Intertwined fate of two enemies-part 1
به خاطر اینکه دوباره سر موضوع مسخره ای با پدرش دعواش شده بود راهی بار همیشگی شد. با ورودش همه جلوش خم شدن. شات های پشت سر هم ودکاش حالش دست خودش نبود. شاید برات سوال پیش بیاد داریم درمورد کی صحبت میکنیم. پسر یه دنده نازپرورده خانواده کیم، تنها وارث کمپانی ها و باند این خانواده، کیم سونگمین. پسری که هیچ کس جرات اینو نداشت که بهش بگه بالا چشمت ابرو مگر اینکه از جونش سیر شده بود. برخلاف پدرش که سرسنگین بود و تا حالا یه بارم پاش به بار و پارتی باز نشده بود،این پسر اکثر وقتشو توی بار میگذروند. امروز هم دقیقا سر همین سرخوشی و خوشگذرون بودن سونگمین، پدرش باهاش دعوا کرد. هرچی نباشه سونگمین تنها وارث بود و اصلا تلاشی نمیکرد که کار پدرش رو یاد بگیره و اونو ادامه بده.
اون روز انقدر نوشید که از یه جایی به بعد دیگه نمیفهمید کجاست و داره چه کار میکنه اما...
فردای اون روز با سردرد بدی از خواب بیدار شد. نسیم ملایم صبحگاهی به بدن لختش میخورد.. صبر کن بدن لخت؟؟ با حس اینکه هیچی تنش نیست چشماش گرد شد به اطرافش نگاه کرد. اونجا اتاق خودش نبود. خواست از جاش بلند بشه ولی دوتا مانع سر راهش بود. یکی دردی که توی کمرش حس میکرد یکی دیگه دستی که محکم پهلوش رو گرفته بود. سونگمین سرش رو برگردوند تا صاحب اون دست رو ببینه. اونو نمیشناخت سعی کرد دست اون مرد رو از دور کمرش برداره تا بتونه از جاش بلند بشه. با تلاش های فراوان بدون اینکه اون مرد بیدار بشه خودشو ازاد کرد و بلند شد. لباساش وسط اتاق نزدیک به تخت افتاده بودن. لباساش رو برداشت و با وجود درد توی کمرش لباساشو پوشید. اینجور که معلوم بود اون اتاق اصلا شبیه اتاقای بار نبود پس یعنی اون مرد سونگمین رو از بار اورده خونش و ناخواسته وقتی مست بوده شبو باهاش گذرونده. روی میز توی اتاق یه کارت بود. سونگمین اونو برداشت و ای کاش این کارو نمیکرد و بدون اینکه اون مرد رو بشناسه از خونش فرار میکرد. با دیدن اسم روی کارت انگار یه سطل اب یخ ریختن روی سرش.
«این فیک رو چون مردد بودم با چه کاپلی بنویسم با چانمین نوشتم اما اگر بخواید ورژن کاپل های دیگه هم مینویسم میذارم توی چنل تلگرامم»
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #چانمین
اون روز انقدر نوشید که از یه جایی به بعد دیگه نمیفهمید کجاست و داره چه کار میکنه اما...
فردای اون روز با سردرد بدی از خواب بیدار شد. نسیم ملایم صبحگاهی به بدن لختش میخورد.. صبر کن بدن لخت؟؟ با حس اینکه هیچی تنش نیست چشماش گرد شد به اطرافش نگاه کرد. اونجا اتاق خودش نبود. خواست از جاش بلند بشه ولی دوتا مانع سر راهش بود. یکی دردی که توی کمرش حس میکرد یکی دیگه دستی که محکم پهلوش رو گرفته بود. سونگمین سرش رو برگردوند تا صاحب اون دست رو ببینه. اونو نمیشناخت سعی کرد دست اون مرد رو از دور کمرش برداره تا بتونه از جاش بلند بشه. با تلاش های فراوان بدون اینکه اون مرد بیدار بشه خودشو ازاد کرد و بلند شد. لباساش وسط اتاق نزدیک به تخت افتاده بودن. لباساش رو برداشت و با وجود درد توی کمرش لباساشو پوشید. اینجور که معلوم بود اون اتاق اصلا شبیه اتاقای بار نبود پس یعنی اون مرد سونگمین رو از بار اورده خونش و ناخواسته وقتی مست بوده شبو باهاش گذرونده. روی میز توی اتاق یه کارت بود. سونگمین اونو برداشت و ای کاش این کارو نمیکرد و بدون اینکه اون مرد رو بشناسه از خونش فرار میکرد. با دیدن اسم روی کارت انگار یه سطل اب یخ ریختن روی سرش.
«این فیک رو چون مردد بودم با چه کاپلی بنویسم با چانمین نوشتم اما اگر بخواید ورژن کاپل های دیگه هم مینویسم میذارم توی چنل تلگرامم»
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #چانمین
- ۱۰.۹k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط