پارت سوم
پارت سوم
.
.
.
.
.
.
به منشی، بابا خانم ملکی سلام دادم، وقتی دید منم خیلی ذوق کرد و سلام دادو گفت :
_ چه خبر از این طرفا خانم راد، کم پیدا شدی؟
لبخند زدمو گفتم :
+ اولندش خانم راد نه آرشیدا، چن بار بهت بگم که باهام راحت باش، به خدا زبونم مو در آورد از بس گفتم، بعدشم خب چی کار کنم دیگه داشتم واسه کنکور می خوندم، اصلا بیرون نیومدم
دستاشو برد بالا و گفت :خب چرا جبهه می گیری؟ من تسلیم
و تلفن رو برداشت و گفت :
_ بزار به آقای راد خبر بدم که اومدی، بعد برو تو
و خواست شماره رو بگیره که سریع تلفن رو ازش گرفتمو گفتم :
+ لازم نیست خانم ملکی، می خوام سورپرایزش کنم
_ هر جور مایلی، راستی چرا من باید تو رو به اسم صدا کنم، اون وقت تو منو خانم ملکی صدا کنی؟
+ من هر جور عشقم بکشه تو رو صدا می کنم حالا چه با اسم چه بی اسم،
و رفتم جلوی در و در زدم و با بفرمایید بابا به اتاق رفتم و دیدم که بابا داره یه برگه رو با دقت نگاه می کنه
ای جان، وقتی عینک می زنه و روپوش می پوشه چه ماهی می شه بابا جون من
همون طور که سرش تو برگه بود گفت :
_ بفرماییدخانم ملکی، گوش می کنم.
شیطنتم قول کرد و صدام رو شبیه خانم ملکی کردمو گفتم :
+ آقای راد می خواستم اطلاع بدم که دخترتون اومدن تو دلم گفتم خدا کنه صدام مثل ملکی شده باشه
آروم سرشو بلند کرد، در حالی که معلوم بود تعجب کرده بود نگام کرد و گفت :
_ ای پدر سوخته!!!!! تویی؟؟؟ و یه قهقهه ی بلند زدو گفت :
_ چه قدرم خوب صدای خانم ملکی رو در آوردی.
لبخند زدمو گفتم :
+ سلام بابایی، خسته نباشی
با لبخند بهم نگاه کرد و گفت :
_ سلام، مرسی عزیزم، از این طرفا، یاد ما کردی؟
گفتم :
+ ما که همیشه به یاد شما هستیم بابا جون. شما داری کم لطفی می کنی
رفتم جلوتر و بابا از روی صندلیش بلند شد و دستاشو به نشونه ی بغل کردن باز کرد.
دیگه نتونستم تحمل کنم و دوئیدم و رفتم تو بغلش.
از روی مقنعه سرمو بوسید و گفت :
_ حالا راستشو بگو آرشیدا، برای چی اومدی؟
در حالی که تو بغلش بودم گفتم :
+ بابایی نمی دونم اگه این خبر رو بدم چه واکنشی نشون بدی، می ترسم نزاری....
سریع منو از بغلش جدا کرد و با دستای مردونش بازوهام گرفت و گفت :
_ آرشیدا بگو ببینم چی شده
خودمو از حصار دستاش بیرون آوردمو شروع کردم به بازی کردن با انگشتام
+بابا بی پرده و واضح حرفمو می زنمو دیگه مقدمه چینی نمی کنم چون خودت می دونی که از مقدمه چینی بدم می آد، راستش کنکور قبول شدم. اونم مامایی توی مشهد. می زارید برم؟
همه ی این حرفا رو در حالی زدم که سرم رو انداحته بودم پایین.
با دستش چونمو بالا آورد و گفت :
_ مگه می شه نزارم دخترم بره؟ دخترم این همه درس خونده، از همه ی مهمونیاش و تفریحاش زده، اون
موقع من نزارم بره؟؟؟؟
با نیش باز گفتم :
+بابا یعنی واقعا می زاری برم؟
با لبخند نگام کرد و گفت :
_ بله که می زارم بری
با نیش باز پریدم تو بغلشو بلند داد زدم :
+ بابا عاشقتم!!!!
منم عاشقتم ته تغاریه بابا، حالا نمی خوای به ما شیرینی بدی؟
از بغلش بیرون در اومدمو گفتم :
+ چرا که نه، می دم اونم یه شیرینیه درست و حسابی ولی الان نه بعدا، فقط یه چیزی بابا
_ چی؟
+ می زارید برم بخش اطفال؟
ای نامرد، باز منو ول کردی و می خوای بری بخش؟
لبمو آویزون کردم و گفتم :
+ خب بابا چی کار کنم دلم برای پرسنلش تنگ شده!
با لبخند گفت :
_ باشه برو عیبی نداره.
از خوش حالی دستامو محکم بهم زدمو گفتم :
+ بابا خیلی دوست دارم.
و همین طور که این حرفو می زدم به سمت در رفتمو با دستم بای بای کردمودرو بستم.
خانم ملکی بلند شد و با تعجب بهم نگاه کرد.
فک کنم بی چاره از جیغ من هول شده بود.
بهش لبخند زدمو از محوطه ی کاری بابام در اومدم بیرون.
من عاشق بچه بودم. به خاطر همین مامایی رو
انتخاب کردم. شغلی که دختر خالم هم غرقش شده بود و به واسطه ی اون این شغل رو انتخاب کردم.
وقتی به بیمارستان بابا می آم، اولین کاری که بعد از دیدن بابا انجام می دم، رفتن به بخش اطفال.
دیگه چی کار کنیم هرکی یه عشقی داره، من عشقم بچس 😉
تو همین فکرا بودم که دیدم به آسانسور رسیدم. رفتم توی آسانسور و طبقه ای که اتاق آرشام بود رو زدم.
آسانسور وایساد.
از آسانسور دراومدم بیرون و به طرف اتاق آرشام رفتم.
اینم پارت سوم ولی تو رو خدا نظر بدید که تا این جا چه جوری بوده رمانم.
اگه خوبه که پارت های دیگه رو بزارم ولی اگه خوشتون نیومده رمان جدیدم رو بزارم
بازم میگم نظر فراموش نشه
چون نظر شما باعث دل گرمی و قوت قلب من می شه جاتون اینجاست ❤ 👉
دوستتون دارم ❤
در ضمن پارت سوم رو چند بار گذاشتم ولی ارسال نشد، اگه یکم دیر شد معذرت
.
.
.
.
.
.
به منشی، بابا خانم ملکی سلام دادم، وقتی دید منم خیلی ذوق کرد و سلام دادو گفت :
_ چه خبر از این طرفا خانم راد، کم پیدا شدی؟
لبخند زدمو گفتم :
+ اولندش خانم راد نه آرشیدا، چن بار بهت بگم که باهام راحت باش، به خدا زبونم مو در آورد از بس گفتم، بعدشم خب چی کار کنم دیگه داشتم واسه کنکور می خوندم، اصلا بیرون نیومدم
دستاشو برد بالا و گفت :خب چرا جبهه می گیری؟ من تسلیم
و تلفن رو برداشت و گفت :
_ بزار به آقای راد خبر بدم که اومدی، بعد برو تو
و خواست شماره رو بگیره که سریع تلفن رو ازش گرفتمو گفتم :
+ لازم نیست خانم ملکی، می خوام سورپرایزش کنم
_ هر جور مایلی، راستی چرا من باید تو رو به اسم صدا کنم، اون وقت تو منو خانم ملکی صدا کنی؟
+ من هر جور عشقم بکشه تو رو صدا می کنم حالا چه با اسم چه بی اسم،
و رفتم جلوی در و در زدم و با بفرمایید بابا به اتاق رفتم و دیدم که بابا داره یه برگه رو با دقت نگاه می کنه
ای جان، وقتی عینک می زنه و روپوش می پوشه چه ماهی می شه بابا جون من
همون طور که سرش تو برگه بود گفت :
_ بفرماییدخانم ملکی، گوش می کنم.
شیطنتم قول کرد و صدام رو شبیه خانم ملکی کردمو گفتم :
+ آقای راد می خواستم اطلاع بدم که دخترتون اومدن تو دلم گفتم خدا کنه صدام مثل ملکی شده باشه
آروم سرشو بلند کرد، در حالی که معلوم بود تعجب کرده بود نگام کرد و گفت :
_ ای پدر سوخته!!!!! تویی؟؟؟ و یه قهقهه ی بلند زدو گفت :
_ چه قدرم خوب صدای خانم ملکی رو در آوردی.
لبخند زدمو گفتم :
+ سلام بابایی، خسته نباشی
با لبخند بهم نگاه کرد و گفت :
_ سلام، مرسی عزیزم، از این طرفا، یاد ما کردی؟
گفتم :
+ ما که همیشه به یاد شما هستیم بابا جون. شما داری کم لطفی می کنی
رفتم جلوتر و بابا از روی صندلیش بلند شد و دستاشو به نشونه ی بغل کردن باز کرد.
دیگه نتونستم تحمل کنم و دوئیدم و رفتم تو بغلش.
از روی مقنعه سرمو بوسید و گفت :
_ حالا راستشو بگو آرشیدا، برای چی اومدی؟
در حالی که تو بغلش بودم گفتم :
+ بابایی نمی دونم اگه این خبر رو بدم چه واکنشی نشون بدی، می ترسم نزاری....
سریع منو از بغلش جدا کرد و با دستای مردونش بازوهام گرفت و گفت :
_ آرشیدا بگو ببینم چی شده
خودمو از حصار دستاش بیرون آوردمو شروع کردم به بازی کردن با انگشتام
+بابا بی پرده و واضح حرفمو می زنمو دیگه مقدمه چینی نمی کنم چون خودت می دونی که از مقدمه چینی بدم می آد، راستش کنکور قبول شدم. اونم مامایی توی مشهد. می زارید برم؟
همه ی این حرفا رو در حالی زدم که سرم رو انداحته بودم پایین.
با دستش چونمو بالا آورد و گفت :
_ مگه می شه نزارم دخترم بره؟ دخترم این همه درس خونده، از همه ی مهمونیاش و تفریحاش زده، اون
موقع من نزارم بره؟؟؟؟
با نیش باز گفتم :
+بابا یعنی واقعا می زاری برم؟
با لبخند نگام کرد و گفت :
_ بله که می زارم بری
با نیش باز پریدم تو بغلشو بلند داد زدم :
+ بابا عاشقتم!!!!
منم عاشقتم ته تغاریه بابا، حالا نمی خوای به ما شیرینی بدی؟
از بغلش بیرون در اومدمو گفتم :
+ چرا که نه، می دم اونم یه شیرینیه درست و حسابی ولی الان نه بعدا، فقط یه چیزی بابا
_ چی؟
+ می زارید برم بخش اطفال؟
ای نامرد، باز منو ول کردی و می خوای بری بخش؟
لبمو آویزون کردم و گفتم :
+ خب بابا چی کار کنم دلم برای پرسنلش تنگ شده!
با لبخند گفت :
_ باشه برو عیبی نداره.
از خوش حالی دستامو محکم بهم زدمو گفتم :
+ بابا خیلی دوست دارم.
و همین طور که این حرفو می زدم به سمت در رفتمو با دستم بای بای کردمودرو بستم.
خانم ملکی بلند شد و با تعجب بهم نگاه کرد.
فک کنم بی چاره از جیغ من هول شده بود.
بهش لبخند زدمو از محوطه ی کاری بابام در اومدم بیرون.
من عاشق بچه بودم. به خاطر همین مامایی رو
انتخاب کردم. شغلی که دختر خالم هم غرقش شده بود و به واسطه ی اون این شغل رو انتخاب کردم.
وقتی به بیمارستان بابا می آم، اولین کاری که بعد از دیدن بابا انجام می دم، رفتن به بخش اطفال.
دیگه چی کار کنیم هرکی یه عشقی داره، من عشقم بچس 😉
تو همین فکرا بودم که دیدم به آسانسور رسیدم. رفتم توی آسانسور و طبقه ای که اتاق آرشام بود رو زدم.
آسانسور وایساد.
از آسانسور دراومدم بیرون و به طرف اتاق آرشام رفتم.
اینم پارت سوم ولی تو رو خدا نظر بدید که تا این جا چه جوری بوده رمانم.
اگه خوبه که پارت های دیگه رو بزارم ولی اگه خوشتون نیومده رمان جدیدم رو بزارم
بازم میگم نظر فراموش نشه
چون نظر شما باعث دل گرمی و قوت قلب من می شه جاتون اینجاست ❤ 👉
دوستتون دارم ❤
در ضمن پارت سوم رو چند بار گذاشتم ولی ارسال نشد، اگه یکم دیر شد معذرت
- ۱۳.۹k
- ۱۳ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط