت. مکانش رو دیدم. گفتم شاید خطر باشه.»
«من...»
«مست کردی؟»
لیسا سرش را پایین انداخت.
«کمی.»
جونگ کوک دستش را گرفت.
«بیا. بریم.»
لیسا تلوتلو خورد.
«جیسو...»
«جیسو رو میفرستم خونه. تو با من میای.»
لیسا سعی کرد مقاومت کند.
«من... من نمیخوام...»
جونگ کوک نگاهش کرد.
«لیسا. تو مستی. توی این شهر. با این لباس. خطرناکه. میفهمی؟»
لیسا سکوت کرد.
«بیا.»
لیسا تسلیم شد.
از کلوب بیرون رفتند.
🖤❤️
یاه یاه یاه😈😈
میخوام شرط بدممممم
کامنت ها که متاسفانه افتضاحه مگه من واستون چی کم گذاشتم و برادری که میخونی نه لایکی نه کامنتی نه بازنشر بعد توقع هم داره که سریع شرطا برسه تا من بزارم
آخه من چی گذاشتم داداش و برادری که فقطططط لایک میکنی کامنت و بازنشر کنی دستت درد میگیری داداش
بچه ها امروز یه سوتی دادم به مامانممممم گفتم داداششش
وای میخواستم خودمو بزنم😂😂
بسه دیگه شرط بدیم
شرط
لایک ۲۰
کامنت ۱۳
بازنشر ۸
مهمونی در یک کلوب کوچک بود. طبقه بالایی. موزیک بلند. چراغهای رنگی.
لیسا وارد شد.
اولین بار بود که بعد از مدتها بیرون میآمد. هوای آزاد. بدون جونگ کوک. بدون محافظ. بدون ترس.
جیسو دستش را گرفت.
«بیا برقصیم!»
«من نمیرقصم.»
«امشب میرقصی.»
جیسو او را کشید وسط.
لیسا خندید. برای اولین بار بعد از مدتها. خندهای واقعی.
رقصیدند. نوشیدند. خندیدند.
لیسا کمکم گرم شد. لیوانها یکییکی خالی میشدند.
جیسو گفت:
«لیسا، آروم. داری زیاد میخوری.»
«خیلی وقته اینقدر خوش نبودم.»
جیسو خندید.
«باشه. ولی من مراقبتم.»
ساعت یازده شد.
لیسا مست بود. نه خیلی. اما کافی که تعادلش را از دست بدهد.
جیسو دستشویی رفت.
لیسا تنها ماند. کنار بار ایستاد.
مردی نزدیک شد.
«تنهایی؟»
لیسا نگاهش کرد.
«نه.»
«چی؟»
«دوستم...»
مرد نزدیکتر شد.
«اسمت چیه؟»
لیسا عقب رفت.
«مهم نیست.»
مرد دستش را دراز کرد.
«بیا برقصیم.»
«نه.»
«فقط یه رقص.»
«گفتم نه.»
مرد دستش را گرفت.
«بیا دیگه.»
لیسا سعی کرد دستش را آزاد کند.
«ولم کن.»
«چی شده؟ مغرور شدی؟»
لیسا مشتش را مشت کرد. آماده بود.
اما قبل از اینکه ضربه بزند، دستی از پشت، شانه مرد را گرفت.
مرد چرخید.
جونگ کوک.
نگاهش سرد. مرگآور.
«دستت رو ازش بردار.»
مرد مکث کرد.
«تو کی هستی؟»
«مهم نیست. فقط برو.»
مرد نگاه کرد. بعد رفت.
لیسا به جونگ کوک نگاه کرد.
«تو... تو چطور...»
«موبایلت. مکانش رو دیدم. گفتم شاید خطر باشه.»
«من...»
«مست کردی؟»
لیسا سرش را پایین انداخت.
«کمی.»
جونگ کوک دستش را گرفت.
«بیا. بریم.»
لیسا تلوتلو خورد.
«جیسو...»
«جیسو رو میفرستم خونه. تو با من میای.»
لیسا سعی کرد مقاومت کند.
«من... من نمیخوام...»
جونگ کوک نگاهش کرد.
«لیسا. تو مستی. توی این شهر. با این لباس. خطرناکه. میفهمی؟»
لیسا سکوت کرد.
«بیا.»
لیسا تسلیم شد.
از کلوب بیرون رفتند.
🖤❤️
یاه یاه یاه😈😈
میخوام شرط بدممممم
کامنت ها که متاسفانه افتضاحه مگه من واستون چی کم گذاشتم و برادری که میخونی نه لایکی نه کامنتی نه بازنشر بعد توقع هم داره که سریع شرطا برسه تا من بزارم
آخه من چی گذاشتم داداش و برادری که فقطططط لایک میکنی کامنت و بازنشر کنی دستت درد میگیری داداش
بچه ها امروز یه سوتی دادم به مامانممممم گفتم داداششش
وای میخواستم خودمو بزنم😂😂
بسه دیگه شرط بدیم
شرط
لایک ۲۰
کامنت ۱۳
بازنشر ۸
- ۵۳۲
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط