{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با چشم‌ها

با چشم‌ها
ز حیرتِ این صبحِ نابجای
خشکیده بر دریچه‌ی خورشیدِ چارتاق
بر تارکِ سپیده‌ی این روزِ پابه‌زای،

دستانِ بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.
دیدگاه ها (۱)

مندرد در رگانمحسرت در استخوانمچیزی نظیرِ آتش در جانم ...

ــ این گول بین که روشنیِ آفتاب را از ما دلیل می‌طلبد.»

No one to stop youEven you can’t denyThe world will miss you...

Peace. enjoyment, love, and pleasure!A fond kiss, and then w...

درین بساط، به جز شربت شهادت نیستمیی که تلخی مرگ از گلو تواند...

★彡   Part 17 彡★ صبح، با برخورد مستقیم نور خورشید از خواب بید...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part لبخندی زدم... جای...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

#عاشقانه تقدیم زندگیم💕به سرمـ زد ، که "تو" را پاکــ کنمـ از ...

با صدای مامان کوک از خواب نازم بلند شدم دیدم هر چهارتامون رو...

#in_your_eyespart_11۰"پنج سال بعد"ویو کایلااز صبح زود بیدار ...

رز آبی پارت ۱۶

پارت ۳۱ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

میل دارم که مثل آن ایّام،باز با من قرار بگذاریتوی دستان خالی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط