{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✦ اولین گناه ✦

✦ اولین گناه ✦

فصل سی‌وپنجم: صبحِ تازه

---

صبح.

نور. از پنجره. روی صورتم.

چشمانم را باز کردم.

او.

پشتِ من. چسبیده. دستش دورِ کمرم. پایش روی پایم. صورتش در گردنم.

محکم. گرم. مثل کسی که می‌ترسد ول کنم.

تکان خوردم. فشار داد. بیشتر.

— ولم نکن.

— بیداری؟

— آره.

— صبح بخیر.

— صبح بخیر.

لبخند. آرام. گرم.

خواستم بلند شوم. نگذاشت.

— بمون.

— باید...

— هیچی نباید. فقط بمون.

سرم را برگرداندم. نگاهش کردم. چشمانش نیمه‌بسته. خواب‌آلود. خوش.

لعنتی. چقدر زیبا.

دستم را دراز کردم. موهایش را نوازش **کردم.

— دیشب...

— دیشب چه؟

— دیشب خوب بود.

لبخند. گشاد.

— فقط خوب؟

— خیلی خوب.

خندید. آرام. در گردنم.

---

سایه.

از گوشه‌ی اتاق. بیدار شد. کش آمد. خودش را مالید به پای تخت.

میو.

— سایه!

خواستم بلند شوم. نگذاشت.

— نه.

— جونگ‌کوک. گرسنه است.

— نه.

سایه پرید. روی تخت. به سمتِ من. آمد.

— بیا بغلم.

دستم را دراز کردم.

و او... دستش را کشید. عقب.

— نه.

— چی؟

— نه. نذار بیاد.

— جونگ‌کوک! گربه است!

— می‌دانم.

— حسودی نکن!

— حسودی نمی‌کنم.

— دروغ. چشمانت می‌گویند.

سکوت.

سایه نزدیک‌تر آمد. میو کرد. بیچاره.

— فقط یک بار. بغلش کنم.

— نه.

— چرا؟

— چون تو مالِ منی.

— سایه هم مالِ من است.

— نه. فقط من.

لعنتی.

— جونگ‌کوک.

— نه.

— یک دقیقه.

— نه.

— فقط نازش کنم.

— نه.

خنده‌ام گرفت. بلند.

— تو دیوانه‌ای.

— می‌دانم.

— از یک گربه حسودی می‌کنی.

— می‌دانم.

— این مسخره است.

— می‌دانم.

و بعد... محکم‌تر چسبید.

— ولی تو مالِ منی. فقط من.

سکوت.

سایه مایوس شد. پایین پرید. رفت گوشه‌ای. قهر.

— سایه قهر کرد.

— خوب کرد.

— بی‌رحمی.

— آره.

خندیدم. سرم را روی سینه‌اش گذاشتم.

— باشه. مالِ تو. فقط تو.

او بوسید. موهایم را. آرام.

— صبح بخیر. کاساندرا.

— صبح بخیر. جونگ‌کوک.

و در آن صبح... در آن اتاق... در آن نور...

هیچ جنگی نبود. هیچ نفرینی نبود. هیچ دِه‌گویی نبود.

فقط او. فقط من. فقط سایه‌ی قهر.

و یک صبحِ عادی.

---

پایان فصل سی‌وپنجم.

---

فصل سی‌وششم: «...» — به‌زودی.

*«او صبح هم چسبید. ول نکرد. از گربه هم حسودی کرد. و من... من خندیدم. برای اولین بار بعد از سال‌ها. صبح. آرام. گرم. عادی. و در دلم گفتم: کاش فردا نمی‌آمد. کاش جنگ نبود. کاش دِه‌گو نبود. کاش... کاش همین لحظه بماند. برای همیشه.»
— کاساندرا روینتا
دیدگاه ها (۱)

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط