مار و پونه:
نمیدانم حکمتش چیست... که سرانجام هر عشقی به دردی میانجامد و بس. با تمام دل عاشق میشوی، بیریا عشق میورزی، اما روزگار چنان کامت را تلخ میسازد که گویی زهر نوشیدهای. داستان عاشقی مار نیز همین بود... دل به گلی سپرده بود، گلی که از هر زهری برایش کشندهتر و مرگبارتر بود. اما چه میشود کرد؟ عاشق بود و عشق چشمانش را کور کرده بود. در ژرفای جنگل سیاه، پونه.. گیاهی سبز و درخشان چون سنگ الیوین.. میدرخشید. بویی دلانگیز در هوا میپیچید، مستکننده و فریبنده، آنگونه که هر رهگذر را اسیر خویش میکرد، چه رسد به دلی که عاشق بود... شبی تار و ساکت، پونه بر سنگی نشسته بود و از میان شاخههای بلند، به ماه کامل خیره شده بود. ناگهان صدایی از دل تاریکی برخاست. خزندهای سبز از سایهها بیرون آمد، با چشمانی به رنگ زمرد و فلسهایی که در نور ماه میدرخشیدند و هالهای سبز پیرامونش پدید میآوردند. آه از آن نگاه نخست... از جادوی دمی که دو چشم به هم رسیدند و دلی از دست رفت. اما چه حیف! نزدیک شدنشان به هم، مساوی بود با مرگ؛ مرگی که از خود زندگی تلختر بود. با این حال، عشق بر عقل و ترس غلبه کرد. مار، بیپروا به سوی پونه خزید. انگار نه انگار که سم مهلک در جان آن گل نهفته بود. پونه نیز، در آن لحظه، جز مار، هیچ چیز دیگر را نمیدید. گویی سرنوشت، این دو را برای رسیدن به جانان، در آغوش مرگ به هم رسانده بود. مار، در حالی که آخرین نفسهایش را میکشید، خود را به ساقهی لطیف پونه رساند. بوسهای کوتاه، اما پر از تمام نادیدههای عشق، بر گلبرگهایش نهاد. پونه نیز، گویی که درد را در آغوش کشیده، در همان دم، پژمرد و جان داد. آن شب، جنگل سیاه شاهد پرواز دو روح بود؛ روحی که ماری بود و روحی که گلی. عشقشان، آنقدر ناب و خالص بود که حتی مرگ نتوانست سایهای از تلخی بر آن بیندازد. بلکه مرگ، تنها پلی بود برای رسیدنشان به ابدیت...!
نویسندگان:
me
https://wisgoon.com/maede_kurd1
نویسندگان:
me
https://wisgoon.com/maede_kurd1
- ۲۲.۰k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط