{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام بچه ها کاور فیک و اسمش تغیر کرد اسمش شد چند برگ از پ

سلام بچه ها کاور فیک و اسمش تغیر کرد اسمش شد چند برگ از پاییز
پارت ۳
چند برگ از پاییز
فقط یک راه هست اونم خیلی خطری اما آزاد بودنم خیلی بهتره
ات《داشتم تو پذیرایی رو میگشتم که لونا رو دیدم با چشمک بهش فهموندم بیاد پیشم اونم سریع دوید اومد پیشم
ات《لونا اون لباس هایی که خواستم چی شد
لونا《حالا
ات《ته سان چی اون مارو لو داد
لونا《نه نترس
ات《لونا جان عزیزم مطمئن باش اگه لو بریم به حتا من هم رحم نمی‌کنند مگه یادت نیست سارا خواست فرار کنه نگهبانا گرفتنش
لونا《بعد تا حد مرگ کتکش زدن
ات《بعدش هم تو آب خفش کردن
لونا《جنازشم سوزوندن
ات《برا همین میگم باید بتونیم فرار کنیم
لونا《خیلی استرس دارم فک کنم آخرش من بمیرم
ات《ببین لونا اگه بفهمن من دارم فرار میکنم نه تهیونگ نه پدرم بهم رحم نمیکنن اون تهیونگ آشغال اگه بویی از فرار من ببره نمیتونیم فرار کنیما متوجه ای؟
_دارید چیکار میکنید
ات《با صدای تهیونگ له خودم اومدم و از ترس داشتم میمردم گفتم نکنه لو رفته‌ باشیم
_لونا تعظیم کرد و سریع از اونجا دور شد
تهیونگ《داشتید درباره چی حرف میزدید؟
ات《هی... هیچی چیز مهمی...نبود
تهیونگ《ات دوباره میپرسم داشتید درباره چی حرف میزدید*داد
ات《خوب...درباره چیز هایی برای فردا که.. خجالت...می..کشی..دم بهت بگم
تهیونگ《پس که اینطور لونااا*داد
_لونا با عجله سمت تهیونگ دوید وقتی رسید پیششون
تهیونگ《داشتید درباره چی حرف میزدید
لونا《.....
تهیونگ《دلت حوس مرگ کرده؟
لونا《یه نگاهی به ات کردم که داشت از استرس میمرد بدبخت می‌ترسید چیزی بگه چون تهیونگ داشت کامل بهش نگاه می‌کرد
یک دفعه فهمیدم چی بگم
لونا《راستش خانوم بهم گفتن براشون برا فردا یه دست لباس آماده کنم..‌
تهیونگ《بسه بسه برو*داد
_لونا مثل چت از اونجا دور شد ات هم خواست که بره بالا
تهیونگ《دختره خنگ این همه برات لباس خریدم
ات《....*خنده مصنوعی
_تهیونگ ات رو از پشت بغل کرد.
ات《من برم صبحانه بخورم
تهیونگ《برو نوش جونت امروز که نه اما فردا برای من میشی
ات《فقط اگه فردا فرار نکنم زندگیم بر فناس
اگه فالو نکنین لایک نکنین نمیزارم این وهر سری میگم که بدونین تعارف ندارم
دیدگاه ها (۶)

https://harfeto.timefriend.net/16895967318642پور کن

[ چندپارتی تهیونگ] [ پارت پنجم]ات با صدایی لرزون و گرفته گفت...

پارت چهارده لونا: چیییییی عمرا من بمیرم هم باید برم مدرسه چر...

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

𝓹𝓪𝓻𝓽 26نویسنده ویو ات دست تهیونگو ول کرد و دوید بالا آماده ش...

درخواستیاز نفرت تا عشقPART: 1ویو ات: با صدای مامانم از خواب ...

Heir of Light and Darknesspart : 8بعد از خوردن صبحانه جونگ‌ک...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت ششمویو اتچند روز از اون ماجرا گ...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²³﴿ویو ات﴾تمام زنگ آخر، فقط به حرف سراید...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط