𝖕𝖆𝖗𝖙۴
𝖕𝖆𝖗𝖙۴
یک هفته گذشت.
لیسا زندگی معمولیاش را داشت. صبحها زود بیدار میشد. کار میکرد. شب میخوابید. همین.
اما چیزی تغییر کرده بود.
آقای کانگ بیشتر به عمارت میآمد. جلسه داشت. مهمان میآورد. و هر بار، اسم جونگ کوک بود که در راهروها زمزمه میشد.
«جونگ کوک قرارداد بندر رو بست.»
«جونگ کوک با باند شمالی مذاکره کرد.»
«جونگ کوک خطرناکتر از قبل شده.»
لیسا این حرفها را میشنید. اما به روی خودش نمیآورد.
تا اینکه یک روز، خانم یونگ آمد.
«لیسا.»
لیسا سرش را بلند کرد.
«بله؟»
«از هفته دیگه، تو به عمارت آقای جونگ کوک منتقل میشی.»
لیسا مکث کرد.
«چی؟»
«آقای کانگ گفتن. گفتن چند تا از خدمتکارهای خوب رو میفرستن عمارت آقای جونگ کوک. تو انتخاب شدی.»
لیسا قلبش ایستاد.
«من... من نمیخوام.»
خانم یونگ نگاهش کرد. سرد.
«این درخواست نیست. دستوره.»
لیسا سکوت کرد.
خانم یونگ رفت.
جیسو دوید سمت لیسا.
«شنیدم! واقعاً؟»
لیسا سر تکان داد.
«آره.»
«لیسا، این یه فرصته! عمارت آقای جونگ کوک بزرگتره. حقوق بهتره. شاید...»
«جیسو، من نمیخوام.»
«چرا؟»
لیسا به جیسو نگاه کرد.
«اون مرد... یه چیزیش فرق داره. من نمیخوام نزدیکش باشم.»
جیسو دستش را گرفت.
«من هم میام. خانم یونگ گفت من هم انتخاب شدم.»
لیسا نفس راحتی کشید.
«خدا رو شکر.»
❤️🖤
شرط ندارید
همه پارت هارو حمایت کنید تا بزارم واستون 😊😊
یک هفته گذشت.
لیسا زندگی معمولیاش را داشت. صبحها زود بیدار میشد. کار میکرد. شب میخوابید. همین.
اما چیزی تغییر کرده بود.
آقای کانگ بیشتر به عمارت میآمد. جلسه داشت. مهمان میآورد. و هر بار، اسم جونگ کوک بود که در راهروها زمزمه میشد.
«جونگ کوک قرارداد بندر رو بست.»
«جونگ کوک با باند شمالی مذاکره کرد.»
«جونگ کوک خطرناکتر از قبل شده.»
لیسا این حرفها را میشنید. اما به روی خودش نمیآورد.
تا اینکه یک روز، خانم یونگ آمد.
«لیسا.»
لیسا سرش را بلند کرد.
«بله؟»
«از هفته دیگه، تو به عمارت آقای جونگ کوک منتقل میشی.»
لیسا مکث کرد.
«چی؟»
«آقای کانگ گفتن. گفتن چند تا از خدمتکارهای خوب رو میفرستن عمارت آقای جونگ کوک. تو انتخاب شدی.»
لیسا قلبش ایستاد.
«من... من نمیخوام.»
خانم یونگ نگاهش کرد. سرد.
«این درخواست نیست. دستوره.»
لیسا سکوت کرد.
خانم یونگ رفت.
جیسو دوید سمت لیسا.
«شنیدم! واقعاً؟»
لیسا سر تکان داد.
«آره.»
«لیسا، این یه فرصته! عمارت آقای جونگ کوک بزرگتره. حقوق بهتره. شاید...»
«جیسو، من نمیخوام.»
«چرا؟»
لیسا به جیسو نگاه کرد.
«اون مرد... یه چیزیش فرق داره. من نمیخوام نزدیکش باشم.»
جیسو دستش را گرفت.
«من هم میام. خانم یونگ گفت من هم انتخاب شدم.»
لیسا نفس راحتی کشید.
«خدا رو شکر.»
❤️🖤
شرط ندارید
همه پارت هارو حمایت کنید تا بزارم واستون 😊😊
- ۳۲۷
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط